𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟕
در واقع این سوال خیلی وقت بود ذهنش رو درگیر کرده بود ولی به روش نمیورد
اگه الان نمیپرسید دیگه فرصت پیدا نمیکرد
و اینکه اگه نمیپرسید از فضولی میترکید
پس دست به کار شد
ورا : میتونم یه سوال بپرسم
تهیونگ یه تک نگاهی به ورا کرد و بعدش نگاهشچ به بشقاب داد
تهیونگ : میشنوم
ورا : اونشب توی کلاس..........
همون لحظه قاشق از دست تهیونگ محکم روی بشقاب افتاد و همین باعث شد صدا در کل سالن خلوت غذاخوری جکم بشه........این کار تهیونگ عمدی بود
البته همین واکنش تهیونگ باعث شد حرف وِرا نصفه بمونه و تو دهنش خفه بشه
انگار تهیونگ قبل از کامل شدن جمله دخترک حدس زد که ادامش چیه ...
تهیونگ سرشو بلند کرد و دقیقا به مردمک های براق و به رنگ شب دخترک خیره شد
تهیونگ : بحث اون حرو*مزاده رو برام نکن ( جدی )
تهدید از چشمای تهیونگ میبارید
ورا برای اولین بار حس کرد تهیونگ هیچ شوخیای باهاش نداره
چشماش به طرز عجیبی میلرزید انگار یه نفرت چند ساله زیرش دفن شده
انگار بحث جونگ کوک که میشه یه لرز خاصی به تنش میوفته
ورا : اما تقصیر اون نبود.......
تهیونگ : تقصیر اون نبود ؟ ( پوزخند )
فکر کنم هدفش که انقدر منو زد رو نمیدونی ؟
اون زندگیمو خراب کرد...اون خانوادمو کشت ( عربده )
اون باعث شد من........
حرفش نصفه موند
انگار قدرت ادامه دادن جملش رو نداشت
حداقل جلوی این دختر...
ورا با ابرو های بالا رفته و چشمای گرد شده به تهیونگی که دیگه مثل چند ثانیه پیش رفتار نمیکرد ، نگاه میکرد
این رفتارای تهیونگ عجیب بنظر میرسید چون تا حالا با همچین لحن ترسناکی حرف نزده بود
تهیونگ نخواست این جَوّ لعنتی بیشتر از این ادامه پیدا کنه
بدون نگاه کردن به ورا بلند شد و چند قدمی از نیمکتی که ورا روش نشسته بود دور شد
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟕
در واقع این سوال خیلی وقت بود ذهنش رو درگیر کرده بود ولی به روش نمیورد
اگه الان نمیپرسید دیگه فرصت پیدا نمیکرد
و اینکه اگه نمیپرسید از فضولی میترکید
پس دست به کار شد
ورا : میتونم یه سوال بپرسم
تهیونگ یه تک نگاهی به ورا کرد و بعدش نگاهشچ به بشقاب داد
تهیونگ : میشنوم
ورا : اونشب توی کلاس..........
همون لحظه قاشق از دست تهیونگ محکم روی بشقاب افتاد و همین باعث شد صدا در کل سالن خلوت غذاخوری جکم بشه........این کار تهیونگ عمدی بود
البته همین واکنش تهیونگ باعث شد حرف وِرا نصفه بمونه و تو دهنش خفه بشه
انگار تهیونگ قبل از کامل شدن جمله دخترک حدس زد که ادامش چیه ...
تهیونگ سرشو بلند کرد و دقیقا به مردمک های براق و به رنگ شب دخترک خیره شد
تهیونگ : بحث اون حرو*مزاده رو برام نکن ( جدی )
تهدید از چشمای تهیونگ میبارید
ورا برای اولین بار حس کرد تهیونگ هیچ شوخیای باهاش نداره
چشماش به طرز عجیبی میلرزید انگار یه نفرت چند ساله زیرش دفن شده
انگار بحث جونگ کوک که میشه یه لرز خاصی به تنش میوفته
ورا : اما تقصیر اون نبود.......
تهیونگ : تقصیر اون نبود ؟ ( پوزخند )
فکر کنم هدفش که انقدر منو زد رو نمیدونی ؟
اون زندگیمو خراب کرد...اون خانوادمو کشت ( عربده )
اون باعث شد من........
حرفش نصفه موند
انگار قدرت ادامه دادن جملش رو نداشت
حداقل جلوی این دختر...
ورا با ابرو های بالا رفته و چشمای گرد شده به تهیونگی که دیگه مثل چند ثانیه پیش رفتار نمیکرد ، نگاه میکرد
این رفتارای تهیونگ عجیب بنظر میرسید چون تا حالا با همچین لحن ترسناکی حرف نزده بود
تهیونگ نخواست این جَوّ لعنتی بیشتر از این ادامه پیدا کنه
بدون نگاه کردن به ورا بلند شد و چند قدمی از نیمکتی که ورا روش نشسته بود دور شد
ادامه دارد...
- ۸۷۸
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط