روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسدی به فقیری داد. فقیر

روزی ثروتمندی سبدی پر از غذاهای فاسدی به فقیری داد. فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته و از قصر بیرون رفت. فقیر همه آنها را دور ریخت و به جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد گذاشت و بازگردانید. ثروتمند شگفت زده شد و گفت: چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود، پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟! فقیر گفت: هر کس آنچه در دل دارد می بخشد!! درجهان سه چیز است که صدا ندارد: مرگ فقیر ظلم غنی چوب خدا
دیدگاه ها (۵)

تنها درسی که از زندگی آموختم این بود که هیچ کس شبیه حرفهایش ...

ﭼﺮﺍ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷﯽ؟ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑ...

خوش به حالت آسمان،بغضت كه ميشكند همه خوشحال ميشوند!بغض من كه...

ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻟﺨﻮﺷﻰ ﺫﻫﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ/ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﻣﺎ ﻧﺸ...

dark life = 12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط