سناریو دراکو
سناریو دراکو :
وقتی بهش میگی میخوام ازت جدا بشم!
ویو ا.ت:
توی کلاس کنار دراکو نشسته بودم. طبق معمول منو نادیده میگرفت. خسته شده بودم اینقدر دراکو منو نادیده میگرفت. تصمیم گرفتم ازش جدا بشم . آره ! اون عادم سردیه! بدون من هم میتونه زندگی کنه. البته که میتونه. بعد کلاس توی خوابگاه بهش میگم!
ویو نویسنده:
دراکو توی افکارش درباره ا.ت غرق شده بود . که وقت ناهار شد . ولی ا.ت و دراکو توی کلاس موندن . ا.ت بالاخره جرعت کرد حرف بزنه.
+ دراکو !
_بله پرنسس؟
دراکو لبخند زد.
+میخواستم ی چیزی بهت بگم!
_باشه. بگو!
+میخوام ازت جدا بشم.
با این حرف ا.ت ،لبخند دراکو محو شد. صداش شروع کرد به لرزیدن . از درون داشت آتیش میگرفت ولی .... ولی تصمیم گرفت عادی رفتار کنه.
_ چرا؟ چرا باید ی همچین حرفی بزنی؟ ها؟
+چون مطمئنم تو منو دوست نداری . نگران نباش خیلی وقته متوجه ی این شدم! حالا اگه کار نداری میرم پیش بچه ها باهاشون ناهار بخورم....
ا.ت بلند شد و روش رو برگردوند تا بره ولی دراکو یهو دستش رو گرفت و ا.ت رو محکم به سمت خودش کشید . ا.ت شوکه شده بود . حالا .... لب های دراکو کاملا روی لب های ا.ت بود . بعد ی بوسه طولانی ا.ت از دراکو جدا شد.
+چیکار میکنی؟ فکر نمیکنی که یهو یکی ما رو ببینه ؟
_بزار ببینه . تو مال منی و این هیچ وقت تغییر نمیکنه! فهمیدی؟
+نمیخوام مال تو باشم!
_فک میکنی میزارم همینطوری بری؟من حاضرم این دنیای لعنتی رو بخاطر تو آتیش بزنم بعد داری میگی دوستت ندارم؟
ا.ت نمیدونست چی بگه . خجالت کشیده بود . بخاطر اون حرف ها و بوسه. تصمیم گرفت بره که دراکو بلند شد و از پشت بغلش کرد و سرش رو توی گردن ا.ت برد .
_خیلی دوستت دارم پرنسس!
بعد اون همه ماجرا ..... ا.ت فهمید که چقدر برای دراکو مهمه!
#دراکو_ملفوی
وقتی بهش میگی میخوام ازت جدا بشم!
ویو ا.ت:
توی کلاس کنار دراکو نشسته بودم. طبق معمول منو نادیده میگرفت. خسته شده بودم اینقدر دراکو منو نادیده میگرفت. تصمیم گرفتم ازش جدا بشم . آره ! اون عادم سردیه! بدون من هم میتونه زندگی کنه. البته که میتونه. بعد کلاس توی خوابگاه بهش میگم!
ویو نویسنده:
دراکو توی افکارش درباره ا.ت غرق شده بود . که وقت ناهار شد . ولی ا.ت و دراکو توی کلاس موندن . ا.ت بالاخره جرعت کرد حرف بزنه.
+ دراکو !
_بله پرنسس؟
دراکو لبخند زد.
+میخواستم ی چیزی بهت بگم!
_باشه. بگو!
+میخوام ازت جدا بشم.
با این حرف ا.ت ،لبخند دراکو محو شد. صداش شروع کرد به لرزیدن . از درون داشت آتیش میگرفت ولی .... ولی تصمیم گرفت عادی رفتار کنه.
_ چرا؟ چرا باید ی همچین حرفی بزنی؟ ها؟
+چون مطمئنم تو منو دوست نداری . نگران نباش خیلی وقته متوجه ی این شدم! حالا اگه کار نداری میرم پیش بچه ها باهاشون ناهار بخورم....
ا.ت بلند شد و روش رو برگردوند تا بره ولی دراکو یهو دستش رو گرفت و ا.ت رو محکم به سمت خودش کشید . ا.ت شوکه شده بود . حالا .... لب های دراکو کاملا روی لب های ا.ت بود . بعد ی بوسه طولانی ا.ت از دراکو جدا شد.
+چیکار میکنی؟ فکر نمیکنی که یهو یکی ما رو ببینه ؟
_بزار ببینه . تو مال منی و این هیچ وقت تغییر نمیکنه! فهمیدی؟
+نمیخوام مال تو باشم!
_فک میکنی میزارم همینطوری بری؟من حاضرم این دنیای لعنتی رو بخاطر تو آتیش بزنم بعد داری میگی دوستت ندارم؟
ا.ت نمیدونست چی بگه . خجالت کشیده بود . بخاطر اون حرف ها و بوسه. تصمیم گرفت بره که دراکو بلند شد و از پشت بغلش کرد و سرش رو توی گردن ا.ت برد .
_خیلی دوستت دارم پرنسس!
بعد اون همه ماجرا ..... ا.ت فهمید که چقدر برای دراکو مهمه!
#دراکو_ملفوی
- ۵۶۱
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط