تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد 

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد 
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی 
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد

برای دیدن تو آسمان خم می شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد

اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد

بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد
دیدگاه ها (۴)

کاش میشد بی خبر یک حلقه بر در می زدیبر خیالات محالم رن...

چرا یوسف شوم؟ اینجا مگر یوسف بها دارد؟ چرا موسی شوم؟ اینجا ک...

ﺑﯽ ﺳﺒﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﺯﻣﯿﻦ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﭘﺮ ﭘﺮ ﺩﺍﺭﺩﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﯾﮏ ﻓﺎﺟﻌﻪ ﺩﺭ ...

این وصله هابه آغوش تنهای من نمیچسبد...نمیدانم دردم چیست؟یا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط