خونهٔ جیمین – ساعت ۱۱:۳۰ شب
خونهٔ جیمین – ساعت ۱۱:۳۰ شب
جیمین با کت و شلوار رسمی مشکی، خسته از جلسه، در رو باز کرد و وارد شد.
سکوت. تاریکی.
هیچکس نبود. اتاقها خالی.
جیمین ابروهاش درهم رفت. کیفش رو انداخت روی مبل و گوشی رو برداشت. اول به ات زنگ زد. جواب نداد.
بعد به تهیونگ.
بعد چندین زنگ، یکی جواب داد.
«آلو جیمین...؟» صدای تهیونگ کشیده و پر از خنده بود. مست بود. حسابی.
جیمین با صدای سرد: «کجایین تهیونگ؟»
«بار... بار جدید... شمال شهر... بیا خوش میگذره... ات اینجاست...» و خندید.
جیمین رگ گردنش زد بیرون. «تهیونگ، گوشی رو بده به جونگکوک.»
صدای تلاش و کش و قوش اومد. بعد جونگکوک: «هیونگ... سلام...»
صداش هم مست بود، ولی کمتر از تهیونگ.
جیمین: «اونجایی که هستین، تکون نخورین. دارم میام.»
قطع کرد.
---
بار – ۱۵ دقیقه بعد
در بار با صدای محکمی باز شد. جیمین با اون کت و شلوار مشکی، قد بلند و قیافهٔ عصبیش، همهٔ نگاهها رو به خودش جلب کرد.
چشمهاش سریع میزها رو وارسی کرد تا بلاخره ات رو دید.
ات روی بغل جونگکوک نشسته بود، دستهاش دور گردنش، سرش خمیده رو شونهش، موهاش ریخته بود همه جا. تهیونگ پشتش بود و موهاش رو نوازش میکرد.
یقهٔ باز تاپ ات... افتاده بود پایینتر. خیلی پایینتر.
جیمین نفس عمیقی کشید. خون تو رگهاش داشت میجوشید.
رفت سمتشون. یهو مثل سایه روشن شد روی سرشون.
«همه پاشین. داریم میریم خونه.»
تهیونگ بلند شد و تلوتلو خورد. جونگکوک هم سعی کرد بلند بشه، ولی ات رو ول نمیکرد.
ات با چشمهای نیمهباز به جیمین نگاه کرد. یه لحظه انگار شناختش. بعد... یه لبخند مست و گرم زد.
«جیمین... دلم برات تنگ شده بود... کجا بودی؟...»
و بعد خودش رو از روی جونگکوک ول کرد و پرید سمت جیمین.
دستهاش رو انداخت دور گردن جیمین، تمام بدنش رو چسبوند به جیمین. سینههاش به سینهٔ جیمین. گونهاش به گونهٔ جیمین. بینیاش رو مالید به گردنش.
جیمین سفت شد. دستهاش رفت دور کمر ات تا نیفته، ولی هیچ حرکت دیگهای نکرد. «ات... مستی...»
ات با اون صدای خوابآلود و گرمش گفت: «میدونم... مهم نیست... خوشم میاد از بودن تو...»
و بعد خودش رو بیشتر مالوند به جیمین. حرکت لگنش، چسبیدن رونش به پایین تنهٔ جیمین... تصادفی نبود.
جیمین چشمهاشو بست و یه نفس عمیق کشید. صداش در اومد، خش دار و پر از کنترل. خیلی آروم، طوری که فقط ات بشنوه:
«بیبی... این کارت... عواقب داره هااا...»
ات فقط خندید و لبخند مست و بیپروایش رو زد. دستش رو برد پشت گردن جیمین و انگشتهاش رو توی موهاش فرو برد. «میخوامش... عواقباشم میخوام... تو رو میخوام...»
تهیونگ و جونگکوک که این صحنه رو میدیدن، هر دو گیج و مست و پر از حسادت و برانگیختگی، نزدیکتر شدن.
جیمین بهشون نگاه کرد. «هوشیارین؟»
هر دو تا حدودی سر تکون دادن.
«بیاین بریم خونه. دیگه بس که اینجا بودیم.»
وونی رو هم جیهوپ با دقت داشت از روی صندلی بلند میکرد.
جیمین به جیهوپ گفت: «تو و وونی رو برسون خونه. اگه چیزی شد زنگ بزن.»
جیهوپ سری تکون داد. نگاهش به ات که مثل یه بچه گربهٔ مست در آغوش جیمین چسبیده بود، خیلی زود برگردوند.
---
خونهٔ جیمین – نیمه شب
در ورودی بسته شد. ات هنوز از جیمین جدا نشده بود. تهیونگ و جونگکوک پشت سرشون اومدن.
جیمین ات رو برد سمت مبل بزرگ. خواست بذارش بشینه، ولی ات ول نمیکرد. پاهاش رو حلقه کرد دور کمر جیمین.
«نذار برم... نرو...»
جیمین روی مبل نشست. ات روی بغلش. یقهٔ تاپ ات تقریباً افتاده بود پایین. جیمین نگاهش رو ناخودآگاه برد اون سمت و سریع برگردوند.
تهیونگ و جونگکوک هم رسیدن. هر دو ایستادن و به ات و جیمین نگاه میکردن. نفسهاشون سنگین بود. ات با اون لباس، اون حالت مست، اون بیپروایی... هیچی ازش کم نداشت.
ات سرش رو از روی شونهٔ جیمین برداشت و به هر دو تاشون نگاه کرد. با صداي خسته و گرم گفت: «بیاین پیشم... همهتون... میخوامتون...»
جیمین با دست چپش به تهیونگ و جونگکوک اشاره کرد که نزدیکتر بیان.
هر دو آمدن. تهیونگ زد کنار جیمین، جونگکوک از اون سمت. ات حالا در میان سهنفر بود. گرمای سه بدن، نفسهاش، دستهایی که بهش میرسید.
ات با انگشت اشارهاش خط فک جیمین رو کشید. «امشب... نذار برم خلوتم. باشه؟»
جیمین به تهیونگ و جونگکوک نگاه کرد. تهیونگ با چشمانی پر از هوس و عشق تکون داد. جونگکوک لبش رو گاز گرفت و سری تکون داد.
جیمین برگشت به ات. با انگشت چونهات رو گرفت بالا. «باشه بیبی. امشب مال ما باش. ولی بدون... صبح که بیدار شدی، هیچی یادت نمیاد. ما یادمونه.»
ات خندید، اون خندهٔ مست و بیخیال. «پس... بذار امشب چیزی باشه که صبح آرزوش رو بکنم...»
هرکی اسمات میخواد بیاد دایر 😉
جیمین با کت و شلوار رسمی مشکی، خسته از جلسه، در رو باز کرد و وارد شد.
سکوت. تاریکی.
هیچکس نبود. اتاقها خالی.
جیمین ابروهاش درهم رفت. کیفش رو انداخت روی مبل و گوشی رو برداشت. اول به ات زنگ زد. جواب نداد.
بعد به تهیونگ.
بعد چندین زنگ، یکی جواب داد.
«آلو جیمین...؟» صدای تهیونگ کشیده و پر از خنده بود. مست بود. حسابی.
جیمین با صدای سرد: «کجایین تهیونگ؟»
«بار... بار جدید... شمال شهر... بیا خوش میگذره... ات اینجاست...» و خندید.
جیمین رگ گردنش زد بیرون. «تهیونگ، گوشی رو بده به جونگکوک.»
صدای تلاش و کش و قوش اومد. بعد جونگکوک: «هیونگ... سلام...»
صداش هم مست بود، ولی کمتر از تهیونگ.
جیمین: «اونجایی که هستین، تکون نخورین. دارم میام.»
قطع کرد.
---
بار – ۱۵ دقیقه بعد
در بار با صدای محکمی باز شد. جیمین با اون کت و شلوار مشکی، قد بلند و قیافهٔ عصبیش، همهٔ نگاهها رو به خودش جلب کرد.
چشمهاش سریع میزها رو وارسی کرد تا بلاخره ات رو دید.
ات روی بغل جونگکوک نشسته بود، دستهاش دور گردنش، سرش خمیده رو شونهش، موهاش ریخته بود همه جا. تهیونگ پشتش بود و موهاش رو نوازش میکرد.
یقهٔ باز تاپ ات... افتاده بود پایینتر. خیلی پایینتر.
جیمین نفس عمیقی کشید. خون تو رگهاش داشت میجوشید.
رفت سمتشون. یهو مثل سایه روشن شد روی سرشون.
«همه پاشین. داریم میریم خونه.»
تهیونگ بلند شد و تلوتلو خورد. جونگکوک هم سعی کرد بلند بشه، ولی ات رو ول نمیکرد.
ات با چشمهای نیمهباز به جیمین نگاه کرد. یه لحظه انگار شناختش. بعد... یه لبخند مست و گرم زد.
«جیمین... دلم برات تنگ شده بود... کجا بودی؟...»
و بعد خودش رو از روی جونگکوک ول کرد و پرید سمت جیمین.
دستهاش رو انداخت دور گردن جیمین، تمام بدنش رو چسبوند به جیمین. سینههاش به سینهٔ جیمین. گونهاش به گونهٔ جیمین. بینیاش رو مالید به گردنش.
جیمین سفت شد. دستهاش رفت دور کمر ات تا نیفته، ولی هیچ حرکت دیگهای نکرد. «ات... مستی...»
ات با اون صدای خوابآلود و گرمش گفت: «میدونم... مهم نیست... خوشم میاد از بودن تو...»
و بعد خودش رو بیشتر مالوند به جیمین. حرکت لگنش، چسبیدن رونش به پایین تنهٔ جیمین... تصادفی نبود.
جیمین چشمهاشو بست و یه نفس عمیق کشید. صداش در اومد، خش دار و پر از کنترل. خیلی آروم، طوری که فقط ات بشنوه:
«بیبی... این کارت... عواقب داره هااا...»
ات فقط خندید و لبخند مست و بیپروایش رو زد. دستش رو برد پشت گردن جیمین و انگشتهاش رو توی موهاش فرو برد. «میخوامش... عواقباشم میخوام... تو رو میخوام...»
تهیونگ و جونگکوک که این صحنه رو میدیدن، هر دو گیج و مست و پر از حسادت و برانگیختگی، نزدیکتر شدن.
جیمین بهشون نگاه کرد. «هوشیارین؟»
هر دو تا حدودی سر تکون دادن.
«بیاین بریم خونه. دیگه بس که اینجا بودیم.»
وونی رو هم جیهوپ با دقت داشت از روی صندلی بلند میکرد.
جیمین به جیهوپ گفت: «تو و وونی رو برسون خونه. اگه چیزی شد زنگ بزن.»
جیهوپ سری تکون داد. نگاهش به ات که مثل یه بچه گربهٔ مست در آغوش جیمین چسبیده بود، خیلی زود برگردوند.
---
خونهٔ جیمین – نیمه شب
در ورودی بسته شد. ات هنوز از جیمین جدا نشده بود. تهیونگ و جونگکوک پشت سرشون اومدن.
جیمین ات رو برد سمت مبل بزرگ. خواست بذارش بشینه، ولی ات ول نمیکرد. پاهاش رو حلقه کرد دور کمر جیمین.
«نذار برم... نرو...»
جیمین روی مبل نشست. ات روی بغلش. یقهٔ تاپ ات تقریباً افتاده بود پایین. جیمین نگاهش رو ناخودآگاه برد اون سمت و سریع برگردوند.
تهیونگ و جونگکوک هم رسیدن. هر دو ایستادن و به ات و جیمین نگاه میکردن. نفسهاشون سنگین بود. ات با اون لباس، اون حالت مست، اون بیپروایی... هیچی ازش کم نداشت.
ات سرش رو از روی شونهٔ جیمین برداشت و به هر دو تاشون نگاه کرد. با صداي خسته و گرم گفت: «بیاین پیشم... همهتون... میخوامتون...»
جیمین با دست چپش به تهیونگ و جونگکوک اشاره کرد که نزدیکتر بیان.
هر دو آمدن. تهیونگ زد کنار جیمین، جونگکوک از اون سمت. ات حالا در میان سهنفر بود. گرمای سه بدن، نفسهاش، دستهایی که بهش میرسید.
ات با انگشت اشارهاش خط فک جیمین رو کشید. «امشب... نذار برم خلوتم. باشه؟»
جیمین به تهیونگ و جونگکوک نگاه کرد. تهیونگ با چشمانی پر از هوس و عشق تکون داد. جونگکوک لبش رو گاز گرفت و سری تکون داد.
جیمین برگشت به ات. با انگشت چونهات رو گرفت بالا. «باشه بیبی. امشب مال ما باش. ولی بدون... صبح که بیدار شدی، هیچی یادت نمیاد. ما یادمونه.»
ات خندید، اون خندهٔ مست و بیخیال. «پس... بذار امشب چیزی باشه که صبح آرزوش رو بکنم...»
هرکی اسمات میخواد بیاد دایر 😉
- ۱.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط