بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۴

صدای قدم‌ها در راهروهای تاریک ساختمان قدیمی می‌پیچید.

جونگ کوک پشت دیوار ایستاده بود و به حرکت افراد ناشناس نگاه می‌کرد.

کنارش، آوا آرام لپ‌تاپش را باز کرده بود.

با وجود اینکه چند نفر دنبالشان بودند، حتی کمی هم نترسیده بود.

جونگ کوک آرام گفت:

«تو همیشه این‌قدر بی‌خیالی؟»

آوا بدون اینکه نگاهش کند جواب داد:

«نه. فقط یاد گرفتم ترسم رو نشون ندم.»

این جمله برای چند ثانیه ذهن جونگ کوک را درگیر کرد.

چون خودش هم دقیقاً همین کار را می‌کرد.

چند لحظه بعد، چراغ‌های ساختمان خاموش شدند.

آوا لبخند کوچکی زد.

«الان بهترین زمانه.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«چی کار کردی؟»

«فقط یکم سیستم برق رو دستکاری کردم.»

جونگ کوک با تعجب گفت:

«یکم؟»

آوا شانه بالا انداخت.

«برای من آره.»

با تاریک شدن ساختمان، هر دو شروع به حرکت کردند.

جونگ کوک مسیر را کنترل می‌کرد و آوا اطلاعات دوربین‌ها را از بین می‌برد.

برای اولین بار، بدون بحث و مخالفت، مثل یک تیم واقعی کنار هم کار می‌کردند.

وقتی بالاخره از ساختمان خارج شدند، باران شدیدتر شده بود.

آوا کنار موتور ایستاد.

جونگ کوک به ماشینش تکیه داد.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

آوا گفت:

«تو همیشه همین‌طوری هستی؟»

«چطوری؟»

«انگار هیچ چیزی برات مهم نیست.»

جونگ کوک نگاهش را از او گرفت.

«اینطوری راحت‌تره.»

آوا آرام گفت:

«نه... فقط تنهاتر می‌شه.»

برای اولین بار، حرفی نداشت که جواب بدهد.

چون می‌دانست درست می‌گوید.

آوا کلاه موتور را برداشت.

«فردا دوباره می‌بینمت.»

جونگ کوک سریع پرسید:

«از کجا مطمئنی؟»

آوا لبخند زد.

«چون تو هنوز جواب سؤال‌هات رو نگرفتی.»

موتور روشن شد و صدایش در خیابان خیس پیچید.

جونگ کوک رفتنش را نگاه کرد.

و خودش هم نمی‌دانست چرا...

اما برای اولین بار، منتظر دیدن دوباره‌ی یک نفر بود.

ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

بازی خطرناکپارت : ۵ صبح روز بعد... دفتر تیم امنیتی مثل همیشه...

https://wisgoon.com/jeon.miaaبانو فالوشه 🌿🌿🌿🌿🌿۴۸

بازی خطرناکپارت : ۳ صدای موتور آوا در خیابان‌های خلوت شهر می...

بازی خطرناکپارت : ۲ باران هنوز می‌بارید. سکوت بینشان سنگین ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط