خیلی وقت بود عشقش را ندیده بود دلش براش تنگ شده بود ات
خیلی وقت بود عشقش را ندیده بود. دلش براش تنگ شده بود. ات که تمام زندگيش بود رو از دست داده بود. فهمیده بود که عشقی که به ات داشت عشق دروغین بود. چون به ات خیانت کرده بود.
ات هم خیلی دلش تنگ شده بود برای جیمین ولی ات دیگه قلبش له شده بود و دیگه نمیتونست درستش کنه.
جیمین:امروز میرم پارکی که همیشه با ات میرفتم که خاطراتم زنده شه. ات همیشه بهم میگفت که بچه خیلی دوست داره ولی من کاری کردم که به آرزوش نرسه. داشتم به بچه ها نگاه میکردم که متوجه کسی شدم که جونم رو براش میدم. ات بود... اون ات بود رفتم سمتش ولی سریع رفت کنار.
ات:امروز رفته بودم پارکی که با جیمین میرفتم که دیدمش اومد سمتم ولی من سریع رفتم که دیدم همینطوری داره دنبالم میکنه ولی اهمیت نمیدادم
جیمین: هرجا میرفت پشت سرش میرفتم. از توی خیابون رد میشد و منم بدون اینکه دور و برم رو نگاه کنم دنبالش میکردم و نگران نبودم که ماشین میزنه بهم یا نه.(مثل اهنگ seven از جونکوک) (داستان seven رو میگم) یهو بارون گرفت ولی اهمیت ندادم و دنبالش رفتم. دیدم سوار قطار شد و منم سوار شدم ولی هرچی باهاش حرف میزدم توجه نمیکرد. از قطار پیاده شد و رفت منم رفتم دنبالش. رفت توی یک آپارتمانی . همش زنگش را میزدم که آخر دم پنجره دیدمش
ات:چته ... چی میخوای هاااا
جیمین: چب میخوام؟..تورو میخوام.. تورو.. فقط تو
ات: من دیگه دوست ندارم بروووو
جیمین: اوکی دوسم نداشته باش ولی من دوست دارم و ولت نمیکنم.
ات: توی عوضی فقط یک عشقه دروغین داشتی به من... میفهمی؟ یک عشق دروغین
جیمین: شاید اون موقع اونجوری بود ولی الان عاشقتم.
ات: من هیچ حسی بهت ندارم
ات پنجره رو بست و سریع رفت بالا پشت بوم تا هوا بخوره که یهو یک صدا اومد اون جیمین بود . ولی چطوری اومده بود؟
که یهو جیمین به سمت لبای ات حمله ور شد و مک میزد. ات تقلا میکرد ولی جیمین اهمیت نمیداد.
از ات جدا شد و که ات گفت: چیکار داری میکنی
جیمین:من دوست دارم، عاشقتم،دیگه عشقم بهت دروغین نیست.
ات: من دوست ندارم
جیمین: دست تو نیست. من صاحبتم و من دستور میدم
ات که دلش نرم شده بود گعت: فقط یک فرست بهت میدم
جیمین:مرسیییییی مرسیییییی
که لبهای همدیگر را بوسیدن
و تا اخر به خوبی زندگی کردن
خب چطور بودددد؟؟
یه حمایتمون نشه؟؟؟
ات هم خیلی دلش تنگ شده بود برای جیمین ولی ات دیگه قلبش له شده بود و دیگه نمیتونست درستش کنه.
جیمین:امروز میرم پارکی که همیشه با ات میرفتم که خاطراتم زنده شه. ات همیشه بهم میگفت که بچه خیلی دوست داره ولی من کاری کردم که به آرزوش نرسه. داشتم به بچه ها نگاه میکردم که متوجه کسی شدم که جونم رو براش میدم. ات بود... اون ات بود رفتم سمتش ولی سریع رفت کنار.
ات:امروز رفته بودم پارکی که با جیمین میرفتم که دیدمش اومد سمتم ولی من سریع رفتم که دیدم همینطوری داره دنبالم میکنه ولی اهمیت نمیدادم
جیمین: هرجا میرفت پشت سرش میرفتم. از توی خیابون رد میشد و منم بدون اینکه دور و برم رو نگاه کنم دنبالش میکردم و نگران نبودم که ماشین میزنه بهم یا نه.(مثل اهنگ seven از جونکوک) (داستان seven رو میگم) یهو بارون گرفت ولی اهمیت ندادم و دنبالش رفتم. دیدم سوار قطار شد و منم سوار شدم ولی هرچی باهاش حرف میزدم توجه نمیکرد. از قطار پیاده شد و رفت منم رفتم دنبالش. رفت توی یک آپارتمانی . همش زنگش را میزدم که آخر دم پنجره دیدمش
ات:چته ... چی میخوای هاااا
جیمین: چب میخوام؟..تورو میخوام.. تورو.. فقط تو
ات: من دیگه دوست ندارم بروووو
جیمین: اوکی دوسم نداشته باش ولی من دوست دارم و ولت نمیکنم.
ات: توی عوضی فقط یک عشقه دروغین داشتی به من... میفهمی؟ یک عشق دروغین
جیمین: شاید اون موقع اونجوری بود ولی الان عاشقتم.
ات: من هیچ حسی بهت ندارم
ات پنجره رو بست و سریع رفت بالا پشت بوم تا هوا بخوره که یهو یک صدا اومد اون جیمین بود . ولی چطوری اومده بود؟
که یهو جیمین به سمت لبای ات حمله ور شد و مک میزد. ات تقلا میکرد ولی جیمین اهمیت نمیداد.
از ات جدا شد و که ات گفت: چیکار داری میکنی
جیمین:من دوست دارم، عاشقتم،دیگه عشقم بهت دروغین نیست.
ات: من دوست ندارم
جیمین: دست تو نیست. من صاحبتم و من دستور میدم
ات که دلش نرم شده بود گعت: فقط یک فرست بهت میدم
جیمین:مرسیییییی مرسیییییی
که لبهای همدیگر را بوسیدن
و تا اخر به خوبی زندگی کردن
خب چطور بودددد؟؟
یه حمایتمون نشه؟؟؟
- ۲.۰k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط