n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟐

بعد از آن‌که ابلیس در شورش پیروز شد،
بهشت و جهنم درهم تنیدند،
نظم جهان فرو ریخت
و قوانین تازه‌ای بر هستی حکمرانی کرد.
او سرزمینی را بر فراز بهشت و جهنم بنا نهاد؛
جایی که در هیچ افسانه و روایت مکتوبی نامی از آن نیامده است.
اما شایعات… همیشه زنده‌اند.
می‌گویند روح ازلی پروردگار در آن‌جا مهر و موم شده.
می‌گویند هیچ‌کس اجازه‌ی ورود ندارد،
و هر که رفته، هرگز بازنگشته.
برخی باور دارند لوسیفر هیچ‌وقت آن‌جا را ترک نکرده،
و برخی دیگر می‌گویند شیاطینی به‌مراتب قدرتمندتر از آن‌چه جهان دیده،
در آن‌جا منتظرند…
به این مکان، به اختصار «اِنجِل» می‌گویند.

…لوسیفر با قدرت عظیمش توانست بهشت را درهم بشکند و—»
صفحه‌ی بعد.
«…خداوند را مهر و موم کرد و—»
باز هم صفحه‌ی بعد.
«…پس از آن، لوسیفر در سرزمینی بر فراز جهنم سکونت گزید—»
مریس نفسش را با کلافگی بیرون داد.
اسمش همه‌جا بود.
لوسیفر.
لوسیفر.
لوسیفر.
شش کتاب قطور.
از شب تا سپیده‌دم.
و نتیجه؟
هیچ اشاره‌ای به چشم‌های آبی.
هیچ نامی از «ابلیس».
هیچ ردّی از شیطانی که شب‌ها به خواب آدمیزادها می‌آمد و ول‌کن نبود ، وجود نداشت
بعد از کتاب سوم، هر بار که اسم لوسیفر را می‌دید، حالش به‌هم می‌خورد.
نه از ترس…
از این‌که انگار همه‌چیز را می‌دانستند، جز او.
شاید باید سراغ کتاب‌های نژادشناسی شیاطین می‌رفت.
شاید واقعاً نژادی وجود داشت که کارش خزیدن در خواب آدم‌ها بود.
به‌هرحال…
کارش زار بود.
ساعت پنج‌و‌سی دقیقه‌ی صبح.
خورشید تازه داشت بالا می‌آمد.
تمام شب را بیدار مانده بود
و سرش پر بود از صدایی بم، عصبی و
زمزمه‌وار…
آن‌قدر نزدیک که نمی‌دانست از بی‌خوابی‌ست
یا اینکه بلاخره دیوانه شده...

کتاب ششم را هم بست و کنار بقیه گذاشت.
شیاطین معمولا صبح‌ها حال و حوصله‌ی بیرون آمدن ندارند و تا ساعت ۹ صبح در رختخواب‌هایشان فقط غلت می‌زنند.
خودش را روی تخت انداخت.
فقط می‌توانست چهل‌و‌پنج دقیقه خوابد...
همین.
زیر پتو خزید.
هوا سرد بود.
بدنش خسته‌تر از آن بود که مقاومت کند.
و درست همان‌جا بود که صدا، دیگر زمزمه نبود.
خِرخِری از رضایت شد.
وقتی خوابش برد، باز هم همان‌جا بود.
همان دشت.
با همان سایه‌ها که انگار خودشان را گرم می‌کردند تا هرجا که می‌رود، دنبالش بیایند.

مثل همیشه، شروع به دویدن کرد.
به‌سمت جنگلی که هیچ‌وقت به آن نمی‌رسید ، چرا که همیشه قبل از رسیدن به اونجا از خواب بیدار می‌شد...مثل یک راه فرار موقت از یک زندان ابدی

— «خسته نشدی این‌قدر فرار کردی؟»
— «اتفاقاً شدم. ولی راه چاره چیه؟»
— «فرار نکن.»
— «نه بابا… خیلی زرنگی.»
خنده‌ای آرام، از پشت سرش آمد.
پنج متر مانده به جنگل ایستاد.
سایه ایستاد.
و این‌بار، شکل آدمیزاد گرفت...
بی‌چهره.

— «دو ساله داری فرار می‌کنی.»
— «نه. دو ساله تو ولم نمی‌کنی.»
خنده‌ی کوتاهی کرد.
— «فرقش مهمه؟»
— «برای کسی که می‌دوه، آره. من فقط می‌خوام بخوابم»
— «و من فقط می‌خوام وایستی.»
بادی سرد از بین‌مون رد شد.
— «اگه وایستم چی می‌شه؟»
سایه نزدیک‌تر می‌شود ، هومی می‌کند و بعد میگوید...
–«میدونی ساعت بیداری شیاطین توی ویسکاریم 8 صبح هست نه نُه و همین الان ساعت 7:30 شد...»

میخواهم از او بپرسم آیا تو ابلیسی ؟!
میخواهم بپرسم آیا چشمانم معنی خاصی دارند ؟!
چرا جواب سوالم را نداد ؟!
اما فقط سکوت میکنم و به جنگل میدوم و حتی از او نمی‌پرسم از کجا میداند من در ویسکاریم هستم

════‌════‌════‌════‌═

◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
دیدگاه ها (۴۲)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟑کتاب‌های عریض را به زو...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟏هر پادشاهی اختیار، قان...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏0آسمان شکسته به نظر می‌...

پارت 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط