پارت

✨ پارت ۱۰ ✨

یونجی‌ : لونا راست میگه این اواخر خیلی تو فکری نکنه با جونگکوک مشکلی داری
لبخند تلخی روی لبش نشست
ا،ت : نه اتفاقا رابطه ام با جونگکوک عالیه
یونجی : باش هرجور مایلی
توی اون مدت فقد سومی حرفی نمی زد و نظار گر بود حتا خود اون دختر‌ هم نمیدونست چرا سومی فقد با اون مشکل داره ...لونا خطاب به سومی گفت
لونا : سومی چرا انقدر ساکتی؟
سومی : هیچی اخه منو هوپی زندگیمون مثل همیشه عالیه هیچ مشکلی نداریم
کنایه در لحن سومی به وضوح معلوم بود و اون دختر هر لحظه بیشتر احساس خفگی میکرد
/ کی میشه از این جمع مزخرف تحت فشار خلاصه شم قبلا خیلی برام جذاب بود ولی الان واقعاً دارم اذیت میشم /
یونجی : وای ا،ت ..تو و جونگکوک نمیخواهین بچه دار بشین
از حرف یهویی یونجی شکه شد که لونا‌ گفت
لونا : یونجی من پرسیدم ولی جونگکوک عصبانی شد و گفت از بچه خوشم نمیاد
یونجی : چرا تهیونگ که عاشق بچه هاست
لونا : برای منم تعجب آور بود..اخه اون موقع ها جونگکوک تهیونگ جیمین عاشق بچه ها بودن
با شنیدن حرف های لونا دوباره بار سنگینی اون غم رو روی دلش حس کرد با صدای گرفته گفت
ا،ت : دخترا من یکم خسته ام میشه منم یکم استراحت کنم
لونا : آره عزیزم برو استراحت کن
از اتاق خارج شد بغض گلوش حتا اجازه نفس کشیدن رو بهش نمی‌داد
/ خدایا چقدر...تا کی .. چرا من ..‌گناه من چیه..چرا من../
مدام این سوال ها توی ذهنش تکرار میشد از شدت بغض به سختی نفس میکشید ... نزدیک اتاق مشترکشون شد .. تردید داشت با این دل گرفته وارد اتاق بشه میترسید جونگکوک با دیدن حالش بیشتر بهش گیر بده
از طرفی دیگه به لونا گفته بود که خوابش میاد
پس نمیتونست برگرده پایین دلش رو زد به دریا و وارد اتاق شد چشم به جون افتاد که روبه سقف دراز کشیده بود نزدیک تخت‌ شد و با دیدن چهره غرق در خدابش آرامش تمام وجودش رو پر کرد و ولی از طرفی حس عذاب وجدانش رو شعله ور میکرد ... به آرومی روی تخت دراز کشید و پشت به جونگکوک خوابید اما اشک هاش اجازه آرام بودن بهش نمیداد
تعداد شب روز های که با این اشک ها خوابش می‌برد از دست در رفته بود
........
با حس قلقلک روی صورتش پلک هاش رو باز کرد جونگکوک بود با خنده نگاهش کرد که باعث شد چشماش جمع بشون
جونگکوک : خانم خوابالو نمی‌خواهی بیدار شی ؟
با تعجب نگاهش کرد و کش قوصی به بدنش داد و زمزمه کرد
ا،ت : عزیزم ساعت چنده ؟...اینجا کجاست
جونگکوک با صدای بلند زد زیره خنده
جونگکوک : میمونکم ...ساعت هفته شب و این‌جا ججوست
بازم با تعجب نگاهش میکرد و تازه متوجه وضعیت شد و با عجله از جاش بلند شد و به سمته سرویس بهداشتی رفت و دست رو صورتش رو شست
دیدگاه ها (۳)

✨ ادامه پارت ۱۰✨از سرویس بهداشتی بیرون اومد و جونگکوک درحالی...

✨ پارت ۱۱ ✨بعد از خوردن شام ظرف ها رو جمع کردن و لونا ازش خو...

✨ پارت ۹ ✨چنگی به موهاش زد و به سمته سرویس بهداشتی اتاق دوید...

✨ پارت 8 ✨یونجی : ا،ت خانم..حالا دریا از ما مهم‌تر شده دختر ...

عشق مافیا

درمانگر عشق. فصل دوم. پارت۱۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط