---

---

ماه و شبح

پارت آخر | ماه، شبح و خانه

ده سال بعد...

عمارت خاندان کیم...

مثل همیشه پر از خنده بود.

دیوارهایی که روزی شاهد اشک، سوگواری و انتقام بودند...

حالا هر روز صدای خنده‌ی یک خانواده را در خود نگه می‌داشتند.

لین هنوز همان برادر بزرگ‌تر و قابل اعتماد بود.

کانر هنوز هم عاشق شوخی و شیطنت.

لوکاس هنوز سر به سر همه می‌گذاشت.

فلیکس...

دیگر هیچ‌کس او را با نام «شبح» نمی‌شناخت.

برای همه...

او فقط مردی بود که خانواده‌اش را بیشتر از جانش دوست داشت.

و سلین...

همان دختر سرد و مغروری که زمانی احساساتش را پشت سکوت پنهان می‌کرد...

حالا با یک لبخند، تمام خستگی روز را از دل همه می‌برد.


---

عصر همان روز...

همه دور میز باغ نشسته بودند.

آمه با هیجان دفتر نقاشی‌اش را آورد.

ـ مامان!

بابا!

ببینین چی کشیدم!

سلین دفتر را گرفت.

روی کاغذ، پنج آدم‌بزرگ و یک دختر کوچولو کنار هم کشیده شده بودند.

بالای نقاشی، با خط کودکانه نوشته شده بود:

«خانواده‌ی من.»

فلیکس با لبخند پرسید:

ـ این کیه؟

آمه با انگشت اشاره کرد.

ـ این مامانه.

این باباست.

این دایی لین.

این دایی کانر.

این دایی لوکاس.

بعد با ذوق، به آدمک کوچکی اشاره کرد.

ـ اینم منم!

سلین آرام موهای دخترش را نوازش کرد.

ـ خیلی قشنگه.

آمه با خنده گفت:

ـ یه نفر رو یادم رفت!

همه با تعجب نگاهش کردند.

آمه با مداد، یک ماه بزرگ بالای آسمان کشید...

کنارش هم یک ستاره‌ی کوچک.

ـ اینا هم شما دوتایین.

سلین خندید.

ـ چرا ماه؟

آمه با معصومیت جواب داد:

ـ چون بابا همیشه یواشکی بهت میگه "ماه."

همه نگاهشان به فلیکس برگشت.

فلیکس گوش‌هایش قرمز شد.

کانر با خنده گفت:

ـ آخ آخ...

لو رفتی!

لوکاس زد زیر خنده.

ـ آقای جنتلمن خجالت کشید!

حتی لین هم لبخند زد.

سلین آرام دست فلیکس را گرفت.

ـ هنوزم...

منو ماه صدا می‌کنی؟

فلیکس نگاهش کرد.

همان نگاه آرامی که سال‌ها پیش، در اولین رقصشان داشت.

ـ آره...

چون تو همیشه نور زندگی من بودی.

سلین لبخند زد.

ـ و تو...

همیشه همون کمردردی می‌مونی.

همه با صدای بلند خندیدند.

فلیکس دستش را روی کمرش گذاشت و با خنده گفت:

ـ انگار این لقب تا آخر عمر قراره همراهم باشه.


---

خورشید آرام‌آرام غروب می‌کرد.

همه کنار هم بودند.

نه از انتقام خبری بود...

نه از اسلحه...

نه از تعقیب و گریز...

فقط یک خانواده...

که یاد گرفته بودند حتی بعد از تاریک‌ترین شب‌ها...

باز هم می‌شود کنار هم خندید.

فلیکس به آسمان نگاه کرد.

ماه، آرام میان ابرها می‌درخشید.

دست سلین را محکم‌تر گرفت.

در دلش گفت:

«شاید سرنوشت، اول ما را دشمن هم کرد... اما آخر... به من بزرگ‌ترین هدیه‌ی زندگی‌ام را داد.»

و سلین، بدون اینکه چیزی بگوید، سرش را روی شانه‌ی او گذاشت.

این بار...

نه یک افسر بود...

نه یک قاتل.

فقط...

دو انسان بودند که بعد از سال‌ها جنگیدن با دنیا، بالاخره خانه‌شان را پیدا کرده بودند.

پایان. 🌙✨

فیک بعدی از چان هست🥹✨🤎🤎
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت سی و هفتم | پنج سال بعد...پنج سال گذشته بود......

ماه و شبحپارت سی و ششم | جلسه‌ی انتخاب لقبچند روز بعد...عمار...

---ماه و شبحپارت پانزدهم | این رقص، برای من استجشن تولد سلین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط