در زمانهای که انسان مدام با شکست، فرسودگی و ناامیدی روب
در زمانهای که انسان مدام با شکست، فرسودگی و ناامیدی روبهرو میشود، امید دیگر یک احساسِ ساده و شاعرانه نیست؛ گاهی آخرین چیزیست که از انسانبودن باقی میماند. شاید به همین دلیل است که قدرتها همیشه بیش از آنکه از خشم مردم بترسند، از امیدِ آنها میترسند. خشم میتواند ناگهانی و زودگذر باشد، اما امید، حتی زیرِ سنگینترین فشارها، آرام و مداوم زنده میماند؛ مثل آتشی کوچک که خاموش نمیشود، حتی وقتی همهچیز اطرافش تاریک است.
فیلسوف آلمانی ارنست بلوخ در کتاب The Principle of Hope مینویسد انسان تنها موجودیست که هنوز با «آنچه نیست» زندگی میکند؛ با آیندهای که هنوز نرسیده، اما امکانش در ذهن و میلِ او وجود دارد. امید، از نگاه بلوخ، خوشبینیِ سادهدلانه نیست؛ نوعی مقاومتِ آگاهانه در برابرِ وضعِ موجود است. انسانی که امید دارد، هنوز جهان را تمامشده نمیبیند. هنوز باور دارد که زندگی میتواند چیزی بیشتر از این باشد. اما امید، همیشه زیبا و آرام نیست. گاهی دردناک است. چون امید داشتن، یعنی هنوز زخم را حس میکنی. یعنی هنوز آنقدر زندهای که نتوانی با بیعدالتی کنار بیایی.
آلبر کامو در جهانِ پوچ و خاموشِ خود، انسان را موجودی میدید که با وجودِ آگاهی از بیمعنایی و شکست، باز هم ادامه میدهد. در نگاه او، مقاومت دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از تسلیمنشدنِ درونی. از اینکه انسان، حتی وقتی هیچ تضمینی برای پیروزی وجود ندارد، باز هم زندگی را انتخاب میکند. شاید به همین دلیل است که حکومتهای سرکوبگر تلاش میکنند امید را فرسوده کنند؛ نه فقط با خشونت، بلکه با خستهکردنِ مداومِ مردم. جامعهای که امیدش را از دست بدهد، آرامتر میشود، قابلپیشبینیتر میشود، و کمکم به وضع موجود تن میدهد. مارک فیشر این وضعیت را «واقعگرایی سرمایهدارانه» مینامید؛ لحظهای که انسان دیگر حتی نمیتواند جهانی متفاوت را تصور کند. جایی که پایانِ جهان، قابلتصورتر از پایانِ رنج و بیعدالتی میشود. اما تاریخ نشان داده امید، سرسختتر از آن چیزیست که به نظر میرسد. امید همیشه در شعارها و انقلابها زندگی نمیکند؛ گاهی در سادهترین شکلهای انسانی پنهان میشود: در نوشتن، در بهیادآوردن، در عشق، در هنر، در این اصرارِ خاموش که «این وضعیت، تمامِ حقیقتِ زندگی نیست.» امید، شاید آخرین سنگری باشد که انسان پیش از فروپاشیِ کامل از آن دفاع میکند. و شاید تراژدیِ واقعیِ انسان معاصر، نه رنجکشیدن، بلکه عادتکردن به جهانی باشد که دیگر هیچ امیدی از آن انتظار نمیرود. چون وقتی امید بمیرد، انسان فقط زنده میماند؛ اما دیگر زندگی نمیکند.
فیلسوف آلمانی ارنست بلوخ در کتاب The Principle of Hope مینویسد انسان تنها موجودیست که هنوز با «آنچه نیست» زندگی میکند؛ با آیندهای که هنوز نرسیده، اما امکانش در ذهن و میلِ او وجود دارد. امید، از نگاه بلوخ، خوشبینیِ سادهدلانه نیست؛ نوعی مقاومتِ آگاهانه در برابرِ وضعِ موجود است. انسانی که امید دارد، هنوز جهان را تمامشده نمیبیند. هنوز باور دارد که زندگی میتواند چیزی بیشتر از این باشد. اما امید، همیشه زیبا و آرام نیست. گاهی دردناک است. چون امید داشتن، یعنی هنوز زخم را حس میکنی. یعنی هنوز آنقدر زندهای که نتوانی با بیعدالتی کنار بیایی.
آلبر کامو در جهانِ پوچ و خاموشِ خود، انسان را موجودی میدید که با وجودِ آگاهی از بیمعنایی و شکست، باز هم ادامه میدهد. در نگاه او، مقاومت دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از تسلیمنشدنِ درونی. از اینکه انسان، حتی وقتی هیچ تضمینی برای پیروزی وجود ندارد، باز هم زندگی را انتخاب میکند. شاید به همین دلیل است که حکومتهای سرکوبگر تلاش میکنند امید را فرسوده کنند؛ نه فقط با خشونت، بلکه با خستهکردنِ مداومِ مردم. جامعهای که امیدش را از دست بدهد، آرامتر میشود، قابلپیشبینیتر میشود، و کمکم به وضع موجود تن میدهد. مارک فیشر این وضعیت را «واقعگرایی سرمایهدارانه» مینامید؛ لحظهای که انسان دیگر حتی نمیتواند جهانی متفاوت را تصور کند. جایی که پایانِ جهان، قابلتصورتر از پایانِ رنج و بیعدالتی میشود. اما تاریخ نشان داده امید، سرسختتر از آن چیزیست که به نظر میرسد. امید همیشه در شعارها و انقلابها زندگی نمیکند؛ گاهی در سادهترین شکلهای انسانی پنهان میشود: در نوشتن، در بهیادآوردن، در عشق، در هنر، در این اصرارِ خاموش که «این وضعیت، تمامِ حقیقتِ زندگی نیست.» امید، شاید آخرین سنگری باشد که انسان پیش از فروپاشیِ کامل از آن دفاع میکند. و شاید تراژدیِ واقعیِ انسان معاصر، نه رنجکشیدن، بلکه عادتکردن به جهانی باشد که دیگر هیچ امیدی از آن انتظار نمیرود. چون وقتی امید بمیرد، انسان فقط زنده میماند؛ اما دیگر زندگی نمیکند.
- ۳.۰k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط