روزگاری دلم پر از غم بود..تمام روزگارم را گرفته بود ابری
روزگاری دلم پر از غم بود..تمام روزگارم را گرفته بود ابری کبود..کودکی بودم که کوچه ها تنگ تنهایی پرسه میزدم...شوقی نداشتم,در جوانی چروکیده بودم و خمود..تمام داستانم کنج اتاق قلبم مچاله شده بود...تمام فصل هایم یخ زده بود,سرد بود و کبود..میان این همه ابهام بی خود بودن..آمد..بهارم آمد..درست شد مثل نهری در کویری خشک ولم یزرع..تمام تنم را از محبتش سیراب کرد..دستم را گرفت.پناهم شد...و شد همه کسم,,دارو ندارم....
همه کسم دوستت دارم..
همه کسم دوستت دارم..
- ۴۷۰
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط