پسر بالای شهر آرزو کرد برف بیایید

پسر بالای شهر آرزو کرد برف بیایید

برف آمد .... خدا او را به آرزویش رساند.

آدم برفیش غیر شال و کلاه
کفش هم پایش کرد.....

به غروب نرسید،،،

آدم برفی آب شد از شرم این که او کفش داشت زمانی‌ که آن پسر سر چهار راه از سرمای پاهایش جان داد...

پسرک سر چهار راه آرزوی یک کفش را هم به گور برد.
نعمت برف نصیب پسر بالا شهر شد و مرگ نصیب پسر سر چهار راه،،،
دیدگاه ها (۱)

اینجا کوچه و خیابان های شهر من است... که آسمان نیز به حالش ا...

خدا خسته ای ؟ خوابت میاد؟ چای بریزم؟ پرتغال پوست بکنم؟ تخمه ...

بخوانید و همچون من ، به حال وطن اشک بریزید نیایش کورش بزرگ...

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات ک...

پارت ۷

پارت ۱۴: خب فک کنم عاشقت شدم will i fill i love you

پارت دوازدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط