ساعت ها گذشت صبح آن روز تبدیل به ظهر شد ساکت و آرام بدون
ساعت ها گذشت صبح آن روز تبدیل به ظهر شد ساکت و آرام بدون هیچگونه حرفی
جونگکوک لبهی مبل چرمی و تیره نشسته در حالی که انگشتهای بلندش رو محکم در هم گره زده و زانوهاش از استرس به لرزش افتادن. چشمهای درشت و مشکیش با هر صدای تقتق چرخهای چمدون روی پلهها، بیقرارتر از قبل میشه و لب پایینش رو به دندون گرفته.
پدر و مادرش و داداش کوچیکه اش با چهرههایی جدی و مصمم چمدون به دست از پلهها پایین سمت در رفتن تضاد بین سکوت سنگین اونها و آشوب درونی جونگکوک، فضای سنگین اتاق رو پر کرده. نور ملایم عصر از پنجره روی موهای لخت و مشکیش میتابه، اما سایههای عمیق زیر چشمهاش نشون میده که این خداحافظی یا رویارویی، خیلی وقت بود که فکرش رو مشغول کرده بود
جونگکوک همانطور که لبهی مبل خشکش زده بود، نگاهش روی ته هیونگ کوچیکه اش قفل شد که با چشمهایی گرد و دستهایی که محکم آستین پالتوی مادرش را گرفته بود، کنار چمدانها ایستاده بود. دیدن آن جثهی کوچک در میان آن همه بار و بنه، قلب جونگکوک را به درد آورد، اما صدایش وقتی سکوت سنگین خانه را شکست، سرد و برنده بود.
بدون اینکه نگاهش را از چشمهای لرزان ته بگیرد، با لحنی که خواهش در آن موج میزد اما به شدت جدی و یخزده بود، گفت: پدر... مادر... واقعاً دارین کجا میرین؟
او بالاخره سرش را بلند کرد و با نگاهی نافذ که خشم و ناباوری در آن میجوشید، مستقیم به آنها خیره شد: مگه من چی کار کردم؟ واقعاً نمیفهمم چطور ممکنه حرفهای اونها رو باور کنید ولی به من، به پسر خودتون، حتی فرصت دفاع ندین؟ دارین ته رو هم با خودتون میبرین که ثابت کنید من دیگه جایی در این خانواده ندارم؟
او ایستاد در حالی که لرزش خفیف دستهایش را در جیب شلوارش پنهان میکرد، ادامه داد: این فرار کردن شما، فقط به خاطر یه مشت دروغ که بقیه ساختن، یعنی تمام این سالها من رو اصلاً نمیشناختین.
مادرش با صورتی خیس از اشک و چشمهایی که از شدت خشم سرخ شده بود، چمدانش را رها کرد و فریاد زد: کاش میمردم و اون حرفای هیون بک رو نمیشنیدم! کاش هیچوقت به دنیا نمیآوردمت که امروز اینطور جلوی همه خوار و خفیف بشم
او با بیرحمی دست تهِ کوچولو را کشید و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از در بیرون رفت. پدرش هم با سکوتی سنگین که از هر فریادی برندهتر بود، نگاه سردش را برای ثانیهای به جونگکوک دوخت و بدون حتی یک کلمه، به دنبال آنها از خانه خارج شد. صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر سر جونگکوک فرود آمد.
حالا خانه در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. همه چی خراب شد آن هم روی سر جونگکوک همه چی تموم شده بود ..
جیهوپ و همسرش سو آه، گوشهای ایستاده بودند و با ناباوری به فضای خالی رفتن والدینشان نگاه میکردند. جیهوپ میخواست چیزی بگوید، اما انگار کلمات در گلویش خشک شده بودند.
جونگکوک لبهی مبل چرمی و تیره نشسته در حالی که انگشتهای بلندش رو محکم در هم گره زده و زانوهاش از استرس به لرزش افتادن. چشمهای درشت و مشکیش با هر صدای تقتق چرخهای چمدون روی پلهها، بیقرارتر از قبل میشه و لب پایینش رو به دندون گرفته.
پدر و مادرش و داداش کوچیکه اش با چهرههایی جدی و مصمم چمدون به دست از پلهها پایین سمت در رفتن تضاد بین سکوت سنگین اونها و آشوب درونی جونگکوک، فضای سنگین اتاق رو پر کرده. نور ملایم عصر از پنجره روی موهای لخت و مشکیش میتابه، اما سایههای عمیق زیر چشمهاش نشون میده که این خداحافظی یا رویارویی، خیلی وقت بود که فکرش رو مشغول کرده بود
جونگکوک همانطور که لبهی مبل خشکش زده بود، نگاهش روی ته هیونگ کوچیکه اش قفل شد که با چشمهایی گرد و دستهایی که محکم آستین پالتوی مادرش را گرفته بود، کنار چمدانها ایستاده بود. دیدن آن جثهی کوچک در میان آن همه بار و بنه، قلب جونگکوک را به درد آورد، اما صدایش وقتی سکوت سنگین خانه را شکست، سرد و برنده بود.
بدون اینکه نگاهش را از چشمهای لرزان ته بگیرد، با لحنی که خواهش در آن موج میزد اما به شدت جدی و یخزده بود، گفت: پدر... مادر... واقعاً دارین کجا میرین؟
او بالاخره سرش را بلند کرد و با نگاهی نافذ که خشم و ناباوری در آن میجوشید، مستقیم به آنها خیره شد: مگه من چی کار کردم؟ واقعاً نمیفهمم چطور ممکنه حرفهای اونها رو باور کنید ولی به من، به پسر خودتون، حتی فرصت دفاع ندین؟ دارین ته رو هم با خودتون میبرین که ثابت کنید من دیگه جایی در این خانواده ندارم؟
او ایستاد در حالی که لرزش خفیف دستهایش را در جیب شلوارش پنهان میکرد، ادامه داد: این فرار کردن شما، فقط به خاطر یه مشت دروغ که بقیه ساختن، یعنی تمام این سالها من رو اصلاً نمیشناختین.
مادرش با صورتی خیس از اشک و چشمهایی که از شدت خشم سرخ شده بود، چمدانش را رها کرد و فریاد زد: کاش میمردم و اون حرفای هیون بک رو نمیشنیدم! کاش هیچوقت به دنیا نمیآوردمت که امروز اینطور جلوی همه خوار و خفیف بشم
او با بیرحمی دست تهِ کوچولو را کشید و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، از در بیرون رفت. پدرش هم با سکوتی سنگین که از هر فریادی برندهتر بود، نگاه سردش را برای ثانیهای به جونگکوک دوخت و بدون حتی یک کلمه، به دنبال آنها از خانه خارج شد. صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر سر جونگکوک فرود آمد.
حالا خانه در سکوتی مرگبار فرو رفته بود. همه چی خراب شد آن هم روی سر جونگکوک همه چی تموم شده بود ..
جیهوپ و همسرش سو آه، گوشهای ایستاده بودند و با ناباوری به فضای خالی رفتن والدینشان نگاه میکردند. جیهوپ میخواست چیزی بگوید، اما انگار کلمات در گلویش خشک شده بودند.
- ۳۰۴
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط