پارت ۴ | آن شب

پارت ۴ | آن شب

هلیا هنوز دستش روی سرش بود.

تصویرهایی کوتاه و نامنظم توی ذهنش می‌چرخید.

باران شدید...

یک خانه‌ی قدیمی...

صدای دعوای دو نفر...

و بعد صدای آراد:

— نترس هلیا... من اینجام.

هلیا چشم‌هایش را بست.

— آراد...

شیدا آرام گفت:
— هلیا، حالت خوبه؟

هلیا چشم‌هایش را باز کرد.

— اون شب... من و آراد با هم بودیم.

کیان سرش را پایین انداخت.

سامیار گفت:
— پس بالاخره یادت اومد.

هلیا با عصبانیت به او نگاه کرد.

— شما همه‌چی رو می‌دونین!

سامیار سکوت کرد.

مینا جلو آمد.

— خب بگین دیگه! این‌همه راز برای چیه؟

کیان نگاهی به سامیار انداخت و گفت:

— بهتره آراد خودش تعریف کنه.

هلیا با ناراحتی گفت:
— من نمی‌خوام بیشتر از این صبر کنم.

در همان لحظه گوشی کیان زنگ خورد.

صفحه‌ی گوشی را نگاه کرد.

آراد بود.

کیان جواب داد:

— بله؟

چند ثانیه گوش داد.

بعد نگاهش روی هلیا ثابت ماند.

— باشه. بهش می‌گم.

تماس قطع شد.

هلیا پرسید:

— چی گفت؟

کیان آرام جواب داد:

— گفت امشب بیای خونه‌ی قدیمی.

هلیا قلبش فرو ریخت.

— کدوم خونه؟

کیان گفت:

— همون خونه‌ای که اون شب اتفاق افتاد.

---

چند ساعت بعد، هلیا همراه شیدا، مینا، فاطمه و سنا مقابل یک خانه‌ی قدیمی ایستاده بود.

در خانه آرام باز شد.

آراد پشت در ایستاده بود.

نگاهش روی هلیا ثابت ماند.

— می‌دونستم بالاخره برمی‌گردی.

هلیا با صدایی لرزان گفت:

— آراد... اون شب چی شد؟

آراد چند لحظه سکوت کرد.

بعد کنار رفت.

— بیا داخل.

هلیا قدمی جلو گذاشت.

اما قبل از ورود، آراد آرام گفت:

— فقط یه چیز رو بدون...

هلیا برگشت.

— چی؟

آراد گفت:

— من هیچ‌وقت ترکت نکردم؛ مجبور شدم ازت دور بشم.

هلیا با تعجب پرسید:

— چه کسی مجبورت کرد؟

آراد نگاهش را پایین انداخت.

— پدرت.

هلیا خشکش زد.

و ناگهان صدای شکستن چیزی از داخل خانه آمد...

همه برگشتند.

آراد با نگرانی وارد خانه شد.

— اینجا کسی هست؟

از طبقه‌ی بالا صدای قدم‌هایی شنیده شد.

یک نفر هنوز داخل خانه بود.

و آن شخص...

منتظر هلیا بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

پارت ۲ | تو منو از کجا می‌شناسی؟هلیا چند ثانیه فقط به پسر خی...

پارت 1

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️همه ساکت شدند.جنا ادامه داد:«از وقتی وارد ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

#عقد_با_رئیس_مافیاعقد با رئیس مافیا پارت 28ات هنوز به صفحه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط