Love and hate
Love and hate
پارت ۱۶
{ویو ا.ت}
نشسته بودیم که یکدفعه صدای پای کوچکی اومد
ا.ت:الکس
الکس روی پله ها وایساده بود رفتم سمتش که خودش رو به پاهام چسبوند این کارش به تی بغلم کن منم بغلش کردم و سشو روی سینه هام گذاشت و خیلی کیوت خوابید منم نشستم و آروم گفتم
ا.ت:خب حالا برای چی منو از خوابن بیدار کردین
سانا:خب میخواستم بگم بیاین بازی جرعت و حقیقت کنیم راضی هستید
همه:اره
سانا:ا.ت برو یه بطری بیار بچرخونیم
ا.ت:باشه
الکس رو روی مبل گذاشتم رفتم و رفتم توی آشپزخونه و یه بطری خالی پیدا کردم و برداشتم و از تو یخچال یه هویج در آوردم و با بطری برداشتم و رفتم و همه رو زمین نشستیم و الکس رو دوباره روی پام گذاشتم و سانا گفت
سانا:من میچرخونم
همه:باشه بچرخون
سانا:(چرخوند)
{ویو ادمین)
همه حواسشون به بطری بود که صدای حرصی ا.ت پخش شد
ا.ت: هویج منه بده بهم(حرصی)
الکس:(داره هویج میخوره و حرف ا.ت به کتفشم نیست)
ا.ت:اِی الکس خان نمی خوای یکم به من بدی
الکس:نه (خرگوش مگه حرف میزنه😳)
جین:جاااااان این الان حرف زد
الکس:اره چته
جین:یا خداااااااااااااااااا
نامجون:تو کتابام هم خرگوش سخنگو ندیدم
ا.ت:الکس رو از وقتی خریدم بهم گفتند هوش بالایی داره نسبت به بقیه منم توی سه سال بهش یاد دادم حرف بزنه، الکس بزن قدش
الکس:(دستش رو زد به دست ا.ت)
سانا:خیلی خب بریم سراغ بازی
همه :باشه
{ویو ادمین}
الکس رو پای ا.ت نشسته بود و داشت هویج میخورد و سانا دوباره بطری رو چرخوند که روی سانا و تهیونگ افتاد
ته:جرعت یا حقیقت
سانا:حقیقت
ته:دوست پسر یا اکس داشتی
سانا:نه
همینطور داشتند بازی میکردند که روی گوشی سانا یک پیامک اومد
سانا:ا.ت گوشیم رو بده
ا.ت:کجاست
سانا:کنارت
ا.ت:اوکی بیا(پرت کرد سمتش)
سانا:وای بلایی سرش نیاد(نگران)
ا.ت:اَه..این جمله رو نگو
سانا:چرا
ا.ت:مکس عزیزت رو یادت...(جلوی دهنش رو با دستش گرفت)
ا.ت:سانا ببخشید خوبی(نگران و ناراحت)
سانا:اره بیاین بقیه بازی رو انجام بدیم(لبخند فیک)
دوباره چرخوندند
که روی سانا و جیمین افتاد
جیمین:جرعت یا حقیقت
سانا: حقیقت
جیمین:ببخشید میپرسم ولی مکس کیه اگه میخوای میتونی جواب ندی و یه چیز دیگه بپرسم
سانا:نه اشکال نداره جواب میدم به هر حال ماه همیشه پشت ابر باقی نمی مونه و یک روز میفهمید
سانا:خب
(فلش بک به دو سال پیش)
....
ادامه دارد...
دوستان هم این هم پست قبلیم حمایت شه بعد میزارم
پارت ۱۶
{ویو ا.ت}
نشسته بودیم که یکدفعه صدای پای کوچکی اومد
ا.ت:الکس
الکس روی پله ها وایساده بود رفتم سمتش که خودش رو به پاهام چسبوند این کارش به تی بغلم کن منم بغلش کردم و سشو روی سینه هام گذاشت و خیلی کیوت خوابید منم نشستم و آروم گفتم
ا.ت:خب حالا برای چی منو از خوابن بیدار کردین
سانا:خب میخواستم بگم بیاین بازی جرعت و حقیقت کنیم راضی هستید
همه:اره
سانا:ا.ت برو یه بطری بیار بچرخونیم
ا.ت:باشه
الکس رو روی مبل گذاشتم رفتم و رفتم توی آشپزخونه و یه بطری خالی پیدا کردم و برداشتم و از تو یخچال یه هویج در آوردم و با بطری برداشتم و رفتم و همه رو زمین نشستیم و الکس رو دوباره روی پام گذاشتم و سانا گفت
سانا:من میچرخونم
همه:باشه بچرخون
سانا:(چرخوند)
{ویو ادمین)
همه حواسشون به بطری بود که صدای حرصی ا.ت پخش شد
ا.ت: هویج منه بده بهم(حرصی)
الکس:(داره هویج میخوره و حرف ا.ت به کتفشم نیست)
ا.ت:اِی الکس خان نمی خوای یکم به من بدی
الکس:نه (خرگوش مگه حرف میزنه😳)
جین:جاااااان این الان حرف زد
الکس:اره چته
جین:یا خداااااااااااااااااا
نامجون:تو کتابام هم خرگوش سخنگو ندیدم
ا.ت:الکس رو از وقتی خریدم بهم گفتند هوش بالایی داره نسبت به بقیه منم توی سه سال بهش یاد دادم حرف بزنه، الکس بزن قدش
الکس:(دستش رو زد به دست ا.ت)
سانا:خیلی خب بریم سراغ بازی
همه :باشه
{ویو ادمین}
الکس رو پای ا.ت نشسته بود و داشت هویج میخورد و سانا دوباره بطری رو چرخوند که روی سانا و تهیونگ افتاد
ته:جرعت یا حقیقت
سانا:حقیقت
ته:دوست پسر یا اکس داشتی
سانا:نه
همینطور داشتند بازی میکردند که روی گوشی سانا یک پیامک اومد
سانا:ا.ت گوشیم رو بده
ا.ت:کجاست
سانا:کنارت
ا.ت:اوکی بیا(پرت کرد سمتش)
سانا:وای بلایی سرش نیاد(نگران)
ا.ت:اَه..این جمله رو نگو
سانا:چرا
ا.ت:مکس عزیزت رو یادت...(جلوی دهنش رو با دستش گرفت)
ا.ت:سانا ببخشید خوبی(نگران و ناراحت)
سانا:اره بیاین بقیه بازی رو انجام بدیم(لبخند فیک)
دوباره چرخوندند
که روی سانا و جیمین افتاد
جیمین:جرعت یا حقیقت
سانا: حقیقت
جیمین:ببخشید میپرسم ولی مکس کیه اگه میخوای میتونی جواب ندی و یه چیز دیگه بپرسم
سانا:نه اشکال نداره جواب میدم به هر حال ماه همیشه پشت ابر باقی نمی مونه و یک روز میفهمید
سانا:خب
(فلش بک به دو سال پیش)
....
ادامه دارد...
دوستان هم این هم پست قبلیم حمایت شه بعد میزارم
- ۱۴۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط