پارت سوم
پارت سوم
باد سردی از پشت سرشون میوزید. آکیرا بدون اینکه نگاهش رو از افق بگیره، گفت: «بیا بریم پایین، هوا داره سرد میشه.»
چیکا پوزخندی زد و یک قدم جلوتر رفت: «چرا؟ میترسی؟ نکنه جلوی من اون محاسباتِ دقیقِ توی سرت داره به خطا میره؟ فکر کردی من نمیفهمم؟ چرا به من توجه نمیکنی؟ هی بیخیال من میدونم منطقی بودن خیلی مهمه....ولی خب یکم...حداقل یکم به اطرافت نگاه کن....تو کسی رو دوست نداری...ولی...دور و برت رو نگاه کن...شاید....شاید یه نفر...تورو از ته دلش دوست داشته باشه...»
جملاتی که چیکا گفت کمی برای آکیرا سنگین بودن ولی.... آکیرا اخم کرد و گفت: «بسته دیگه. بیخیال شو چیکا. من فقط از وقت تلف کردن خوشم نمیاد. من مثل تو نیستم چیکا، برای من وقتم مهمه و نمیخوام با مسخره بازی های تو تلفش کنم فهمیدی؟؟»
(نویسنده: آهاااای آکیرای بی رحم! چیکای منو ناراحت نکننننن)
چیکا خیلی ناراحت شد...توی دلش گفت یعنی احساسات من برای آکیرا، مسخره بازیه..؟
....ولی خب چیکا هرگز تسلیم نمیشه! با شیطنت فراوانی که توی چشماش بود گفت: گفت: «تو همیشه به فکر درس خوندنی و وقتت رو برای درس خوندن میذاری، ولی اگه من الان... مثلاً دستت رو بگیرم، تو چی میگی؟ اون موقع میتونی بازم به فکر درس خوندن باشی؟»
آکیرا مکث کرد. لرزش خفیفی توی صداش بود که سعی کرد مخفیاش کنه: «این... این اصلاً منطقی نیست. تو.... تو.... تو فقط.... داری وقتت رو تلف میکنی.»
چیکا خندهی کوتاهی کرد و با آرومی دستش رو نزدیک مچ دست آکیرا برد و گفت: «منطق همیشه جواب نمیده، آکیرا.»
آکیرا با صدایی که حالا دیگه مشخص بود کمی لرزیده، پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
چیکا چشمک زد: «هوی آکیرا راستشو بگو... من رو دوست نداری؟»
در همین لحظه، صدای زنگ کلاس خورد...
هر دوتاشون از جا پریدن. چیکا با یه خندهی عصبی عقب کشید: «وای زنگ خورد»
آکیرا سریع کیفش رو برداشت، بدون اینکه حتی نگاهی به چیکا بندازه، گفت: «من میرم. کلاس الان شروع میشه.»
و قبل از اینکه چیکا بتونه حرفی بزنه، آکیرا با قدمهای تند از پشتبوم خارج شد.
چیکا همونطور که ایستاده بود، زیر لب گفت: «خیلی هم زود از زیرِ سوال فرار کردی، آکیرای احمق....): »
(نویسنده: دلم برای چیکا سوخت...ولی خب توی ذهن آکیرا هم چیزای عمیقی میگذره که چیکا نمیدونه ولی خب...بازم خودمم فکر کنم آکیرا یکم زیاده روی کرد/:)
میدونم این پارت رو خیلی غمگین کردم، ببخشیددد😅💔
پایان پارت ۳):
لطفا نظرتون رو توی کامنتا بهم بگید😃🎀
باد سردی از پشت سرشون میوزید. آکیرا بدون اینکه نگاهش رو از افق بگیره، گفت: «بیا بریم پایین، هوا داره سرد میشه.»
چیکا پوزخندی زد و یک قدم جلوتر رفت: «چرا؟ میترسی؟ نکنه جلوی من اون محاسباتِ دقیقِ توی سرت داره به خطا میره؟ فکر کردی من نمیفهمم؟ چرا به من توجه نمیکنی؟ هی بیخیال من میدونم منطقی بودن خیلی مهمه....ولی خب یکم...حداقل یکم به اطرافت نگاه کن....تو کسی رو دوست نداری...ولی...دور و برت رو نگاه کن...شاید....شاید یه نفر...تورو از ته دلش دوست داشته باشه...»
جملاتی که چیکا گفت کمی برای آکیرا سنگین بودن ولی.... آکیرا اخم کرد و گفت: «بسته دیگه. بیخیال شو چیکا. من فقط از وقت تلف کردن خوشم نمیاد. من مثل تو نیستم چیکا، برای من وقتم مهمه و نمیخوام با مسخره بازی های تو تلفش کنم فهمیدی؟؟»
(نویسنده: آهاااای آکیرای بی رحم! چیکای منو ناراحت نکننننن)
چیکا خیلی ناراحت شد...توی دلش گفت یعنی احساسات من برای آکیرا، مسخره بازیه..؟
....ولی خب چیکا هرگز تسلیم نمیشه! با شیطنت فراوانی که توی چشماش بود گفت: گفت: «تو همیشه به فکر درس خوندنی و وقتت رو برای درس خوندن میذاری، ولی اگه من الان... مثلاً دستت رو بگیرم، تو چی میگی؟ اون موقع میتونی بازم به فکر درس خوندن باشی؟»
آکیرا مکث کرد. لرزش خفیفی توی صداش بود که سعی کرد مخفیاش کنه: «این... این اصلاً منطقی نیست. تو.... تو.... تو فقط.... داری وقتت رو تلف میکنی.»
چیکا خندهی کوتاهی کرد و با آرومی دستش رو نزدیک مچ دست آکیرا برد و گفت: «منطق همیشه جواب نمیده، آکیرا.»
آکیرا با صدایی که حالا دیگه مشخص بود کمی لرزیده، پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
چیکا چشمک زد: «هوی آکیرا راستشو بگو... من رو دوست نداری؟»
در همین لحظه، صدای زنگ کلاس خورد...
هر دوتاشون از جا پریدن. چیکا با یه خندهی عصبی عقب کشید: «وای زنگ خورد»
آکیرا سریع کیفش رو برداشت، بدون اینکه حتی نگاهی به چیکا بندازه، گفت: «من میرم. کلاس الان شروع میشه.»
و قبل از اینکه چیکا بتونه حرفی بزنه، آکیرا با قدمهای تند از پشتبوم خارج شد.
چیکا همونطور که ایستاده بود، زیر لب گفت: «خیلی هم زود از زیرِ سوال فرار کردی، آکیرای احمق....): »
(نویسنده: دلم برای چیکا سوخت...ولی خب توی ذهن آکیرا هم چیزای عمیقی میگذره که چیکا نمیدونه ولی خب...بازم خودمم فکر کنم آکیرا یکم زیاده روی کرد/:)
میدونم این پارت رو خیلی غمگین کردم، ببخشیددد😅💔
پایان پارت ۳):
لطفا نظرتون رو توی کامنتا بهم بگید😃🎀
- ۲۲۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط