صبح روز بعد نیکولاس زود تر از خواب بیدار شده بود و از عمارت ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁶
....................................................
صبح روز بعد، نیکولاس زود تر از خواب بیدار شده بود و از عمارت خارج شده بود. وقتی امیلی از خواب بیدار شد. نیکولاس را ندید. از اتاق خارج شد و به طرف اتاق مهمان رفت. وقتی وارد اتاق شد، گوشی اش را برداشت و به ساعت نگاه کرد. ساعت 12 ظهر را نشان میداد. امیلی با تعجب فریاد زد"چرا انقد خوابیدم!" سپس نگاهش به روی تختش افتاد و برگه ای را دید. روی برگه نوشته شده بود 'لباس هایی که برات گرفتم توی چمدون سفید، طبقه پایینه. ناهارت توی آشپزخونه‌ست. جایی سرک نکش، فقط میتونی وارد اتاق من بشی. شب زودتر میام' و پایین متن، شماره ای نوشته شده بود که به نظر میرسید، شماره نیکولاس باشد. امیلی بعد از شستن صورتش به طبقه پایین و آشپزخانه رفت و ناهاری که نیکولاس برایش گذاشته بود را خورد. بعد ناهار تماس کوتاهی با لایرا گرفت و سپس به سمت چمدان سفیدی رفت که روی یکی از کاناپه ها بود. چمدان را برداشت و وارد اتاق شد. چمدان سفید را روی تخت گذاشت و آنا را باز کرد. در چمدان سعید از انواع لباس ها وجود داشت. لباس های راحتی، شلوار های جین، شورتک های جین، تیشرت های رنگی تنگ و گشاد و... . امیلی نگاهی به لباس ها کرد و گفت"آلفا فکر همه چیو کرده..." و شروع کرد به در آوردن وسایل و چیدن آن ها در کمد لباس ها. کارش تقریبا 2 ساعت طول کشید و بعد از چیدن لباس ها، خسته و کوفته روی تخت دراز کشید. بعد از اینکه خستگی از تنش خارج شد، وارد بالکن شد تا نفسی تازه کند. امیلی برای لحظه ای دوباره همان گرگ خاکستری دیشب را در میان بوته ها دید. یا شاید این فقط یک توهم بود. امیلی مطمئن بود که کسی جرئت ندارد به عمارت نیکولاس نزدیک شود. تصمیم گرفت دوشی بگیرد. دوش امیلی حدود نیم ساعت طول کشید و بعد امیلی با حوله ای از حمام بیرون آمد. به سمت کمد رفت و یک ست راحت تاپ و شورتک آبی کمرنگی انتخاب کرد و پوشید. سپس وارد اتاق نیکولاس شد تا سشوار را پیدا کند. در اتاق نیکولاس روی صندلی نشست و شروع به خشک کردن موهایش کرد. بعد از اینکه کارش تمام شد، سشوار را سر جایش گذاشت. خورشید کم کم داشت غروب میکرد. پس امیلی به سمت آشپزخانه رفت تا غذایی حاضر کند. امیلی قصد داشت خوراک مرغ درست کند. پس از پیدا کردن وسایل مورد نیازش برای آشپزی، شروع به برش مرغ به تکه های ریز کرد. سپس تابه ای اتنخاب کرد و مرغ ها را درون آن ریخت تا با روغن سرخ کند. امیلی یک دستش را به کمرش زده بود و در دست دیگرش قاشق قرار داشت و منتظر بود که مرغ ها سرخ شود. و انقدر مشغول آشپزی بود که متوجه نشد که نیکولاس به عمارت برگشته. نیکولاس با قدم های آرام به طرف آشپزخانه رفت. با دیدن امیلی، به او نزدیک شد وپشت سرش قرار کرفت و سرش را روی یکی از شانه های امیلی گذاشت. امیلی از ترس بالا پرید و نزدیک بود جین بکشد که نیکولاس گفت"هیسسس!... ساکت... جرئت نکن تکون بخوری... خسته ام، چند لحظه همینجوری بمون..." قلب امیلی از ترس در سینه اش می‌کوبید. بعد از چند دقیقه نیکولاس سرش را برداشت و کمی عقب رفت و گفت"بوی خوبی میاد......
..........................................................
اینم آخرین پارت امشب عشقولیام🎀🍭💌
دیدگاه ها (۸)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁵............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁴............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁰............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط