طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۱ | «یک لبخند کوچک»
روز بعد...
مانلی از صبح درگیر آماده کردن لباسهای جدید برای یک پروژهی مهم بود.
چند ساعت پشت سر هم کار کرده بود و حتی متوجه گذشت زمان نشده بود.
---
در سالن شرکت...
اعضا برای تمرین آماده میشدند.
تهیونگ وقتی از کنار اتاق طراحی رد شد، نور روشن اتاق را دید.
آرام نگاهی داخل انداخت.
مانلی پشت میز نشسته بود و با دقت روی طرحها کار میکرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام در زد.
«هنوز اینجایی؟»
مانلی سرش را بلند کرد و لبخند زد.
«آره... فقط چند تا تغییر کوچیک مونده.»
تهیونگ وارد شد.
«چند تا تغییر کوچیک؟»
نگاهی به میز پر از برگهها انداخت.
«فکر کنم منظورت چند ساعت کاره.»
مانلی خندید.
«انقدر معلومه؟»
تهیونگ لبخند زد.
«آره. چون وقتی روی کاری تمرکز میکنی، زمان رو فراموش میکنی.»
---
مانلی چند لحظه به حرفش فکر کرد.
«تو خیلی چیزا رو متوجه میشی، نه؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«شاید... بعضی چیزها رو.»
بعد سریع نگاهش را به طرحها برد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ یکی از طرحها را برداشت.
«این قسمت رو دوست دارم.»
مانلی نزدیکتر آمد.
«کدوم قسمت؟»
تهیونگ به جزئیات لباس اشاره کرد.
«اینکه سادهست، ولی یه حس خاص داره.»
مانلی لبخند زد.
«دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم نشون بدم.»
---
همان لحظه...
صدای جونگکوک از بیرون آمد:
«تهیونگ! دیرمون شد!»
تهیونگ جواب داد:
«اومدم!»
قبل از رفتن، رو به مانلی گفت:
«زیاد خسته نشو.»
مانلی با لبخند وارونه عمیقی جواب داد:
«تو هم همینطور.»
---
وقتی تهیونگ رفت...
مانلی دوباره به طرحش نگاه کرد.
نمیدانست چرا یک جملهی سادهی «زیاد خسته نشو» باعث شده بود حالش بهتر شود.
---
آن طرف...
تهیونگ هم هنگام رفتن به سالن تمرین، بیاختیار لبخند میزد.
یک روز معمولی بود...
اما بعضی آدمها باعث میشوند روزهای معمولی هم کمی متفاوت شوند.
---
پایان پارت ۸۱... 🤍🌸
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۸۱ | «یک لبخند کوچک»
روز بعد...
مانلی از صبح درگیر آماده کردن لباسهای جدید برای یک پروژهی مهم بود.
چند ساعت پشت سر هم کار کرده بود و حتی متوجه گذشت زمان نشده بود.
---
در سالن شرکت...
اعضا برای تمرین آماده میشدند.
تهیونگ وقتی از کنار اتاق طراحی رد شد، نور روشن اتاق را دید.
آرام نگاهی داخل انداخت.
مانلی پشت میز نشسته بود و با دقت روی طرحها کار میکرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام در زد.
«هنوز اینجایی؟»
مانلی سرش را بلند کرد و لبخند زد.
«آره... فقط چند تا تغییر کوچیک مونده.»
تهیونگ وارد شد.
«چند تا تغییر کوچیک؟»
نگاهی به میز پر از برگهها انداخت.
«فکر کنم منظورت چند ساعت کاره.»
مانلی خندید.
«انقدر معلومه؟»
تهیونگ لبخند زد.
«آره. چون وقتی روی کاری تمرکز میکنی، زمان رو فراموش میکنی.»
---
مانلی چند لحظه به حرفش فکر کرد.
«تو خیلی چیزا رو متوجه میشی، نه؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«شاید... بعضی چیزها رو.»
بعد سریع نگاهش را به طرحها برد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ یکی از طرحها را برداشت.
«این قسمت رو دوست دارم.»
مانلی نزدیکتر آمد.
«کدوم قسمت؟»
تهیونگ به جزئیات لباس اشاره کرد.
«اینکه سادهست، ولی یه حس خاص داره.»
مانلی لبخند زد.
«دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم نشون بدم.»
---
همان لحظه...
صدای جونگکوک از بیرون آمد:
«تهیونگ! دیرمون شد!»
تهیونگ جواب داد:
«اومدم!»
قبل از رفتن، رو به مانلی گفت:
«زیاد خسته نشو.»
مانلی با لبخند وارونه عمیقی جواب داد:
«تو هم همینطور.»
---
وقتی تهیونگ رفت...
مانلی دوباره به طرحش نگاه کرد.
نمیدانست چرا یک جملهی سادهی «زیاد خسته نشو» باعث شده بود حالش بهتر شود.
---
آن طرف...
تهیونگ هم هنگام رفتن به سالن تمرین، بیاختیار لبخند میزد.
یک روز معمولی بود...
اما بعضی آدمها باعث میشوند روزهای معمولی هم کمی متفاوت شوند.
---
پایان پارت ۸۱... 🤍🌸
- ۸۵۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط