“Love’s light in vengeance’s dark.”
“Love’s light in vengeance’s dark.”
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹
شهر سانهو _ سال 2005 ...
نورِ روز روی حیاط افتاده بود و هوا هنوز گرم نشده بود.
پدر داشت یک ساک مشکی را داخل ماشین میگذاشت. پسر با تعجب از درِ خانه بیرون آمد و پرسید:
بابا کجا میخوایم بریم؟؟ »
پدر بدون اینکه برگردد، جواب داد:
میخوایم بریم پیش عموت.»
پسر با تردید نگاهش کرد.
عمو؟»
پدر سری تکان داد.
آره، پیش عمو بومسو.»
پسر ناگهان یاد بم افتاد؛ سگ کوچیکش. سریع دوید توی خونه. بم زیر میز خوابیده بود، مثل همیشه خوابالو و بیخبر از همهچیز.
پسر لبخند زد و گفت:
بم، ای خوابالو، نزدیک بود فراموشت کنم.»
اما هنوز حرفش تمام نشده بود که—
بنگ!
صدای تیر، بلند و واضح، همهجا را پر کرد.
پسر خشکش زد.
فقط یک لحظه.
بعد با ترس از خانه بیرون دوید.
پدرش روی زمین افتاده بود.
بیجان.
خون زیر بدنش پخش شده بود.
مردی با لبخند کثیف بالای سرش ایستاده بود.
نگاهی کوتاه به پسر انداخت، بعد سوار موتور شد و از آنجا دور شد.
پسر جیغ زد و کنار پدرش افتاد.
بابا! بابا چشماتو باز کن! بابا، لطفاً!»
اشک از چشمهایش سرازیر شده بود.
کمک! کمک کنید!»
همسایهها یکییکی از خانهها بیرون آمدند.
اما دیگه خیلی دیر شده بود.
زمین بوی خون میداد.
بعد از خاکسپاری…
اشکهایش خشک شده بود، ولی دردش نه.
دلش هنوز مثل قبل بود، فقط شکستهتر.
همان موقع مردی قدبلند با کت مشکی نزدیکش شد.
او گفت:
من عموت هستم، بومسو. تو را از این شهر میبرم.»
.
.
.
این اولین رمانم هست امیدوارم دوست داشته باشید💛
لطفا با لایک و نظر های زیباتون منو خوشحال کنید✨🌈
⟩›۰۰𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝕷𝖔𝖛𝖊...
ᎮᏗᏒᏖ..¹
شهر سانهو _ سال 2005 ...
نورِ روز روی حیاط افتاده بود و هوا هنوز گرم نشده بود.
پدر داشت یک ساک مشکی را داخل ماشین میگذاشت. پسر با تعجب از درِ خانه بیرون آمد و پرسید:
بابا کجا میخوایم بریم؟؟ »
پدر بدون اینکه برگردد، جواب داد:
میخوایم بریم پیش عموت.»
پسر با تردید نگاهش کرد.
عمو؟»
پدر سری تکان داد.
آره، پیش عمو بومسو.»
پسر ناگهان یاد بم افتاد؛ سگ کوچیکش. سریع دوید توی خونه. بم زیر میز خوابیده بود، مثل همیشه خوابالو و بیخبر از همهچیز.
پسر لبخند زد و گفت:
بم، ای خوابالو، نزدیک بود فراموشت کنم.»
اما هنوز حرفش تمام نشده بود که—
بنگ!
صدای تیر، بلند و واضح، همهجا را پر کرد.
پسر خشکش زد.
فقط یک لحظه.
بعد با ترس از خانه بیرون دوید.
پدرش روی زمین افتاده بود.
بیجان.
خون زیر بدنش پخش شده بود.
مردی با لبخند کثیف بالای سرش ایستاده بود.
نگاهی کوتاه به پسر انداخت، بعد سوار موتور شد و از آنجا دور شد.
پسر جیغ زد و کنار پدرش افتاد.
بابا! بابا چشماتو باز کن! بابا، لطفاً!»
اشک از چشمهایش سرازیر شده بود.
کمک! کمک کنید!»
همسایهها یکییکی از خانهها بیرون آمدند.
اما دیگه خیلی دیر شده بود.
زمین بوی خون میداد.
بعد از خاکسپاری…
اشکهایش خشک شده بود، ولی دردش نه.
دلش هنوز مثل قبل بود، فقط شکستهتر.
همان موقع مردی قدبلند با کت مشکی نزدیکش شد.
او گفت:
من عموت هستم، بومسو. تو را از این شهر میبرم.»
.
.
.
این اولین رمانم هست امیدوارم دوست داشته باشید💛
لطفا با لایک و نظر های زیباتون منو خوشحال کنید✨🌈
- ۴۷۶
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط