#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_24
·
·
·
کوک : " کجا بودید؟؟ "
کاترین : " ا/ت داشت مهاجرت میکرد.. رفتیم اونو بدرقه کنیم . "
کوک : " کدوم کشور چرا به من نگفتید کِی رفت؟؟؟ " [ با کمی داد ]
کاترین : " نپرسیدم کدوم کشور.. همین یه ساعت پیش هواپیماش حرکت کرد "
کوک : " باید به منم میگفتید دارید میرید بدرقش کنید "
چون دیگه معلوم نیست کی ببینمش..
ناراحت بودم
دلشکسته
و پشیمون که بهخاطر جهالتم دیگه نمیتونم پرنسسمو ببینم...
ویو ا/ت >>
ساعت یک شب بود که رسیدم بارسلونا..
خیلی جای قشنگی بود!
داشت بارون میومد و من داشتم به تنهایی توی خیابونای بارسلونا قدم میزدم..
به دست یار مامانم زنگ زدم و گفتم که برام یه ماشین بفرسته..
سوار ماشین شدم و به سمت عمارتم حرکت کردم ؛ جای قشنگ و دنجی بود ، ولی هنوز وسایلام نرسیده بودن..
تا اون موقع باید توی هتل میموندم .
سوئیچ یکی از ماشینای پارکینگ رو برداشتم و به سمت یکی از معروفترین هتلهای بارسلونا رفتم .
یه اتاق گرفتم ؛ همین که داشتم در اتاقو باز میکردم ، در اتاق بغلی باز شد و یه پسر با چهرهای آشنا نمایان شد و بیرون اومد..
اون سوکهون بود.!
سوکهون : " عه سلام ا/ت اینجا تو بارسلونا چیکار میکنی!؟ "
ا/ت : " سلام..اومدم اینجا یه برند کیف و کفش و لباس و لوازمآرایشی بزنم ، تو اینجا چیکار میکنی؟! "
·
·
#Part_24
·
·
·
کوک : " کجا بودید؟؟ "
کاترین : " ا/ت داشت مهاجرت میکرد.. رفتیم اونو بدرقه کنیم . "
کوک : " کدوم کشور چرا به من نگفتید کِی رفت؟؟؟ " [ با کمی داد ]
کاترین : " نپرسیدم کدوم کشور.. همین یه ساعت پیش هواپیماش حرکت کرد "
کوک : " باید به منم میگفتید دارید میرید بدرقش کنید "
چون دیگه معلوم نیست کی ببینمش..
ناراحت بودم
دلشکسته
و پشیمون که بهخاطر جهالتم دیگه نمیتونم پرنسسمو ببینم...
ویو ا/ت >>
ساعت یک شب بود که رسیدم بارسلونا..
خیلی جای قشنگی بود!
داشت بارون میومد و من داشتم به تنهایی توی خیابونای بارسلونا قدم میزدم..
به دست یار مامانم زنگ زدم و گفتم که برام یه ماشین بفرسته..
سوار ماشین شدم و به سمت عمارتم حرکت کردم ؛ جای قشنگ و دنجی بود ، ولی هنوز وسایلام نرسیده بودن..
تا اون موقع باید توی هتل میموندم .
سوئیچ یکی از ماشینای پارکینگ رو برداشتم و به سمت یکی از معروفترین هتلهای بارسلونا رفتم .
یه اتاق گرفتم ؛ همین که داشتم در اتاقو باز میکردم ، در اتاق بغلی باز شد و یه پسر با چهرهای آشنا نمایان شد و بیرون اومد..
اون سوکهون بود.!
سوکهون : " عه سلام ا/ت اینجا تو بارسلونا چیکار میکنی!؟ "
ا/ت : " سلام..اومدم اینجا یه برند کیف و کفش و لباس و لوازمآرایشی بزنم ، تو اینجا چیکار میکنی؟! "
·
·
- ۲۱۱
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط