کم کم باید از ابو محمدرضا وخانوادش خداحافظی می کردیم اما
کم کم باید از ابو محمدرضا وخانوادش خداحافظی می کردیم اما دو نکته بود که داشتم بهش فکر می کردم و ذهنم رو مشغول کرده بود یک ارادت خالصانه به امام حسین(ع)و لطف ایشون مثل یک خادم بودند و متاسف می شدم وقتی که می دیدم تو کشور خودم کم کم داره هویت اسلامی حسینی ما داره به لطف روشنفکرا کم رنگ میشه و داریم دور میشیم نکته دوم این بود که ابو محمدرضا ما رو شرمنده خودش کرده بود واقعا ا نمی دونستیم چطور تشکر کنیم لباسا رو می گفت لربیارد من بشورم تا برکت خونم بشه و....اما خدا این همه به من بنده لطف کرده و من حتی تشکر نکردم واقعا اربعین و مردم عراق برای ما یک کلاس درسه...واژه برکت لغت گم شده زندگی ما ایرانی هاست...خلاصه ابو محمد رضا ما رو با ماشینش رسوند به هیستگاه و بعد از خداحافظی راهی نجف شدیم ساعت نه حرکت کردیم اما ساعت پنج غروب رسیدیم...به دلیل ترافیک...تو راه پر بود از صحنه های عشق به ارباب و موج مردمی که پلی پیاده مشغول پیاده روی بودن...نجف مسجد صدر۲۵/۸/۹۵
- ۹۵۴
- ۲۷ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط