#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎
هردو پسر خرید هاشون تموم شده بود و دم در پاساژ ایستاده بودند که جونگکوک ل.ب زد.
جونگکوک: واقعا بیا بریم خونه من دیگه نمیکشم دارم میمیرم از خستگی و گشنگی.( پوکر بی حال کلافه)
تهیونگ:منم عین توعم ولی صبر کن ماشینو بیارن بریم.
جونگکوک هومی گفت که ماشین اومد.
هردو پسر سوار شدند، چون جونگکوک خسته بود تصمیم گرفت با ماشین تهیونگ بره و یکی از ادمای ته ماشینش رو بیاره.
ویو خونه
ته و کوک وارد عمارت شدند ولی انگار کسی نبود پدر مادرشون که هنوز نیومده بودند و اجوما هم تو اتاقش بود .
جونگکوک خریداشو دست تهیونگ داد و خودش رفت رو کاناپه لم داد، ولی نمیدونست که تهیونگ بهت زده نگاهش میکنه.
تهیونگ:مگه نوکرتم؟ .
جونگکوک:اره( همونطور که لم داده و چشاش بستس.)
تهیونگ:پسرکه ی بی ریخت و وحشی.
جونگکوک شنید ناراحت شد.
جونگکوک:حالا یک خریده دیگه چرا انقدر شر ور میگی( ناراحت)
جونگکوک بلند شد و خریدارو از دست تهیونگ گرفت و به سمت اتاقش قدم برداشت.
تهیونگ اصلا براش اهمیتی نداشت که جونگکوک ناراحته یا نه ولی اینو خوب میدونست که جونگکوک گرسنه اس پس تصمیم گرفت غذا سفارش بده.
ولی نمیدونست که جونگکوک چی میخاد پس تصمیم گرفت بره اتاقش.
از پله ها رفت بالا و به سمت اتاق برادر ناتنیش قدم برداشت، مثل همیشه بدون در زدن درو باز کرد اتاق تاریک بود ولی از بین تاریکی با صحنه ی کیوتی مواجه شد.
کوک به طرز خیلی بامزه ای خواب بود دقیقا برعکس دفعه ی قبل که به اون وحشتناکی خوابیده بود.
سرش رو بالشت بود، تو خودش جمع شده بود و به پهلو خواب رفته بود و موهای مزاحم و چتریش رو صورتش ریخته بود.
و همین باعث شده بود لبخند کمرنگی رو ل.بای تهیونگ بیاد کسی که با همه سرد بود و به کسی اهمیتی نمیداد.
ولی زود به خودش اومد و کمی تو صورت جونگکوک خم شد طوری که فقط 20 سانت باهم فاصله داشتن.
تهیونگ:جونگکوک، جونگکوکی( اروم)
ولی نچ فایده ای نداشت پسر خوابش عمیق و سنگین بود.
پس تصمیم گرفت بیشتر بره جلو و این باعث شد فاصله ی 20 سانتی 10 سانت بشه.
تهیونگ:هوی جونگکوک، خرگوشِ وحشی( کمی بلند تر)
انگار واقعا خسته بود که بیدار نمیشد.
ولی تهیونگ هم دست بردار نبود از همون فاصله ل.ب زد.
تهیونگ:خرگوش، خرگوش وح_
جونگکوک ترسیده از خواب بیدار شد و چون وحشت کرده بود سرش رو بالا اورد و همین اتفاق باعث شد لب.اش با ل.بای تهیونگ برخورد کنه.
جونگکوک بیچاره فکر میکرد داره خواب میبینه و تهیونگ اومده تو اتاقش ولی نمیدونست همش واقعیه.
ل.باشون هنوز روی هم بودند کسی عقب نمیکشید.
تهیونگ مات و مبهوت به چشای گرد پسر روبه روش که برق خاصی داشت زل زده بود.
و جونگکوک که فکر میکرد داره خواب میبینه، ناخواسته بدون دلیل یا اینکه بدونه داره چیکار میکنه دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و ته رو کشید سمت خودش و این عمل باعث شد تهیونگ بیاد روی کوک.
تهیونگ مات و مبهوت به پسر نگاه میکرد و اصلا نمیفهمید داره توسط جونگکوک بو.سیده میشه، فقط گیج بود که چرا پسر داره اینکارو میکنه، مگه اینا برادر نبودند.
جونگکوک که فکر میکرد تو خوابش داره هیونگشو میبوسه بدون اهمیت، بو.سه های پی در پی روی ل.بای ته میزاشت و مک های عمیقی ازشون میگرفت.
تهیونگ به خودش اومده بود ولی ناخواسته اجازه داد دونسنگش کارشو کنه یا حداقل عقده شو خالی کنه.
جونگکوک که فهمید داره نفس میاره یک گاز از ل.ب پایین ته گرفت و اخرین بو.سه رو هم همونجا کاشت.
تهیونگ که مثلا تو خوابش بود رو از خودش جدا کرد.
و چون فکر میکرد داره خواب میبینه بی فکر ل.ب زد.
جونگکوک:هیونگ حتی تو خوابم انقدر جذاب و خوشگلی، ولی خیلی واقعی بنظر میاد و میخام اعتراف کنم که ل.بای خوشمزه ای داری( زمزمه وار اروم)
تهیونگ با شنیدن حرفای کوک هیچی متوجه نشده بود یعنی داره هزیون میگه یا حالش خوب نیست.
تهیونگ تا دهنش رو باز کرد که حرف بزنه انگشت اشاره ی کوک روی ل.باش قرار گرفت و مانع حرف زدنش شد.
جونگکوک:هیششش ساکت باش هیونگ نمیخام از خواب بیدار شم نمیدونم چرا ولی خیلی از این خواب خوشم میاد پس بیا منو بغل کن بخوابیم، باشه؟( اروم)
تهیونگ از هیچی سر در نمیاورد، واقعا این پسر چش بود.
تا اومد دوباره حرف بزنه.
کوک انداختش روی تخت کنار خودش و خودشو تو بغلش انداخت و دستاشو محکم دور گردن ته حلقه کرد و خودش بهش چسبوند.
ادامه دارد..........
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎
هردو پسر خرید هاشون تموم شده بود و دم در پاساژ ایستاده بودند که جونگکوک ل.ب زد.
جونگکوک: واقعا بیا بریم خونه من دیگه نمیکشم دارم میمیرم از خستگی و گشنگی.( پوکر بی حال کلافه)
تهیونگ:منم عین توعم ولی صبر کن ماشینو بیارن بریم.
جونگکوک هومی گفت که ماشین اومد.
هردو پسر سوار شدند، چون جونگکوک خسته بود تصمیم گرفت با ماشین تهیونگ بره و یکی از ادمای ته ماشینش رو بیاره.
ویو خونه
ته و کوک وارد عمارت شدند ولی انگار کسی نبود پدر مادرشون که هنوز نیومده بودند و اجوما هم تو اتاقش بود .
جونگکوک خریداشو دست تهیونگ داد و خودش رفت رو کاناپه لم داد، ولی نمیدونست که تهیونگ بهت زده نگاهش میکنه.
تهیونگ:مگه نوکرتم؟ .
جونگکوک:اره( همونطور که لم داده و چشاش بستس.)
تهیونگ:پسرکه ی بی ریخت و وحشی.
جونگکوک شنید ناراحت شد.
جونگکوک:حالا یک خریده دیگه چرا انقدر شر ور میگی( ناراحت)
جونگکوک بلند شد و خریدارو از دست تهیونگ گرفت و به سمت اتاقش قدم برداشت.
تهیونگ اصلا براش اهمیتی نداشت که جونگکوک ناراحته یا نه ولی اینو خوب میدونست که جونگکوک گرسنه اس پس تصمیم گرفت غذا سفارش بده.
ولی نمیدونست که جونگکوک چی میخاد پس تصمیم گرفت بره اتاقش.
از پله ها رفت بالا و به سمت اتاق برادر ناتنیش قدم برداشت، مثل همیشه بدون در زدن درو باز کرد اتاق تاریک بود ولی از بین تاریکی با صحنه ی کیوتی مواجه شد.
کوک به طرز خیلی بامزه ای خواب بود دقیقا برعکس دفعه ی قبل که به اون وحشتناکی خوابیده بود.
سرش رو بالشت بود، تو خودش جمع شده بود و به پهلو خواب رفته بود و موهای مزاحم و چتریش رو صورتش ریخته بود.
و همین باعث شده بود لبخند کمرنگی رو ل.بای تهیونگ بیاد کسی که با همه سرد بود و به کسی اهمیتی نمیداد.
ولی زود به خودش اومد و کمی تو صورت جونگکوک خم شد طوری که فقط 20 سانت باهم فاصله داشتن.
تهیونگ:جونگکوک، جونگکوکی( اروم)
ولی نچ فایده ای نداشت پسر خوابش عمیق و سنگین بود.
پس تصمیم گرفت بیشتر بره جلو و این باعث شد فاصله ی 20 سانتی 10 سانت بشه.
تهیونگ:هوی جونگکوک، خرگوشِ وحشی( کمی بلند تر)
انگار واقعا خسته بود که بیدار نمیشد.
ولی تهیونگ هم دست بردار نبود از همون فاصله ل.ب زد.
تهیونگ:خرگوش، خرگوش وح_
جونگکوک ترسیده از خواب بیدار شد و چون وحشت کرده بود سرش رو بالا اورد و همین اتفاق باعث شد لب.اش با ل.بای تهیونگ برخورد کنه.
جونگکوک بیچاره فکر میکرد داره خواب میبینه و تهیونگ اومده تو اتاقش ولی نمیدونست همش واقعیه.
ل.باشون هنوز روی هم بودند کسی عقب نمیکشید.
تهیونگ مات و مبهوت به چشای گرد پسر روبه روش که برق خاصی داشت زل زده بود.
و جونگکوک که فکر میکرد داره خواب میبینه، ناخواسته بدون دلیل یا اینکه بدونه داره چیکار میکنه دستاشو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و ته رو کشید سمت خودش و این عمل باعث شد تهیونگ بیاد روی کوک.
تهیونگ مات و مبهوت به پسر نگاه میکرد و اصلا نمیفهمید داره توسط جونگکوک بو.سیده میشه، فقط گیج بود که چرا پسر داره اینکارو میکنه، مگه اینا برادر نبودند.
جونگکوک که فکر میکرد تو خوابش داره هیونگشو میبوسه بدون اهمیت، بو.سه های پی در پی روی ل.بای ته میزاشت و مک های عمیقی ازشون میگرفت.
تهیونگ به خودش اومده بود ولی ناخواسته اجازه داد دونسنگش کارشو کنه یا حداقل عقده شو خالی کنه.
جونگکوک که فهمید داره نفس میاره یک گاز از ل.ب پایین ته گرفت و اخرین بو.سه رو هم همونجا کاشت.
تهیونگ که مثلا تو خوابش بود رو از خودش جدا کرد.
و چون فکر میکرد داره خواب میبینه بی فکر ل.ب زد.
جونگکوک:هیونگ حتی تو خوابم انقدر جذاب و خوشگلی، ولی خیلی واقعی بنظر میاد و میخام اعتراف کنم که ل.بای خوشمزه ای داری( زمزمه وار اروم)
تهیونگ با شنیدن حرفای کوک هیچی متوجه نشده بود یعنی داره هزیون میگه یا حالش خوب نیست.
تهیونگ تا دهنش رو باز کرد که حرف بزنه انگشت اشاره ی کوک روی ل.باش قرار گرفت و مانع حرف زدنش شد.
جونگکوک:هیششش ساکت باش هیونگ نمیخام از خواب بیدار شم نمیدونم چرا ولی خیلی از این خواب خوشم میاد پس بیا منو بغل کن بخوابیم، باشه؟( اروم)
تهیونگ از هیچی سر در نمیاورد، واقعا این پسر چش بود.
تا اومد دوباره حرف بزنه.
کوک انداختش روی تخت کنار خودش و خودشو تو بغلش انداخت و دستاشو محکم دور گردن ته حلقه کرد و خودش بهش چسبوند.
ادامه دارد..........
- ۱.۱k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط