مردی در ساحل...
مردی در ساحل...
[پارت هشتم]
خورشید هنوز کامل غروب نکرده بود.
نسیم ملایمی از سمت دریا میوزید.
ات و یونگی کنار هم روی شنها نشسته بودند.
هر دو لیوان قهوه را در دست گرفته بودند.
ات با لبخند به دریا خیره شد.
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: یه چیزی بپرسم؟
یونگی: بپرس.
ات با انگشت روی شنها خط کشید.
ات: چرا همیشه تنهایی؟
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
موجی جلو آمد و رد انگشت ات را پاک کرد.
یونگی: عادت کردم.
ات: ولی آدم به تنهایی عادت نمیکنه...
یونگی نگاه کوتاهی به او انداخت.
یونگی: بعضیا مجبور میشن.
ات دیگر چیزی نگفت.
حس کرد شاید سؤالش، خاطرهی خوبی را زنده نکرده باشد.
برای عوض کردن فضا، لبخندی زد.
ات: باشه...
پس یه سؤال دیگه.
یونگی گوشهی لبش کمی بالا رفت.
یونگی: امروز خیلی سؤال داری.
ات: همیشه دارم.
...
چند دقیقه بعد...
ات ناگهان مشتی شن برداشت.
با خنده گفت:
ات: ببین.
بعد خیلی آروم شنها را از بین انگشتهایش رها کرد.
ات: حسش خوبه...
یونگی نگاهش کرد.
یونگی: تو از چیزای کوچیک هم خوشحال میشی.
ات شانه بالا انداخت.
ات: زندگی از همین چیزای کوچیک قشنگ میشه.
بعد با شیطنت گفت:
ات: حالا نوبت توئه.
یونگی: چی؟
ات: یه چیزی دربارهی خودت بگو.
یونگی به دریا خیره شد.
یونگی: چیز خاصی نیست.
ات: حتماً هست.
مثلاً...
غذای مورد علاقهت؟
یونگی خیلی کوتاه جواب داد.
یونگی: رامن.
ات: اوه...
بالاخره یه جواب بیشتر از یک کلمه دادی!
یونگی آروم خندید.
یونگی: خوشحال شدی؟
ات: خیلی.
انگار یه مرحله از بازی رو رد کردم.
یونگی: بازی؟
ات: آره.
اسمش «حرف کشیدن از یونگی»ه.
یونگی این بار واقعاً خندید.
نه بلند...
اما خندهای که ات تا حالا از او ندیده بود.
ات چند لحظه فقط به صورتش نگاه کرد.
بعد بیاختیار گفت:
ات: وقتی میخندی...
خیلی بهت میاد.
یونگی همان لحظه ساکت شد.
نگاهش را از ات گرفت.
باد آرام موهایش را به هم ریخت.
یونگی: ...
ات که فهمید خجالتش داده، سریع گفت:
ات: اممم...
ببخشید.
فقط...
واقعیتو گفتم.
چند لحظه بینشان سکوت شد.
بعد یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: کسی تا حالا اینو بهم نگفته بود.
ات لبخند زد.
ات: پس از امروز یکی گفت.
یونگی نگاهش کرد.
این بار نگاهش دیگر آن نگاه سرد روز اول نبود.
گرمتر شده بود...
آرامتر شده بود.
خورشید کمکم به افق نزدیک میشد.
نور نارنجی روی موجها میرقصید.
ات آرام گفت:
ات: میدونی...
فکر کنم دیگه ساحل بدون تو برام مثل قبل نیست.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام...
آنقدر آرام که انگار نمیخواست خودش هم بشنود، گفت:
یونگی: برای منم...
دیگه مثل قبل نیست.
ات سرش را به سمت او برگرداند.
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست.
اما هیچکدام چیز دیگری نگفتند.
گاهی...
سکوت، از هزار جمله قشنگتر بود.
ادامه دارد... 🌊🤍
[پارت هشتم]
خورشید هنوز کامل غروب نکرده بود.
نسیم ملایمی از سمت دریا میوزید.
ات و یونگی کنار هم روی شنها نشسته بودند.
هر دو لیوان قهوه را در دست گرفته بودند.
ات با لبخند به دریا خیره شد.
ات: یونگی...
یونگی: هوم؟
ات: یه چیزی بپرسم؟
یونگی: بپرس.
ات با انگشت روی شنها خط کشید.
ات: چرا همیشه تنهایی؟
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
موجی جلو آمد و رد انگشت ات را پاک کرد.
یونگی: عادت کردم.
ات: ولی آدم به تنهایی عادت نمیکنه...
یونگی نگاه کوتاهی به او انداخت.
یونگی: بعضیا مجبور میشن.
ات دیگر چیزی نگفت.
حس کرد شاید سؤالش، خاطرهی خوبی را زنده نکرده باشد.
برای عوض کردن فضا، لبخندی زد.
ات: باشه...
پس یه سؤال دیگه.
یونگی گوشهی لبش کمی بالا رفت.
یونگی: امروز خیلی سؤال داری.
ات: همیشه دارم.
...
چند دقیقه بعد...
ات ناگهان مشتی شن برداشت.
با خنده گفت:
ات: ببین.
بعد خیلی آروم شنها را از بین انگشتهایش رها کرد.
ات: حسش خوبه...
یونگی نگاهش کرد.
یونگی: تو از چیزای کوچیک هم خوشحال میشی.
ات شانه بالا انداخت.
ات: زندگی از همین چیزای کوچیک قشنگ میشه.
بعد با شیطنت گفت:
ات: حالا نوبت توئه.
یونگی: چی؟
ات: یه چیزی دربارهی خودت بگو.
یونگی به دریا خیره شد.
یونگی: چیز خاصی نیست.
ات: حتماً هست.
مثلاً...
غذای مورد علاقهت؟
یونگی خیلی کوتاه جواب داد.
یونگی: رامن.
ات: اوه...
بالاخره یه جواب بیشتر از یک کلمه دادی!
یونگی آروم خندید.
یونگی: خوشحال شدی؟
ات: خیلی.
انگار یه مرحله از بازی رو رد کردم.
یونگی: بازی؟
ات: آره.
اسمش «حرف کشیدن از یونگی»ه.
یونگی این بار واقعاً خندید.
نه بلند...
اما خندهای که ات تا حالا از او ندیده بود.
ات چند لحظه فقط به صورتش نگاه کرد.
بعد بیاختیار گفت:
ات: وقتی میخندی...
خیلی بهت میاد.
یونگی همان لحظه ساکت شد.
نگاهش را از ات گرفت.
باد آرام موهایش را به هم ریخت.
یونگی: ...
ات که فهمید خجالتش داده، سریع گفت:
ات: اممم...
ببخشید.
فقط...
واقعیتو گفتم.
چند لحظه بینشان سکوت شد.
بعد یونگی خیلی آرام گفت:
یونگی: کسی تا حالا اینو بهم نگفته بود.
ات لبخند زد.
ات: پس از امروز یکی گفت.
یونگی نگاهش کرد.
این بار نگاهش دیگر آن نگاه سرد روز اول نبود.
گرمتر شده بود...
آرامتر شده بود.
خورشید کمکم به افق نزدیک میشد.
نور نارنجی روی موجها میرقصید.
ات آرام گفت:
ات: میدونی...
فکر کنم دیگه ساحل بدون تو برام مثل قبل نیست.
یونگی چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام...
آنقدر آرام که انگار نمیخواست خودش هم بشنود، گفت:
یونگی: برای منم...
دیگه مثل قبل نیست.
ات سرش را به سمت او برگرداند.
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست.
اما هیچکدام چیز دیگری نگفتند.
گاهی...
سکوت، از هزار جمله قشنگتر بود.
ادامه دارد... 🌊🤍
- ۲۴۳
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط