.

.
بدون ساک بدون بلیط در ترنم
نشسته غربت تاریخ در خطوط تنم
.
«قبای ژنده خود را کجا بیاویزم؟!»
به گریه پسرم یا به دست‌های زنم

چقدر بوسه که پشت لبان دوخته است
چقدر بغض که در حال منفجر شدنم

که عاشقانه‌ترین شعر روزگار تویی!
که گریه‌دارترین مرد این قبیله منم!

منی که قفل‌شده دست‌هام در زنجیر
چگونه دست به تصمیم بهتری بزنم؟!
.
هزار راز نگفته‌ست در میان سرم
هزار ردِ کبودی نشسته بر بدنم

مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده!
که از سیاهی پایان قصه مطمئنم

که سایه‌ها ته کوچه چنان مرا بکشند
نه قبر می‌ماند! نه جنازه! نه کفنم

نه می‌شود که در این اضطراب سر بُکُنم
نه می‌ شود که از این آب و خاک دل بِکَنم

که گریه می‌کنمت مثل بچه‌های طلاق
که فکر می‌کنمت…تلخ می‌شود دهنم!

نه شوق رفتن و نه انتظار برگشتن
خرابه‌ای‌ست به جا از غرورم و وطنم

سیدمهدی موسوی
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۰آن شب، نخوابیدم. عکسِ پدرم را بارها و بارها نگاه کردم...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

قسمت ۶

پارت هشت

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط