I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.

Part:51

(ویو:جونگکوک)
برگشتم که...
یاقوت بود...
با نگاهی پرسشی بهم نگاه می کرد...
عصبانی شدم...
چون باید تو تخت می موند.
_:مگه نگفتم نباید راه بری؟(جدی و بم)
+:چرا ولی بدنم خشک شده بود...
تو هم که اومدی بیرون حوصلم سر رفت.
بعد چشماش و کمی درشت کرد...
قیافه اشو کیوت کرد و گفت:
+:کوکی جونم...
تروخدا می خوام راه برم و هوای تازه بخورم🥺🥺🥺.
کمی فکر کردم...
پنج دقیقه مشکلی نداره،پس...
_:فقط پنج دقیقه.
+:مرسیییی🤩🤩🤩.
لبخند کمرنگی زدم.
قبل از اینکه بریم تو باغ عمارت قدم بزنیم پرسید:
+:چرا ناراحتی؟
_:نیستم.
+:هستی.
_:نیستم.
+:هستی.
_:نیستم یاقوت.
+:هستی سایه.
صدای خنده هامون جلوی در پیچید...
بعد از چند دقیقه که آروم شدیم،دستشو گرفتم...
و شروع کردیم به قدم زدن،داخل حیاط ویلا...
که به وسیله ی گل های زیبا و درختای بلندش،هوای خوبی رو به باغ هدیه داده بود...
بعد از چند دقیقه سکوت...
+:کوک؟(آروم)
_:جان کوک؟
+:فردا...
لحنش کمی بغض آلود شد...
همه ی اموال پدرم به من میرسه...
و...
و به اجبار مافیا میشم...
_:می‌ترسی؟
بغض تو گلوش رو قورت داد...
+:نه...
نمی‌ترسم،ولی...
تا یه جاهایی حدس زدم که حرف بعدیش چیه...
ولی منتظر موندم تا خودش بگه...
انگشتم و نوازش وار روی گونه اش تکون دادم...
_:پس چی یاقوتم؟
تو چشماش اشک جمع شده بود...
لبش رو گاز گرفت،و بالاخره اجازه ی حرف زدن رو به خودش داد...
+:من...من...من از اینکه یه روز بخوام...
مکثی کرد تا بغضش و پس بزنه...
+:به جای اینکه کنارت باشم...
جلوت باشم می ترسم...
و اشکی از گوشه ی چشمش اش به سمت پایین از روی صورتش چکید...
با انگشت شستم،پاکش کردم...
آروم...
جوری که به زخمش فشار نیاد...
بغلش کردم...
بوسه ای روی موهاش گذاشتم...
و عطر خوبش رو استشمام کردم...
_:یاقوت...
نترس،چون اگر هم یه همچین اتفاقی بیوفته...
مثل همیشه باهم از پل خراب شده رو میشیم.
شونه هاش شروع به لرزیدن کردن...
دستم رو روی موهای زیبا و بلندش حرکت دادم...
+:کوک هق...
_:جانم یاقوتم؟
+:همه چی...
گریه بهش اجازه ی حرف زدن نمی‌داد...
+:همه چی خیلی یهویی داره اتفاق می‌افته هق...
_:کمکت می کنم تا بار کمتری رو،روی شونه های قشنگت تحمل کنی...
چند دقیقه توی همون حالت ایستاده بودیم...
و تنها صدای هق هق اش توی فضا می‌پیچید...
جگرم می سوخت...
چون این مسئله،چیزی نبود که به راحتی صدق بشه...
بادیگارد با قیافه ای که اظطراب درش دیده می شد...
اومد...
بادیگارد:قربان...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.





شرط برای پارت بعدی:
لایک:۳تا
کامنت:۳تا




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

دخترای ناز و زیبا!!!حتما حتما حتما نظرتون رو می‌خوام💖💖💖.اصن ...

✨ پارت بیست و هشتمدر اغوش زندان جیمین و کوک هر دو از اتاق رف...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط