Chapter Seven, Part ²¹

Chapter Seven, Part ²¹
^ داری میری به دیدار یار؟ چقد نگرانی، محض رضای خدا لباساتو ولش کن
+ از دیدار یار نگران کننده تره، دارم میرم داخل کاخ سلطنتی!
^ ولش کن کافیه! بدتر کردیشون. وایسا... بازم که داری تورتو میزاری
+ این تور از من هیچ وقت جدا نشده حالا که دارم میرم جایی که امپراطور حضور داره، نزارمش؟
^ خسته شدم از دستت، هر کاری میکنی بکن فقط زودباش
+ تو باهام نمیای؟
^ من چرا باید بیام دقیقا؟ درخواست ملاقات از شمن "پارک" بوده نه "یو". گرچه که این کاملا بی ادبیه چون من استادم و با تجربه تر... ولی خب زودباش دیگه!!
+ رفتم رفتم!
.
.
... اجازه ورود ندارید.
+... شمن پارک هستم.. قرار ملاقات با ملکه مادر رو داشتم..

بعد از نشون دادن کاغذی که قبلا افسر کیم بهش داده بود، نگهبانان اجازه ورود رو دادن و برای همراهی، یکی از اونها باهاش رفت.
داخل کاخ خیلی بزرگ بود، جوری که هرکسی برای خودش اتاقی داشت و هرچیزی هم مکانی برای خودش.
با دیدن آدمای اطرافش نگاهش رو از در و دیوار گرفت و به زمین داد.
‌چشم هاش از بالای توری که تقریبا به سفیدیه پوست خودش بود به راه پیش روش نگاه میکرد.
وقتی که نگهبان دم در وایساد اون هم ایستاد و کنجکاو نگاه کرد که قراره چه اتفاقی بیفته.

... به ملکه مادر بگید شمنی که گفته بودن اومدن
.. بله.. بانوی من شمن پارک تشریف آوردن

بعد از شنیده شدن تایید ملکه، پارک رو به داخل هدایت کردن.

° پس شمن معروف تو هستی
+ بله بانوی من، شمنی که همه درباره اش صحبت میکنن، خودم هستم. اسمم پارکه

اضطراب؟ ترس؟ استرس؟ چی باعث شد اینطور سوتی بده و از خودش تعریف کنه آخه!؟

° خوش اومدی، فکر کنم قراره مدتی رو با ما بگذرونی
+ چی باعث شده که فراخوان بدید؟ موضوعی پیش اومده؟
° باید درباره این موضوع صحبت کنیم، میتونی بشینی و راحت باشی

تو بخش راحت بودن اشاره به تورش کرد.
ادای احترامی کرد و روی صندلی نشست ولی دست به تورش نزد.

° فکر کنم احساس معذب بودن داری
+ مسئله این نیست بانوی من، این جزوی از زندگیه منه. میتونید ادامه بدید، من سر تا پا گوشم
° که اینطور، پس من مقدمه رو بهت میگم و سپس به دیدار شخص امپراطور میریم.
+ حتما بانوی من، بفرمایید
.
.
.
+ که اینطور.. با توضیحاتتون نمیتونم درباره چیزی قطعی نظر بدم. نیازه که یکسری کار ها و مراسمات انجام بشه تا اطلاعات بیشتر و دقیق تری بدست بیارم.
° من قبلا با امپراطور صحبت کردم. قرار شد وقتی که اومدید به ملاقات ایشون بریم.
+ البته بانوی من

ملکه مادر جلو راه افتاده و پارک هم پشت سرش حرکت میکرد. هر دو مقصدشون اتاق مین بود. وقتی رسیدن، وارد شدن و ادای احترام کردن.
تا زمانی که بهش اجازه صحبت کردن ندادن به پایین نگاه میکرد چون حتی یه نگاه ناخواسته ممکن بود چیزی که نباید میدید رو جلوی چشماش میاورد.

° امپراطور، من درباره همچی با شمن پارک صحبت کردم ولی مثل اینکه نیازه که شمارو ببینن.
_ اگه نیاز بوده که من رو ببینن پس چرا مدام سرشو پایین نگه میداره؟
+ سرورم، اگر نگاهی ناخواسته بهتون بندازم ممکنه چیزایی ببینم که نباید ببینم. من زمانی میتونم سر بالا بگیرم که شما بهم این اجازه رو بدید

ابروی مین بالا پرید و روی صندلیش نشست.

_ خیله خب، اجازه رو داری

پارک با سرش تاییدی کرد و سرش رو بالا گرفت و چشماش با چشمای امپراطور اتصال پیدا کرد.. اتصالی که ناخواسته چند ثانیه ای بیش از حد نیاز طول کشید.

° شمن پارک، هرچی که نیازه گفته بشه رو خودتون بگید
+ بله بانوی من. اعلیحضرت، من با توضیحاتی که ملکه بهم دادن تا حدودی از حال شما با خبرم. اینکه میگم تا حدودی برای اینه که ممکنه چیزای بیشتری وجود داشته باشه که پشت پرده پنهان شده باشن. قرار بر این شده که اول شیوه ی پزشکی رو امتحان کنم و اگر چیزی فراتر از این بود به سراغ شیوه های دیگه ای برم.
اگر این اجازه رو بهم بدید از طبیب، اطلاعات و آزمایشات و تحقیقاتی که تا به امروز انجام دادن رو بگیرم تا خودم هم روشون کار کنم.
_ اجازه رو داری

ناگهانی و بدون برنامه قبول کردن شمن پارک، ملکه مادر رو غافلگیر کرد.

+ میتونم هر زمان که میخوام کارم رو شروع کنم؟.. یعنی آزادم که داخل قصر قدم بزارم؟...
_ به جز جاهای ممنوعه، حیطه ای که مربوط میشه به کارت آزاده
+ مچکرم سرورم، و موضوع بعدی آیا میتونم از شخصی اگر نیاز داشتم کمک بگیرم؟
_ کمک؟ از کی؟
+ استادم. اگر نیاز به کمک داشتم، میتونم ایشون رو به قصر بیارم؟
_ قبلش با من صحبت میکنی
+ بله سرورم

ادای احترام کمی طولانی ای کرد و ملکه مادر رو با امپراطور تنها گذاشت.
.
.
° راستش فکر نمیکردم به این زودی قبول کنید.
_ من هرکاری هم بکنم مثل اینکه باز شما طبق برنامه خودت پیش میری، پس چه بهتر که با همچی موافقت کنم تا زودتر همچی تموم بشه
دیدگاه ها (۲۳)

Chapter Seven, Part ²²تجربه قدم گذاشتن توی خونه های بازرگانا...

من موریانه ای هستم که خوراکم نه چوب، بلکه جان خودم است.

من زمستانم و بغضی در من خفته است که هر از گاهی از خواب زمستا...

Chapter Seven, Part ¹⁴× راستش... .(نگاهی به شب قبل).افسر کیم...

رمان جدید : بچه ها این رمان قراره تو دوره ی ژاپن قدیم باشه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط