╔════════════════════════════╗
╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۲ | «اولین آشپزی دو نفره...» 🤍
╚════════════════════════════╝
یک هفته بعد...
مانلی برای اولین بار قرار بود به خانهی تهیونگ برود.
از صبح کمی استرس داشت.
نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی قرار بود بیفتد...
فقط چون میخواست دنیای شخصی تهیونگ را بیشتر بشناسد.
---
عصر...
وقتی جلوی خانهی تهیونگ رسید، چند لحظه ایستاد.
بعد زنگ را زد.
چند ثانیه بعد...
در باز شد.
تهیونگ با لبخند گفت:
«خوش اومدی.»
---
مانلی وارد خانه شد.
فضا گرم و آرام بود.
چند تا عکس روی قفسهها...
چند کتاب...
و وسایلی که نشان میداد اینجا واقعاً خانهی خود تهیونگ است.
مانلی با لبخند گفت:
«خونهات خیلی شبیه خودته.»
تهیونگ خندید.
«یعنی چی؟»
«آروم... ولی پر از چیزهای جالب.»
بعد از کمی حرف زدن...
تهیونگ ناگهان گفت:
«امشب من آشپزی میکنم.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«تو؟»
تهیونگ با اعتمادبهنفس سر تکان داد.
«آره.»
{واکنش ارمی ها وقتی تهیونگ فقط ظرف میشوره}
---
چند دقیقه بعد...
مانلی کنار آشپزخانه ایستاده بود و نگاهش میکرد.
تهیونگ با جدیت مشغول آماده کردن غذا بود.
اما...
بعد از چند دقیقه معلوم شد اوضاع آنقدرها هم خوب پیش نمیرود.
مانلی خندهاش گرفت.
«تهیونگ... مطمئنی قبلاً این کارو کردی؟»
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
«البته.»
مکث کرد.
«البته... توی ذهنم.»
مانلی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
بعد از کلی تلاش...
بالاخره غذا آماده شد.
شاید بهترین غذای دنیا نبود...
اما برای هر دویشان خاص بود.
---
تهیونگ گفت:
«قول میدم دفعهی بعد بهتر بشه.»
مانلی لبخند زد.
«نه... همین خوبه.»
---
بعد از شام...
مانلی مشغول نگاه کردن به قفسههای خانه شد.
چشمش به چند عکس افتاد.
یکی از عکسها...
تهیونگ کوچک را نشان میداد.
با همان لبخند همیشگی.
مانلی عکس را برداشت.
لبخند زد.
«تو از بچگی هم همین لبخندو داشتی؟»
تهیونگ کنار او آمد.
با خجالت گفت:
«آره... فکر کنم.»
---
بعد شروع کرد دربارهی خاطرات کودکیاش حرف زدن.
از روزهایی که رویاهای کوچکی داشت...
از چیزهایی که دوست داشت...
از اینکه چطور مسیر زندگیاش تغییر کرد.
مانلی آرام گوش میداد.
برای او...
تهیونگ فقط یک آدم معروف نبود.
او یک انسان با خاطرهها، ترسها و آرزوهای خودش بود.
---
شب...
قبل از خواب...
هر دو روی مبل نشسته بودند و دربارهی خاطراتشان حرف میزدند.
خندههای آرامشان خانه را پر کرده بود.
---
تهیونگ لبخند زد.
«خوبه که امروز اومدی.»
مانلی نگاهش کرد.
«منم خوشحالم.»
---
آن شب...
تهیونگ و مانلی خواستند بخوابند
مانلی دنبال یک چیزی بود.
«من کجا بخوابم؟»
«تو اتاق من، بغلم.»
مانلی تعجب کرد.
«واقعا؟»
«بله حالا بیا بریم.»
«باش.»
---
مانلی رو تخت دراز کشید پشتش به تهیونگ کرد.
اولین بارش بود که بغل یک مرد میخوابید.
چشاش رو بست.
که دست هایه تهیونگ رو دور کمرش احساس کرد.
«پشتت و بهم میکنی مگه دوست پسرت نیستم؟»
مانلی با کلمه "دوست پسر" باورش نمیشد
«یعنی تو الان دوست پسرم حساب میشی»
تهیونگ گردن مانلی رو بوسید.
«بله عشقم، پس میشم همکارت.... دوست پسرتم دیگه.»
مانلی ذوقی تو دلش کرد.
---
ان شب مانلی
دیگه طراح لباس تهیونگ نبود.
کسی بود که تو دل تهیونگ قرار داشته.
که از طلا هم براش ارزش مند تره
---
✨ پایان پارت ۱۰۲ ✨
«گاهی نزدیک شدن به یک نفر، با شناختن دنیای کوچکی شروع میشود که فقط متعلق به اوست.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منحرفابه عزیز
هیچ کاری نکردن فقط خوابیدن
پارت ۱۰۲ | «اولین آشپزی دو نفره...» 🤍
╚════════════════════════════╝
یک هفته بعد...
مانلی برای اولین بار قرار بود به خانهی تهیونگ برود.
از صبح کمی استرس داشت.
نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی قرار بود بیفتد...
فقط چون میخواست دنیای شخصی تهیونگ را بیشتر بشناسد.
---
عصر...
وقتی جلوی خانهی تهیونگ رسید، چند لحظه ایستاد.
بعد زنگ را زد.
چند ثانیه بعد...
در باز شد.
تهیونگ با لبخند گفت:
«خوش اومدی.»
---
مانلی وارد خانه شد.
فضا گرم و آرام بود.
چند تا عکس روی قفسهها...
چند کتاب...
و وسایلی که نشان میداد اینجا واقعاً خانهی خود تهیونگ است.
مانلی با لبخند گفت:
«خونهات خیلی شبیه خودته.»
تهیونگ خندید.
«یعنی چی؟»
«آروم... ولی پر از چیزهای جالب.»
بعد از کمی حرف زدن...
تهیونگ ناگهان گفت:
«امشب من آشپزی میکنم.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«تو؟»
تهیونگ با اعتمادبهنفس سر تکان داد.
«آره.»
{واکنش ارمی ها وقتی تهیونگ فقط ظرف میشوره}
---
چند دقیقه بعد...
مانلی کنار آشپزخانه ایستاده بود و نگاهش میکرد.
تهیونگ با جدیت مشغول آماده کردن غذا بود.
اما...
بعد از چند دقیقه معلوم شد اوضاع آنقدرها هم خوب پیش نمیرود.
مانلی خندهاش گرفت.
«تهیونگ... مطمئنی قبلاً این کارو کردی؟»
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
«البته.»
مکث کرد.
«البته... توی ذهنم.»
مانلی نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
بعد از کلی تلاش...
بالاخره غذا آماده شد.
شاید بهترین غذای دنیا نبود...
اما برای هر دویشان خاص بود.
---
تهیونگ گفت:
«قول میدم دفعهی بعد بهتر بشه.»
مانلی لبخند زد.
«نه... همین خوبه.»
---
بعد از شام...
مانلی مشغول نگاه کردن به قفسههای خانه شد.
چشمش به چند عکس افتاد.
یکی از عکسها...
تهیونگ کوچک را نشان میداد.
با همان لبخند همیشگی.
مانلی عکس را برداشت.
لبخند زد.
«تو از بچگی هم همین لبخندو داشتی؟»
تهیونگ کنار او آمد.
با خجالت گفت:
«آره... فکر کنم.»
---
بعد شروع کرد دربارهی خاطرات کودکیاش حرف زدن.
از روزهایی که رویاهای کوچکی داشت...
از چیزهایی که دوست داشت...
از اینکه چطور مسیر زندگیاش تغییر کرد.
مانلی آرام گوش میداد.
برای او...
تهیونگ فقط یک آدم معروف نبود.
او یک انسان با خاطرهها، ترسها و آرزوهای خودش بود.
---
شب...
قبل از خواب...
هر دو روی مبل نشسته بودند و دربارهی خاطراتشان حرف میزدند.
خندههای آرامشان خانه را پر کرده بود.
---
تهیونگ لبخند زد.
«خوبه که امروز اومدی.»
مانلی نگاهش کرد.
«منم خوشحالم.»
---
آن شب...
تهیونگ و مانلی خواستند بخوابند
مانلی دنبال یک چیزی بود.
«من کجا بخوابم؟»
«تو اتاق من، بغلم.»
مانلی تعجب کرد.
«واقعا؟»
«بله حالا بیا بریم.»
«باش.»
---
مانلی رو تخت دراز کشید پشتش به تهیونگ کرد.
اولین بارش بود که بغل یک مرد میخوابید.
چشاش رو بست.
که دست هایه تهیونگ رو دور کمرش احساس کرد.
«پشتت و بهم میکنی مگه دوست پسرت نیستم؟»
مانلی با کلمه "دوست پسر" باورش نمیشد
«یعنی تو الان دوست پسرم حساب میشی»
تهیونگ گردن مانلی رو بوسید.
«بله عشقم، پس میشم همکارت.... دوست پسرتم دیگه.»
مانلی ذوقی تو دلش کرد.
---
ان شب مانلی
دیگه طراح لباس تهیونگ نبود.
کسی بود که تو دل تهیونگ قرار داشته.
که از طلا هم براش ارزش مند تره
---
✨ پایان پارت ۱۰۲ ✨
«گاهی نزدیک شدن به یک نفر، با شناختن دنیای کوچکی شروع میشود که فقط متعلق به اوست.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منحرفابه عزیز
هیچ کاری نکردن فقط خوابیدن
- ۵۴۸
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط