My Arirang
My Arirang
Part:1
کاخ سلطنتی «گیونگ گونگ» پایتخت ،سئول
صدای بلند تبل و سرنا ... بشدت شنیده میشد
درباریان و وزرا با ورود پادشاه جئون جان رانگ تعظیم میکنند و در فضا بوی اودی جریان دارد ...
صدای تبل متوقف میشود و پادشاه به تخت مینشیند...
پادشاه: جلسه رَسمی عالی جنابان ...
(صدای یک پارچه وزرا): ممنون سرورم ...
.
.
.
(صدای قدم زدن و ایستادن در جایگاه)
جناب پیشکار:(پچ پچ) شما بازم دیر اومدید سرورم پدرتون بازم عصبانی خواهد شد !
جونکوک: (زمزمه) آروم باش جناب هون ... صورتت چروک میوفته ها! بابام هم به من چیزی نمیگه نترس
جناب پیشکار: 🙄...
وزیر اعظم: ...بله عالیجناب همونطور که توضیح دادم اخیراً در بخش شمال غربی در نزدیکی مرز بزرگ ! درگیری های رخ داده که با کمک ارتش سلطنتی و ژنرال کیم ....
(ناگهان پادشاه دست کشید و گفت:)
پادشاه: چرا ژنرال کیم در بخش مرزی حضور دارن !؟ بر اساس گزارش اخیر وزیر جنگ مین ایشون باید در ایالت سلطنتی (دِگو) باشند نه در مرز غربی ،وزیر مین شما توضیحی ندارید؟
یونگی نگاهی گذرا به چهره وزیر بزرگ انداخت و بعد به پادشاه و دیگران و با آرامش در جایگاهش ایستاد و گفت ...
یونگی: (پوزخند به وزیر بزرگ) خیر عالیجناب... فکر کنم وزیر اعظم خوب بتونن براتون توضیح بدن که چرا ژنرال کیم مجبور شد با دو هزار سوار به سرعت به مرز بره ،،،ادامه نمیدید جناب وزیر اعظم
وزیر اعظم:😑(زمزمه زیر لب: حرومزاده ...)
عذرخواهی میکنم سرورم که نتوانستیم خیلی سریع با شما هماهنگ بشیم ،ژنرال کیم در مرز هستن چون وضعیت در مرز ممکن بود از کنترل خارج بشه اما ایشون به موقع وارد عمل شدن و...
پادشاه:(لحنی عصبی) ادامه نده!
وزیر اعظم: (تعظیم سریع) چشم سرورم ...
پادشاه: ژنرال مین!
یونگی: عالیجناب ؟
پادشاه: خاندان سلطنتی جئون از حضور محترمانه شما در دربار متشکریم ولی امیدوارم به پیمان ائتلاف گوگوریو پایبند باشید و گذارش بدید
یونگی با آرامش تعظیم کرد و گفت
یونگی: حتماً عالیجناب من یک گذارش کتبی به دربار ارائه خواهم داد ... و امیدوارم شما فرمان بازگشت ژنرال کیم رو صادر کنید .
(سکوتی کوتاه ...)
پادشاه: در نشست بعدی در موردش تصمیم گرفته خواهد شد ...
.
.
.
(پایان جلسه سران سلطنتی)
.
.
.
با شنیده شدن اعلام پیشکار سلطنتی همه سعی در هرچه زودتر پراکنده شدن داشتند که ...
جونکوک روبه پیشکار هون ...
جونکوک: دیدی مشکلی پیش نیومد ،حضور من و هوسوک عملاً یه چیز تشریفات...(صدای از پشت سر )
پادشاه: جئون جوکوک...
جونکوک با وجود لرز ناگهانی که صدای آلفا پدر در تیغ ستون فقراتش انداخت برگشت و تعظیم کرد که با اخم غلظ پدر مواجه شد ....
جونکوک: سلام پدرجان!
پادشاه: بازم دیر کردی !
جونکوک: (خنده ای کمی مسخره ) هه هه آم دیر کردم!؟ (نیم نگاه به پیشکار هون که ...فرار کرد)
جونکوک:😑
پادشاه: تو دیگه بزرگ شدی! باید بهتر عمل بکنی تو پسر منی!!
جونکوک: بله پدر میدونم ،ولی میخوام بدونم چرا اسرار دارید که من در جلسات خسته کننده دربار حضور داشته باشم من که ولیعهد نیستم پدر جان
پادشاه: ساکت! این یک موضوع مهمه پس حضور تو و برادر بزرگت هوسوک امر مهمیه پس!
جونکوک: بله بله پدر جان ما باید بیشتر تلاش کنیم و بدون بحث و با قدرت در جلسات و امور دربار حضور پیدا کنیم ! درسته پدرجان ؟ راضی شدی!؟
پادشاه یک ابروش رو بالا داد و ناگهان با دست لُپ راست پسر را کشید
جونکوک: آی آی آی بابا !
پادشاه :(خنده بلند) داری خیلی شبیه مادرت میشی! اونم همینطور بامزه و شیرین زیون بود
(صدایی از پشت سر)
ملکه اول: میبینم که باید پسرم رو از جنگ پدرش نجات بدم چه صحنه درد ناکی ساختید پادشاه من
پادشاه: درد ناک؟
ملکه با لبخندی لطیف نزدیک شد و گفت
ملکه: بله پادشاه من ،نگاه کنید گونه لطیف پسرتون سرخ شد!
پادشاه نگاهی به گونه سرخ رنگ جونکوک که زیر دستش لمس میشد نگاه کرد و گفت
پادشاه: این پسرک هرچقدر هم که بزرگ بشه باز هم پوست لطیف و زیبای یک نوزاد رو خواهد داشت
جونکوک: بابا ،مامان ! من اینجا ایستادم!!!
ملکه به آرومی در آغوش همسر تاجدارش رفت و با لبخندی که شباهت عجیبی به خنده خود پسر داشت گفت
ملکه: خب عزیزم این یک نشونست که وقتشه بری! این بار بهت لطف میکنم و جونتو در برابر پادشاه جئون جان رانگ نجات میدم!(نگاهش شیطنت بار به پادشاه)
جونکوک بعد اون نگاه عاشقانه تقریباً با آخرین سرعت که در توانش بود خودش رو از کاخ اصلی به سمت محوطه کاخ رسوند ....
جونکوک: آه خدای من ... من الان دیگه 28سالم شده ولی پدر مادرم قصد ندارند بَس کنند خدای بزرگ ! ...
(
Part:1
کاخ سلطنتی «گیونگ گونگ» پایتخت ،سئول
صدای بلند تبل و سرنا ... بشدت شنیده میشد
درباریان و وزرا با ورود پادشاه جئون جان رانگ تعظیم میکنند و در فضا بوی اودی جریان دارد ...
صدای تبل متوقف میشود و پادشاه به تخت مینشیند...
پادشاه: جلسه رَسمی عالی جنابان ...
(صدای یک پارچه وزرا): ممنون سرورم ...
.
.
.
(صدای قدم زدن و ایستادن در جایگاه)
جناب پیشکار:(پچ پچ) شما بازم دیر اومدید سرورم پدرتون بازم عصبانی خواهد شد !
جونکوک: (زمزمه) آروم باش جناب هون ... صورتت چروک میوفته ها! بابام هم به من چیزی نمیگه نترس
جناب پیشکار: 🙄...
وزیر اعظم: ...بله عالیجناب همونطور که توضیح دادم اخیراً در بخش شمال غربی در نزدیکی مرز بزرگ ! درگیری های رخ داده که با کمک ارتش سلطنتی و ژنرال کیم ....
(ناگهان پادشاه دست کشید و گفت:)
پادشاه: چرا ژنرال کیم در بخش مرزی حضور دارن !؟ بر اساس گزارش اخیر وزیر جنگ مین ایشون باید در ایالت سلطنتی (دِگو) باشند نه در مرز غربی ،وزیر مین شما توضیحی ندارید؟
یونگی نگاهی گذرا به چهره وزیر بزرگ انداخت و بعد به پادشاه و دیگران و با آرامش در جایگاهش ایستاد و گفت ...
یونگی: (پوزخند به وزیر بزرگ) خیر عالیجناب... فکر کنم وزیر اعظم خوب بتونن براتون توضیح بدن که چرا ژنرال کیم مجبور شد با دو هزار سوار به سرعت به مرز بره ،،،ادامه نمیدید جناب وزیر اعظم
وزیر اعظم:😑(زمزمه زیر لب: حرومزاده ...)
عذرخواهی میکنم سرورم که نتوانستیم خیلی سریع با شما هماهنگ بشیم ،ژنرال کیم در مرز هستن چون وضعیت در مرز ممکن بود از کنترل خارج بشه اما ایشون به موقع وارد عمل شدن و...
پادشاه:(لحنی عصبی) ادامه نده!
وزیر اعظم: (تعظیم سریع) چشم سرورم ...
پادشاه: ژنرال مین!
یونگی: عالیجناب ؟
پادشاه: خاندان سلطنتی جئون از حضور محترمانه شما در دربار متشکریم ولی امیدوارم به پیمان ائتلاف گوگوریو پایبند باشید و گذارش بدید
یونگی با آرامش تعظیم کرد و گفت
یونگی: حتماً عالیجناب من یک گذارش کتبی به دربار ارائه خواهم داد ... و امیدوارم شما فرمان بازگشت ژنرال کیم رو صادر کنید .
(سکوتی کوتاه ...)
پادشاه: در نشست بعدی در موردش تصمیم گرفته خواهد شد ...
.
.
.
(پایان جلسه سران سلطنتی)
.
.
.
با شنیده شدن اعلام پیشکار سلطنتی همه سعی در هرچه زودتر پراکنده شدن داشتند که ...
جونکوک روبه پیشکار هون ...
جونکوک: دیدی مشکلی پیش نیومد ،حضور من و هوسوک عملاً یه چیز تشریفات...(صدای از پشت سر )
پادشاه: جئون جوکوک...
جونکوک با وجود لرز ناگهانی که صدای آلفا پدر در تیغ ستون فقراتش انداخت برگشت و تعظیم کرد که با اخم غلظ پدر مواجه شد ....
جونکوک: سلام پدرجان!
پادشاه: بازم دیر کردی !
جونکوک: (خنده ای کمی مسخره ) هه هه آم دیر کردم!؟ (نیم نگاه به پیشکار هون که ...فرار کرد)
جونکوک:😑
پادشاه: تو دیگه بزرگ شدی! باید بهتر عمل بکنی تو پسر منی!!
جونکوک: بله پدر میدونم ،ولی میخوام بدونم چرا اسرار دارید که من در جلسات خسته کننده دربار حضور داشته باشم من که ولیعهد نیستم پدر جان
پادشاه: ساکت! این یک موضوع مهمه پس حضور تو و برادر بزرگت هوسوک امر مهمیه پس!
جونکوک: بله بله پدر جان ما باید بیشتر تلاش کنیم و بدون بحث و با قدرت در جلسات و امور دربار حضور پیدا کنیم ! درسته پدرجان ؟ راضی شدی!؟
پادشاه یک ابروش رو بالا داد و ناگهان با دست لُپ راست پسر را کشید
جونکوک: آی آی آی بابا !
پادشاه :(خنده بلند) داری خیلی شبیه مادرت میشی! اونم همینطور بامزه و شیرین زیون بود
(صدایی از پشت سر)
ملکه اول: میبینم که باید پسرم رو از جنگ پدرش نجات بدم چه صحنه درد ناکی ساختید پادشاه من
پادشاه: درد ناک؟
ملکه با لبخندی لطیف نزدیک شد و گفت
ملکه: بله پادشاه من ،نگاه کنید گونه لطیف پسرتون سرخ شد!
پادشاه نگاهی به گونه سرخ رنگ جونکوک که زیر دستش لمس میشد نگاه کرد و گفت
پادشاه: این پسرک هرچقدر هم که بزرگ بشه باز هم پوست لطیف و زیبای یک نوزاد رو خواهد داشت
جونکوک: بابا ،مامان ! من اینجا ایستادم!!!
ملکه به آرومی در آغوش همسر تاجدارش رفت و با لبخندی که شباهت عجیبی به خنده خود پسر داشت گفت
ملکه: خب عزیزم این یک نشونست که وقتشه بری! این بار بهت لطف میکنم و جونتو در برابر پادشاه جئون جان رانگ نجات میدم!(نگاهش شیطنت بار به پادشاه)
جونکوک بعد اون نگاه عاشقانه تقریباً با آخرین سرعت که در توانش بود خودش رو از کاخ اصلی به سمت محوطه کاخ رسوند ....
جونکوک: آه خدای من ... من الان دیگه 28سالم شده ولی پدر مادرم قصد ندارند بَس کنند خدای بزرگ ! ...
(
- ۶۱
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط