_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد.
_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد.
قطعا ران آخرین نفری میشد که میخواست به اون بگه چه اتفاقی تو شب گذشته با کامیل افتاده. نه بخاطر اینکه ران مسخرش میکرد اتفاقا برعکس اون برادرش بود مطمئنا درکش میکرد و بهش کمک میکرد اما با اینحال دلش نمیخواست کسی بجز خودش به برف کوچولوش توجه نشون بده.
خوب میدونست ران چطوری یه نفر رو سوژه میکنه. اول مثل خندق دور تا دور طرفو میکند و نمیذاشت حتی یه نفرم نزدیکش شه. و بعد وقتی دختر به اندازه کافی بیچاره شد مثل الهه نجات سر میرسید.
زن لحظه ای خودش رو روی قله ها میدید و بعد.... سقوط آزاد!
نجات گیدا کردن از بدبختی دقیقا همون چیزی بود که همه میخوان.
ران : یوشیرو خوب چیزی گیرش اومده بود.
با اشاره ران به این موضوع که کامیل رو با دقت دیده خواست بگه که همونقدری که برف برای ریندو آشنا بود برای ران هم آشنا بود اما جلوی خودش رو گرفت.
باید خودشو کنترل میکرد. یواش یواش جلو میرفت و اونو به خوبی تو دستاش نگه میداشت. هروقت که سرش خلوت شد میرفت بالاسرش. دستی پشت گردنش کشید باید حواس خودشو پرت میکرد قبل اینکه یه روز دیگه رو هم از دست بده.
_خب... کی شروع کنیم؟!
ران نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. با غرغر گفت :
ران : ( الان خوبه؟ من شب سرم شلوغه.)
از خودش زحمت اینکه بپرسه ران شب چه برنامه ای داره رو نداد فقط به نشونه تأیید سری تکون داد و از جاش بلند شد. هروقت دیگه ای بود کلی فضولی میکرد حالا اما خودش هم با سریعتر پیش بردن کارها موافق بود.
قدم هاشو برداشت و همونطور که نگاه ران رو با خودش میکشید به طرف میز رفت. پارچه قرمز خوش رنگ رو بالا کشید و یه کارت اتاق رو بیرون آورد.
ران از جاش بلند شد و کارت رو از دست اون گرفت. درحالی که به طرف در خونه میرفت ریندو رو دید زد که درحال گذاشتن صداخفه کن روی اسلحش بود.
ران : ( چرا این ماموریت رو به جفتمون دادن؟! اونقدرا هم سخت نیست.)
ران هنوز هم کلافه بود. کم پیش میومد انقد سوال بپرسه. ریندو هم بدخلق و کلافه بود.
واقعا هم پیچیدگی خاصی نداشت حتی یه نفره هم میشد انجامش داد. شاید مایکی میخواست بازهم همرو از سر خودش باز کنه....که کسی دور و برش باقی نمونه.
ریندو از این فکر چشم چرخوند و ضامن اسله ش رو کشید. حتی تصورشم ترسناک بود.که مایکی بخواد به دلایلی تهش همه بانتن رو نابود کنه تا کسی رو دور خودش راه نده. اصن بعد نابودی بانتن باید چه غلطی میکرد؟ حتی فکرشم اعصاب ریندو رو بهم میزد..
برتا رو پشت سرش کشید و درحالی که اونو زیر جلیقه اش قایم میکرد نق زد.
_ چون تو باید دختره رو ببری من هم باید از شر مدارکی که توی خونه گذاشته و جنازه این پسری که الان دوهفته تو خونشه خلاص بشم.
طوری این رو گفت که انگار کار رات از خودش راحت تره اما فقط خدا میدونست که اینطور نیست!
جنازه فقط مرده اما اون زن قرار بود اعصاب و روان این مرد خونسرد رو حسابی به چالش بکشونه.
آخرین باری که ران رو با اون. تنها گذاشت وحشتناک پیش رفت. اگه سانزو نیم ثانیه دیر رسیده بود ران اسلحه رو تو مغزش، خالی میکرد.
ناله ای سرسخت از گلوی ران بیرون اومد اونقدری که سیب گلوش رو تکون داد. چشماشو نمایشی بست و گفت :
( ریندو چقدر بهت بدم حاضر میشی جاتو با جای من عوض کنی؟!)
ریندو پوزخندی زد. عمرا اگه قبول میکرد حتی یه دیقه هم با اون جنده ی پرحرف بگذرونه.
شونه بالا انداخت و به گردنبند اشاره کرد.
_ چیزی که میخواستم رو دیشب دادی. درضمن آنیکی بهتره از زیر ماموریت هات شونه خالی نکنی این کاره خودته. تازه من دشب با اون دختره خیلی حال کردم دیگه حوصله دختر دیگه ای رو ندارم فعلا بیخیال ما شو.
پوزخندی زد و جلوی ران وایساد. میخواست هرطور شده به همه ثابت کنه که زن دیشب براش چیزی جز یه زیر خواب نبوده و نمیشه. ران دستی روی موهای تافت خوردش کشید و گفت :
ران : ( بخدا که تحمل اون زنه از توهم سخت تره.)
ریندو شونه بالا انداخت و درحالی که به سمت در میرفت دستی روی شونه برادرش کشید
_ پس زیاد باهاش کله زن و اعصابت آروم نگه دار.
(^o^) (^o^)
( اوه فاک محکم تر! )
صدای ناله های پر از لذت و اشتیاق کانو تمام اون خونه لعنتی رو پر کرده بود. مردی که داشت با اون میخوابید یه غول واقعی بود و ریندو تقریبا حیفش میومد کسی رو با همچین هیکل ورزشکاری به کام مرگ ببره.
حدود سی دقیقه ای میشد که هردوی اونها دوطرف در وایساده بودن و منتظر یه موقعیت خوب بودن برای شلیک اما پیدا نمیشد.
قطعا ران آخرین نفری میشد که میخواست به اون بگه چه اتفاقی تو شب گذشته با کامیل افتاده. نه بخاطر اینکه ران مسخرش میکرد اتفاقا برعکس اون برادرش بود مطمئنا درکش میکرد و بهش کمک میکرد اما با اینحال دلش نمیخواست کسی بجز خودش به برف کوچولوش توجه نشون بده.
خوب میدونست ران چطوری یه نفر رو سوژه میکنه. اول مثل خندق دور تا دور طرفو میکند و نمیذاشت حتی یه نفرم نزدیکش شه. و بعد وقتی دختر به اندازه کافی بیچاره شد مثل الهه نجات سر میرسید.
زن لحظه ای خودش رو روی قله ها میدید و بعد.... سقوط آزاد!
نجات گیدا کردن از بدبختی دقیقا همون چیزی بود که همه میخوان.
ران : یوشیرو خوب چیزی گیرش اومده بود.
با اشاره ران به این موضوع که کامیل رو با دقت دیده خواست بگه که همونقدری که برف برای ریندو آشنا بود برای ران هم آشنا بود اما جلوی خودش رو گرفت.
باید خودشو کنترل میکرد. یواش یواش جلو میرفت و اونو به خوبی تو دستاش نگه میداشت. هروقت که سرش خلوت شد میرفت بالاسرش. دستی پشت گردنش کشید باید حواس خودشو پرت میکرد قبل اینکه یه روز دیگه رو هم از دست بده.
_خب... کی شروع کنیم؟!
ران نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. با غرغر گفت :
ران : ( الان خوبه؟ من شب سرم شلوغه.)
از خودش زحمت اینکه بپرسه ران شب چه برنامه ای داره رو نداد فقط به نشونه تأیید سری تکون داد و از جاش بلند شد. هروقت دیگه ای بود کلی فضولی میکرد حالا اما خودش هم با سریعتر پیش بردن کارها موافق بود.
قدم هاشو برداشت و همونطور که نگاه ران رو با خودش میکشید به طرف میز رفت. پارچه قرمز خوش رنگ رو بالا کشید و یه کارت اتاق رو بیرون آورد.
ران از جاش بلند شد و کارت رو از دست اون گرفت. درحالی که به طرف در خونه میرفت ریندو رو دید زد که درحال گذاشتن صداخفه کن روی اسلحش بود.
ران : ( چرا این ماموریت رو به جفتمون دادن؟! اونقدرا هم سخت نیست.)
ران هنوز هم کلافه بود. کم پیش میومد انقد سوال بپرسه. ریندو هم بدخلق و کلافه بود.
واقعا هم پیچیدگی خاصی نداشت حتی یه نفره هم میشد انجامش داد. شاید مایکی میخواست بازهم همرو از سر خودش باز کنه....که کسی دور و برش باقی نمونه.
ریندو از این فکر چشم چرخوند و ضامن اسله ش رو کشید. حتی تصورشم ترسناک بود.که مایکی بخواد به دلایلی تهش همه بانتن رو نابود کنه تا کسی رو دور خودش راه نده. اصن بعد نابودی بانتن باید چه غلطی میکرد؟ حتی فکرشم اعصاب ریندو رو بهم میزد..
برتا رو پشت سرش کشید و درحالی که اونو زیر جلیقه اش قایم میکرد نق زد.
_ چون تو باید دختره رو ببری من هم باید از شر مدارکی که توی خونه گذاشته و جنازه این پسری که الان دوهفته تو خونشه خلاص بشم.
طوری این رو گفت که انگار کار رات از خودش راحت تره اما فقط خدا میدونست که اینطور نیست!
جنازه فقط مرده اما اون زن قرار بود اعصاب و روان این مرد خونسرد رو حسابی به چالش بکشونه.
آخرین باری که ران رو با اون. تنها گذاشت وحشتناک پیش رفت. اگه سانزو نیم ثانیه دیر رسیده بود ران اسلحه رو تو مغزش، خالی میکرد.
ناله ای سرسخت از گلوی ران بیرون اومد اونقدری که سیب گلوش رو تکون داد. چشماشو نمایشی بست و گفت :
( ریندو چقدر بهت بدم حاضر میشی جاتو با جای من عوض کنی؟!)
ریندو پوزخندی زد. عمرا اگه قبول میکرد حتی یه دیقه هم با اون جنده ی پرحرف بگذرونه.
شونه بالا انداخت و به گردنبند اشاره کرد.
_ چیزی که میخواستم رو دیشب دادی. درضمن آنیکی بهتره از زیر ماموریت هات شونه خالی نکنی این کاره خودته. تازه من دشب با اون دختره خیلی حال کردم دیگه حوصله دختر دیگه ای رو ندارم فعلا بیخیال ما شو.
پوزخندی زد و جلوی ران وایساد. میخواست هرطور شده به همه ثابت کنه که زن دیشب براش چیزی جز یه زیر خواب نبوده و نمیشه. ران دستی روی موهای تافت خوردش کشید و گفت :
ران : ( بخدا که تحمل اون زنه از توهم سخت تره.)
ریندو شونه بالا انداخت و درحالی که به سمت در میرفت دستی روی شونه برادرش کشید
_ پس زیاد باهاش کله زن و اعصابت آروم نگه دار.
(^o^) (^o^)
( اوه فاک محکم تر! )
صدای ناله های پر از لذت و اشتیاق کانو تمام اون خونه لعنتی رو پر کرده بود. مردی که داشت با اون میخوابید یه غول واقعی بود و ریندو تقریبا حیفش میومد کسی رو با همچین هیکل ورزشکاری به کام مرگ ببره.
حدود سی دقیقه ای میشد که هردوی اونها دوطرف در وایساده بودن و منتظر یه موقعیت خوب بودن برای شلیک اما پیدا نمیشد.
- ۶۴۸
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط