فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎ა
p⁴
چند روز بعد، کلینیک مثل همیشه آرام بود. صدای ورق خوردن پرونده‌ها، بوی ضدعفونی‌کننده، و نور نرم صبح که از پنجره می‌تابید.
ات داشت دمای داروها را چک می‌کرد که زنگ در به صدا درآمد.
اما این بار…
یونتان نبود.
در باز شد و تهیونگ تنها وارد شد.
ات برای یک لحظه مکث کرد، نگاهش را از روی کاغذ برداشت. «…یونتان کجاست؟»
تهیونگ خیلی عادی جواب داد:«خونه است.»
بعد چند قدم جلو آمد، انگار مطمئن نبود چطور باید حرفش را شروع کند.
ات پرونده را بست. «پس مشکلش چیه؟»
تهیونگ کمی مکث کرد… بعد خیلی جدی گفت:«می‌شه منم معاینه‌م کنین؟»
ات چند ثانیه بهش خیره شد. «چییی؟»
تهیونگ با همان جدیت ادامه داد:«گفتم منم معاینه‌م کنین.»
ات ابروهایش را بالا برد. «فکر کنم اشتباه اومدین. اینجا دامپزشکیه.»
تهیونگ خیلی سریع سرش را تکان داد:«می‌دونم.»
بعد یک قدم جلوتر آمد، لحنش نرم‌تر شد. «فقط… لطفاً. چند وقته حس می‌کنم بدنم خوب نیست.»
ات دست از کار کشید و کاملاً به او نگاه کرد.
این بار خبری از شوخی یا لبخند معمولش نبود. بیشتر شبیه کسی بود که واقعاً چیزی را جدی می‌گرفت، حتی اگر غیرعادی به نظر برسد.
تهیونگ ادامه داد، این بار کمی مظلوم‌تر:«اگه بد نباشه… فقط یه چکاپ ساده. خواهش می‌کنم.»
ات چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهی خیلی کوتاه کشید، انگار با خودش درگیر بود. «این کار درست نیست… ولی خب… فقط در حد خیلی ساده.»
تهیونگ سریع گفت:«ممنون.»
ات صندلی معاینه را نشان داد:«بشینین.»
تهیونگ نشست.
ات دستگاه فشار و گوشی معاینه را برداشت، کاملاً حرفه‌ای و بدون هیچ تغییری در رفتار.
«آروم نفس بکشین.»
تهیونگ کمی شوخی کرد:«حس می‌کنم الان باید واقعا نگران باشم.»
ات بدون نگاه کردن گفت:«اگر مشکلی بود الان می‌گفتم.»
اول ضربان قلب.
ات گوشی را روی سینه‌اش گذاشت.
سکوت کوتاهی افتاد.
فقط صدای تیک‌تیک ساعت دیواری و نفس‌های آرام.
تهیونگ ناخودآگاه نگاهش را به ات دوخت. او اما کاملاً روی کارش متمرکز بود.
«نفس عمیق.»
تهیونگ انجام داد.
ات کمی جابه‌جا شد و دوباره گوش داد.
بعد فشار خون.
همه چیز را سریع اما دقیق انجام می‌داد، مثل همیشه.
تهیونگ آرام گفت:«پس… چطوره؟»
ات دستگاه را کنار گذاشت.
«هیچ مشکل خاصی دیده نمی‌شه. ضربان قلبتون طبیعیه.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت:«واقعاً؟»
ات نگاهش کرد:«بله. فقط به نظر میاد زیادی ذهنتون درگیره.»
این جمله باعث شد تهیونگ برای یک لحظه ساکت شود.
ات ادامه داد، در حالی که وسایلش را جمع می‌کرد:«استرس هم می‌تونه همین حس رو ایجاد کنه.»
تهیونگ لبخند کوچیکی زد، این بار واقعی‌تر.
«پس من بیمار نیستم؟»
ات خیلی ساده جواب داد:«نه.»
تهیونگ تکیه داد به صندلی:«یه جورایی ناامید شدم.»
ات خیلی کوتاه نگاهش کرد:«این اولین باره یکی از سلامتیش ناامید می‌شه.»
تهیونگ خندید.
و این بار، فضای اتاق برای اولین بار کمی سبک‌تر شد.



ادامه دارد..─────୨ৎ────
دیدگاه ها (۰)

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp³فردای آن روز، هوا کمی آفتابی‌تر از ه...

فیک تانی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აp²فردای آن روز، کلینیک هنوز در سکوت صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط