کودک مثل هر روز بساط فال خود را برداشت و به راه افتاد
کودک مثل هر روز بساط فال خود را برداشت و به راه افتاد
سر چهار راه همیشگی ایستاد
منتظر چراغ قرمز بود تا ماشینها بایستند
چراغ قرمز شد
به سمت ماشین شاسی بلند سفیدی رفت و گفت:
یه فال بخرید اون شخص توجه نکرد از دوباره گفت و چند بار تکرار کرد
تا اینکه اون شخص گفت فالی چند
بچه گفت:1000تومن
اون شخص گفت چه خبره نمی خوام
بچه گفت چی میشه مگه یه دونه حالا بخری
اون شخص گفت بیا این500تومن رو بگیر و فالم نمیخوام
بچه با دلی شکسته ولی با غرور گفت:
من فال می فروشم گدایی که نمی کنم پولت برای خودت
از اون بچه ی کوچک درسی بزرگ گرفتم
و اون اینکه خودمون رو برای هر چیز بی ارزشی نفروشیم
هر چند محتاج که باشیم ولی آزاد و آزاده و با متانت باشیم و
خودمون رو ارزون نفروشیم
شاد باشیدو سر بلند
سر چهار راه همیشگی ایستاد
منتظر چراغ قرمز بود تا ماشینها بایستند
چراغ قرمز شد
به سمت ماشین شاسی بلند سفیدی رفت و گفت:
یه فال بخرید اون شخص توجه نکرد از دوباره گفت و چند بار تکرار کرد
تا اینکه اون شخص گفت فالی چند
بچه گفت:1000تومن
اون شخص گفت چه خبره نمی خوام
بچه گفت چی میشه مگه یه دونه حالا بخری
اون شخص گفت بیا این500تومن رو بگیر و فالم نمیخوام
بچه با دلی شکسته ولی با غرور گفت:
من فال می فروشم گدایی که نمی کنم پولت برای خودت
از اون بچه ی کوچک درسی بزرگ گرفتم
و اون اینکه خودمون رو برای هر چیز بی ارزشی نفروشیم
هر چند محتاج که باشیم ولی آزاد و آزاده و با متانت باشیم و
خودمون رو ارزون نفروشیم
شاد باشیدو سر بلند
- ۸۱۳
- ۲۳ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط