پارت سوم | بدون شکر
پارت سوم | بدون شکر
سه روز گذشته بود.
لیانا طبق معمول وارد کافه شد، اما این بار مستقیم سمت میز همیشگی نرفت.
اول جلوی کانتر ایستاد.
جنگکوک که داشت سفارش یکی از مشتریها را آماده میکرد، با دیدنش گفت:
«سلام.»
«سلام.»
«سفارش همیشگی؟»
لیانا لبخند زد.
«نه.»
جنگکوک دست نگه داشت.
«نه؟»
«امروز یه چیز دیگه میخوام.»
«بالاخره!»
لیانا خندید.
«چرا خوشحال شدی؟»
«چون بالاخره از اون لاته همیشگی نجات پیدا کردم.»
«پس چی پیشنهاد میدی؟»
جنگکوک چند لحظه فکر کرد.
«قهوه سرد.»
«نه.»
«موکا؟»
«خیلی شیرینه.»
«آمریکانو؟»
لیانا با اخم نگاهش کرد.
«من چرا باید به پیشنهاد تو اعتماد کنم؟»
«چون باریستام.»
«این دلیل خوبی نیست.»
جنگکوک خندید.
«باشه. چون خودم میخورمش.»
لیانا کمی فکر کرد.
«باشه. همونو میخوام.»
«با شکر؟»
«نه.»
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«جدی؟»
«آره.»
«تو که همیشه قهوهت شیرینه.»
لیانا شانه بالا انداخت.
«امروز حوصله شیرینی ندارم.»
جنگکوک چیزی نگفت.
قهوه را آماده کرد و روی کانتر گذاشت.
«بفرما.»
لیانا جرعهای نوشید.
چهرهاش کمی درهم رفت.
جنگکوک خندید.
«گفتم که.»
«چی؟»
«بدون شکر دوست نداری.»
«نه، خوبه.»
«صورتت یه چیز دیگه میگه.»
لیانا خندید.
«خیلی خب، یکم تلخه.»
جنگکوک یک پاکت شکر برداشت و جلویش گذاشت.
«گفتم که.»
لیانا پاکت را برداشت.
«ممنون.»
وقتی برگشت سمت میز، جنگکوک برای لحظهای نگاهش کرد.
بعد متوجه شد چیزی روی صندلی کنار پنجره جا مانده.
کتابش.
«لیانا!»
لیانا برگشت.
جنگکوک کتاب را بالا گرفت.
«این رو جا گذاشتی.»
لیانا با عجله برگشت.
«وای! فکر کردم گمش کردم.»
کتاب را از دستش گرفت.
«مرسی.»
«خواهش میکنم.»
لیانا چند قدم رفت، اما دوباره برگشت.
«راستی...»
«هوم؟»
«اون کتابی که گفتی پیشنهاد میدی رو یادت نره.»
جنگکوک لبخند زد.
«یادم نرفته.»
«پس فردا میارمش.»
«باشه.»
لیانا رفت.
جنگکوک چند ثانیه به در بسته کافه نگاه کرد.
همکارش از پشت سر گفت:
«اسمش رو هم بلدی.»
جنگکوک برگشت.
«چی؟»
«اسمش رو. تازه کتاب هم قراره برات بیاره.»
«خب؟»
همکارش خندید.
«هیچی. فقط دارم میگم مشتری ثابتت داره تبدیل میشه به دوستت.»
جنگکوک نگاهی به میز کنار پنجره انداخت.
«شاید.»
و برای اولین بار، این کلمه آنقدرها هم بد به نظر نمیرسید.
سه روز گذشته بود.
لیانا طبق معمول وارد کافه شد، اما این بار مستقیم سمت میز همیشگی نرفت.
اول جلوی کانتر ایستاد.
جنگکوک که داشت سفارش یکی از مشتریها را آماده میکرد، با دیدنش گفت:
«سلام.»
«سلام.»
«سفارش همیشگی؟»
لیانا لبخند زد.
«نه.»
جنگکوک دست نگه داشت.
«نه؟»
«امروز یه چیز دیگه میخوام.»
«بالاخره!»
لیانا خندید.
«چرا خوشحال شدی؟»
«چون بالاخره از اون لاته همیشگی نجات پیدا کردم.»
«پس چی پیشنهاد میدی؟»
جنگکوک چند لحظه فکر کرد.
«قهوه سرد.»
«نه.»
«موکا؟»
«خیلی شیرینه.»
«آمریکانو؟»
لیانا با اخم نگاهش کرد.
«من چرا باید به پیشنهاد تو اعتماد کنم؟»
«چون باریستام.»
«این دلیل خوبی نیست.»
جنگکوک خندید.
«باشه. چون خودم میخورمش.»
لیانا کمی فکر کرد.
«باشه. همونو میخوام.»
«با شکر؟»
«نه.»
جنگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«جدی؟»
«آره.»
«تو که همیشه قهوهت شیرینه.»
لیانا شانه بالا انداخت.
«امروز حوصله شیرینی ندارم.»
جنگکوک چیزی نگفت.
قهوه را آماده کرد و روی کانتر گذاشت.
«بفرما.»
لیانا جرعهای نوشید.
چهرهاش کمی درهم رفت.
جنگکوک خندید.
«گفتم که.»
«چی؟»
«بدون شکر دوست نداری.»
«نه، خوبه.»
«صورتت یه چیز دیگه میگه.»
لیانا خندید.
«خیلی خب، یکم تلخه.»
جنگکوک یک پاکت شکر برداشت و جلویش گذاشت.
«گفتم که.»
لیانا پاکت را برداشت.
«ممنون.»
وقتی برگشت سمت میز، جنگکوک برای لحظهای نگاهش کرد.
بعد متوجه شد چیزی روی صندلی کنار پنجره جا مانده.
کتابش.
«لیانا!»
لیانا برگشت.
جنگکوک کتاب را بالا گرفت.
«این رو جا گذاشتی.»
لیانا با عجله برگشت.
«وای! فکر کردم گمش کردم.»
کتاب را از دستش گرفت.
«مرسی.»
«خواهش میکنم.»
لیانا چند قدم رفت، اما دوباره برگشت.
«راستی...»
«هوم؟»
«اون کتابی که گفتی پیشنهاد میدی رو یادت نره.»
جنگکوک لبخند زد.
«یادم نرفته.»
«پس فردا میارمش.»
«باشه.»
لیانا رفت.
جنگکوک چند ثانیه به در بسته کافه نگاه کرد.
همکارش از پشت سر گفت:
«اسمش رو هم بلدی.»
جنگکوک برگشت.
«چی؟»
«اسمش رو. تازه کتاب هم قراره برات بیاره.»
«خب؟»
همکارش خندید.
«هیچی. فقط دارم میگم مشتری ثابتت داره تبدیل میشه به دوستت.»
جنگکوک نگاهی به میز کنار پنجره انداخت.
«شاید.»
و برای اولین بار، این کلمه آنقدرها هم بد به نظر نمیرسید.
- ۴۴۹
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط