(استاد جذاب من ) ლ( پارت 102 ,ლ)
(استاد جذاب من ) ლ( پارت 102 ,ლ)
آفتاب تازه طلوع کرده بود پرتو هایش از پنجره به اتاق زده میشد همانطور که روی صندلی کنار تخت نشسته بود دست در دست عشقش خوابش برده با خوردن نور آفتاب به صورتش چشم هایش را باز نمود سرش را از تخت بلند کرد با مالش چشم هایش خواب از چشم هاش پرید نگاهی به اطرافش کرد تنها کسی که در اتاق حضور داشت می کو بود به آرامی دست ات رو ول کرد و صندلیش رو به طرفه می کو چرخواند پاش رو که روی اپن یکی گذاشته بود پایین کرد و دست هایش را رویه لبه های صندلی تکیه داد منتظر به حرف های اون ماند می کو بازدمش رو بیرون داد و شروع به حرف زدن کرد می کو : جیمین قولت چی شد.... گفتی هیچوقت ناراحتش نمیکنی کاری نمیکنی که بهش آسیب برسه
قلبش پر از طوفانی که هیاهو میکرد مغزش که اصلا یاری نمیکرد اما صورتش کامل بی حس بود بی حس مثله گذشته ها با زبونش لب های خشک اش رو تر کرد جیمین : درسته نتونستم ازش محافظت کنم دیگه اختیاری هم در قبالش ندارم
می کو با تعجب پرسید می کو : یعنی میخواهی ازش جدا بشی
جیمین نفس کلافه ای کشید: باید یکم فکر کنم ذهنم خیلی درگیره نمیتونم درست تصمیم بگیر...
با صدای ضعیف و آروم فردی نگاه اش را به طرف تخت چرخوانده با دیدن ات که سرش را از بالشت گرفت نشست اش را از صندلی گرفت و به طرفش رفت کمکش کرد تا به تاجه تخت تکیه بده دختره نگاه مریض اش را به جیمینی که سکوت کرده بود داد چهره اش درهم بود پتو را تا پاهای دختره کشید بدون حرفی از اتاق خارج شد نگران بود که نکنه وقتی بیهوش بود با برادرش دعوا کرده باشه چون اون هم کلافه به نظر میرسید چند دقیقهای نگذشت که جیمین همراه پرستاری که صبحانه به دست وارده اتاق شدن بلافاصله بدون حرفی سینی را از پرستار گرفت و جلوی ات رویه تخت گذاشت دختره همچنان زیر چشمی به جیمین نگاه میکرد برادرش که از اتاق رفت توجه اش را جلب کرد این سکوت ات رو بیشتر گیج میکرد با صدای صندلی که رویه زمین کشیده شد از افکارش خارج شد جیمین رویه صندلی نزدیک به تخت نشست بلافاصله کاسه سوپ جلبک دریایی رو برداشت قاشق غذاخوری رو پر از آن سوپی که برای مریض ها بود کرد و سمته دهان ات برد دختره که از این سوپ خوشش نمی آمد با حالت اعتراضی لب زد ات : این مزه خوبی نمیده من نمیخورمش
آفتاب تازه طلوع کرده بود پرتو هایش از پنجره به اتاق زده میشد همانطور که روی صندلی کنار تخت نشسته بود دست در دست عشقش خوابش برده با خوردن نور آفتاب به صورتش چشم هایش را باز نمود سرش را از تخت بلند کرد با مالش چشم هایش خواب از چشم هاش پرید نگاهی به اطرافش کرد تنها کسی که در اتاق حضور داشت می کو بود به آرامی دست ات رو ول کرد و صندلیش رو به طرفه می کو چرخواند پاش رو که روی اپن یکی گذاشته بود پایین کرد و دست هایش را رویه لبه های صندلی تکیه داد منتظر به حرف های اون ماند می کو بازدمش رو بیرون داد و شروع به حرف زدن کرد می کو : جیمین قولت چی شد.... گفتی هیچوقت ناراحتش نمیکنی کاری نمیکنی که بهش آسیب برسه
قلبش پر از طوفانی که هیاهو میکرد مغزش که اصلا یاری نمیکرد اما صورتش کامل بی حس بود بی حس مثله گذشته ها با زبونش لب های خشک اش رو تر کرد جیمین : درسته نتونستم ازش محافظت کنم دیگه اختیاری هم در قبالش ندارم
می کو با تعجب پرسید می کو : یعنی میخواهی ازش جدا بشی
جیمین نفس کلافه ای کشید: باید یکم فکر کنم ذهنم خیلی درگیره نمیتونم درست تصمیم بگیر...
با صدای ضعیف و آروم فردی نگاه اش را به طرف تخت چرخوانده با دیدن ات که سرش را از بالشت گرفت نشست اش را از صندلی گرفت و به طرفش رفت کمکش کرد تا به تاجه تخت تکیه بده دختره نگاه مریض اش را به جیمینی که سکوت کرده بود داد چهره اش درهم بود پتو را تا پاهای دختره کشید بدون حرفی از اتاق خارج شد نگران بود که نکنه وقتی بیهوش بود با برادرش دعوا کرده باشه چون اون هم کلافه به نظر میرسید چند دقیقهای نگذشت که جیمین همراه پرستاری که صبحانه به دست وارده اتاق شدن بلافاصله بدون حرفی سینی را از پرستار گرفت و جلوی ات رویه تخت گذاشت دختره همچنان زیر چشمی به جیمین نگاه میکرد برادرش که از اتاق رفت توجه اش را جلب کرد این سکوت ات رو بیشتر گیج میکرد با صدای صندلی که رویه زمین کشیده شد از افکارش خارج شد جیمین رویه صندلی نزدیک به تخت نشست بلافاصله کاسه سوپ جلبک دریایی رو برداشت قاشق غذاخوری رو پر از آن سوپی که برای مریض ها بود کرد و سمته دهان ات برد دختره که از این سوپ خوشش نمی آمد با حالت اعتراضی لب زد ات : این مزه خوبی نمیده من نمیخورمش
- ۱۵.۴k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط