من به تو از رنجهام میگفتم و تو روبهروم نشسته بودی و هی
من به تو از رنجهام میگفتم و تو روبهروم نشسته بودی و هیچ نمیکردی. توی چشمهات همدلی را میدیدم، بدون اینکه واکنشی نشان بدهی و بیخودی حرفهای امیدوارکننده بزنی. چقدر دوستداشتنی بود کارهات. هیچکار نکردنت را میگویم. همینکه به من نگفتی «اخمات رو باز کن» یا «اونقدرام اوضاع بد نیست، توی افریقا بچهها دارن از گشنگی میمیرن!» یا «انقدر گندهش نکن» یا شبیه به دانایِ کلها رفتار نکردی و نگفتی «من خودم بارها اینجوری شدم. باید این کارها رو بکنی» و شروع نکردی به موعظه دادن و روی منبر رفتن. کنارم نشسته بودی و گوش شده بودی برای حرفهام. با حوصله. همدل. رفیق. چه دوستداشتنی بود کارهات. هیچکار نکردنت را میگویم.
یازدهمُاسفند
بیستُدووسیُشش
دوشنبه
یازدهمُاسفند
بیستُدووسیُشش
دوشنبه
- ۶۹۸
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط