「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162
✦.................................
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود: «اشتباهت این بود که فکر کردی فقط خودت بلدی مراقب کسی باشی.»
پایین جمله، فقط یک حرف دیده میشد
R
هوسوک با ناباوری گفت:
هوسوک: یعنی این یارو از همون موقع زیر نظرش داشته؟
تهیونگ هیچ جوابی نداد، فقط نگاهش روی عکس مانده بود انگشت شستش آرام از روی گوشهی تصویر عبور کرد بعد خیلی آرام، با صدایی که از همیشه سردتر شده بود، گفت:
_ نه...
همه به او نگاه کردند، تهیونگ نگاهش را از عکس گرفت.
_ این عکس دیشب گرفته شده.
جیمین اخم عمیقی کرد
جیمین: یعنی حتی بعد از قطع رابطه هم...
_ هنوز داره آیلین رو تعقیب میکنه
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد، تهیونگ آرام عکس را دوباره داخل پاکت گذاشت این بار نگاهش دیگر غمگین نبود؛ خطرناک بود:
_ از همین لحظه.. پروندهی کای بسته میشه از الان فقط یه هدف داریم هرکسی که خودش رو "R" معرفی میکنه قبل از اینکه دوباره به آیلین نزدیک بشه.. پیداش میکنم.
و برای اولین بار بعد از یک ماه چشم های فرمانده کیم، دوباره همان برق سرد و ترسناکی را داشت که تمام خلافکار های کشور از آن فرار میکردند
ـــــــــــــــــــ
دو روز بعد
ـــــــــــــــــــ
هوای عصر، بوی باران گرفته بود. خیابان های شلوغ شهر آرام آرام از جمعیت پر می شدند و نور مغازه ها روی آسفالت خیس میافتاد
لینا بعد از تمام شدن کلاسش، با بی حوصلگی از ساختمان دانشگاه بیرون آمد، هدفونش را روی گوشش گذاشته بود و همزمان با گوشی اش ور میرفت.
همان لحظه صدای بوق کوتاهی باعث شد سرش را بالا بیاورد
یک موتور مشکی چند متر آن طرف تر توقف کرده بود؛ راننده کلاه کاسکتش را برداشت موهای مشکی نامرتبش با باد تکان خورد و لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست.
جونگکوک: بانو... فکر کنم کیفتون افتاده
لینا اخم کرد، نگاهی به دست خودش انداخت؛ کیفش هنوز روی شانه اش بود با اخم جلو رفت.
لینا: داری منو دست میندازی...؟
جونگکوک خندید، از جیب کاپشنش یک جاکلیدی کوچک بیرون آورد
جونگکوک: نه... این افتاده بود
لینا جاکلیدی را شناخت چشم هایش گرد شد
لینا: شت!
جاکلیدی را گرفت
لینا: از کجا پیداش کردی...؟
جونگکوک شانه ای بالا انداخت
جونگکوک: جلوی در دانشگاه، گفتم شاید صاحبش خوشحال بشه
لینا خندش گرفت
لینا: لا,شی اینجوری حرف نزن
جونگکوک با خنده دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد
جونگکوک: باشه، پایه ای یه دور بزنیم؟
لینا: شرمنده ولی کار دارم
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
جونگکوک: رد شدم...؟
لینا با خنده عقب رفت
لینا: خیلی محترمانه.
بعد دستش را برای خداحافظی تکان داد و از خیابان رد شد، جونگکوک تا چند ثانیه فقط رفتنش را نگاه کرد خواست دنبالش برود که لبخندش آرام آرام محو شد نگاهش بی اختیار به ساختمانی روبه روی دانشگاه افتاد
طبقهی سوم؛ پشت شیشهای دودی سایهی مردی ایستاده بود، جونگکوک اخم کرد خیلی آرام زیر لب گفت:
جونگکوک: هنوز دست برنداشتی...
همان لحظه گوشی اش لرزید، پیام فقط دو کلمه بود:
«دخالت نکن.»
شماره نداشت، فرستنده هم مشخص نبود
جونگکوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند بعد بدون هیچ واکنشی پیام را پاک کرد.
ـــــــــــــــــــ
همان شب
ـــــــــــــــــــ
تهیونگ داخل اتاق فرماندهی مشغول بررسی پرونده ها بود که در اتاق باز شد؛ لیام وارد شد.
لیام: فرمانده، یکی اومده میخواد شمارو ببینه
تهیونگ سرش را بلند کرد، چند لحظه بعد؛ مرد جوانی با کت چرمی مشکی وارد اتاق شد نگاهش آرام بود، اما انگار سال ها خستگی را با خودش حمل میکرد
تهیونگ چند ثانیه خیره نگاهش کرد، بعد خیلی آرام گفت:
_ جونگکوک...
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک: خیلی وقته ندیدمت فرمانده.
تهیونگ جلو رفت، دستش را با او فشرد
_ فکر نمیکردم برگردی.
جونگکوک نگاهش را به دیوار پر از عکس ها انداخت، چشمش روی حرف بزرگ R ثابت ماند، لبخندش کاملاً محو شد
جونگکوک: شنیدم دنبالش میگردی
تهیونگ نگاه دقیقی به صورتش انداخت
_ میشناسیش...؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام نفسش را بیرون داد.
جونگکوک: نه... چهرهشو هیچوقت ندیدم ولی یه بار از دستش فرار کردم.
اتاق در سکوت فرو رفت؛ تهیونگ برای اولین بار بعد از هفتهها، احساس کرد یکی از تکه های گمشدهی پازل، درست مقابلش ایستاده است.
جونگکوک آرام ادامه داد:
جونگکوک: فقط یه چیزو مطمئنم R هیچوقت خودش وارد بازی نمیشه همیشه آدم های دیگه رو جلو میفرسته برای همینم کای هیچوقت رئیس نبود.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162
✦.................................
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود: «اشتباهت این بود که فکر کردی فقط خودت بلدی مراقب کسی باشی.»
پایین جمله، فقط یک حرف دیده میشد
R
هوسوک با ناباوری گفت:
هوسوک: یعنی این یارو از همون موقع زیر نظرش داشته؟
تهیونگ هیچ جوابی نداد، فقط نگاهش روی عکس مانده بود انگشت شستش آرام از روی گوشهی تصویر عبور کرد بعد خیلی آرام، با صدایی که از همیشه سردتر شده بود، گفت:
_ نه...
همه به او نگاه کردند، تهیونگ نگاهش را از عکس گرفت.
_ این عکس دیشب گرفته شده.
جیمین اخم عمیقی کرد
جیمین: یعنی حتی بعد از قطع رابطه هم...
_ هنوز داره آیلین رو تعقیب میکنه
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد، تهیونگ آرام عکس را دوباره داخل پاکت گذاشت این بار نگاهش دیگر غمگین نبود؛ خطرناک بود:
_ از همین لحظه.. پروندهی کای بسته میشه از الان فقط یه هدف داریم هرکسی که خودش رو "R" معرفی میکنه قبل از اینکه دوباره به آیلین نزدیک بشه.. پیداش میکنم.
و برای اولین بار بعد از یک ماه چشم های فرمانده کیم، دوباره همان برق سرد و ترسناکی را داشت که تمام خلافکار های کشور از آن فرار میکردند
ـــــــــــــــــــ
دو روز بعد
ـــــــــــــــــــ
هوای عصر، بوی باران گرفته بود. خیابان های شلوغ شهر آرام آرام از جمعیت پر می شدند و نور مغازه ها روی آسفالت خیس میافتاد
لینا بعد از تمام شدن کلاسش، با بی حوصلگی از ساختمان دانشگاه بیرون آمد، هدفونش را روی گوشش گذاشته بود و همزمان با گوشی اش ور میرفت.
همان لحظه صدای بوق کوتاهی باعث شد سرش را بالا بیاورد
یک موتور مشکی چند متر آن طرف تر توقف کرده بود؛ راننده کلاه کاسکتش را برداشت موهای مشکی نامرتبش با باد تکان خورد و لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نشست.
جونگکوک: بانو... فکر کنم کیفتون افتاده
لینا اخم کرد، نگاهی به دست خودش انداخت؛ کیفش هنوز روی شانه اش بود با اخم جلو رفت.
لینا: داری منو دست میندازی...؟
جونگکوک خندید، از جیب کاپشنش یک جاکلیدی کوچک بیرون آورد
جونگکوک: نه... این افتاده بود
لینا جاکلیدی را شناخت چشم هایش گرد شد
لینا: شت!
جاکلیدی را گرفت
لینا: از کجا پیداش کردی...؟
جونگکوک شانه ای بالا انداخت
جونگکوک: جلوی در دانشگاه، گفتم شاید صاحبش خوشحال بشه
لینا خندش گرفت
لینا: لا,شی اینجوری حرف نزن
جونگکوک با خنده دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد
جونگکوک: باشه، پایه ای یه دور بزنیم؟
لینا: شرمنده ولی کار دارم
جونگکوک دستش را روی قلبش گذاشت.
جونگکوک: رد شدم...؟
لینا با خنده عقب رفت
لینا: خیلی محترمانه.
بعد دستش را برای خداحافظی تکان داد و از خیابان رد شد، جونگکوک تا چند ثانیه فقط رفتنش را نگاه کرد خواست دنبالش برود که لبخندش آرام آرام محو شد نگاهش بی اختیار به ساختمانی روبه روی دانشگاه افتاد
طبقهی سوم؛ پشت شیشهای دودی سایهی مردی ایستاده بود، جونگکوک اخم کرد خیلی آرام زیر لب گفت:
جونگکوک: هنوز دست برنداشتی...
همان لحظه گوشی اش لرزید، پیام فقط دو کلمه بود:
«دخالت نکن.»
شماره نداشت، فرستنده هم مشخص نبود
جونگکوک چند ثانیه به صفحه خیره ماند بعد بدون هیچ واکنشی پیام را پاک کرد.
ـــــــــــــــــــ
همان شب
ـــــــــــــــــــ
تهیونگ داخل اتاق فرماندهی مشغول بررسی پرونده ها بود که در اتاق باز شد؛ لیام وارد شد.
لیام: فرمانده، یکی اومده میخواد شمارو ببینه
تهیونگ سرش را بلند کرد، چند لحظه بعد؛ مرد جوانی با کت چرمی مشکی وارد اتاق شد نگاهش آرام بود، اما انگار سال ها خستگی را با خودش حمل میکرد
تهیونگ چند ثانیه خیره نگاهش کرد، بعد خیلی آرام گفت:
_ جونگکوک...
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک: خیلی وقته ندیدمت فرمانده.
تهیونگ جلو رفت، دستش را با او فشرد
_ فکر نمیکردم برگردی.
جونگکوک نگاهش را به دیوار پر از عکس ها انداخت، چشمش روی حرف بزرگ R ثابت ماند، لبخندش کاملاً محو شد
جونگکوک: شنیدم دنبالش میگردی
تهیونگ نگاه دقیقی به صورتش انداخت
_ میشناسیش...؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد بعد آرام نفسش را بیرون داد.
جونگکوک: نه... چهرهشو هیچوقت ندیدم ولی یه بار از دستش فرار کردم.
اتاق در سکوت فرو رفت؛ تهیونگ برای اولین بار بعد از هفتهها، احساس کرد یکی از تکه های گمشدهی پازل، درست مقابلش ایستاده است.
جونگکوک آرام ادامه داد:
جونگکوک: فقط یه چیزو مطمئنم R هیچوقت خودش وارد بازی نمیشه همیشه آدم های دیگه رو جلو میفرسته برای همینم کای هیچوقت رئیس نبود.
- ۴۰۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط