.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دستاش رو پشتش بهم قفل کرده بود و با کنجکاوی داخل عمارت پرسه میزد و اطراف رو نگاه میکرد.
جلوی تابلوی بزرگ و عجیبی ایستاد، چند خط تیره و درهم با رنگهای سیاه و قرمز روی بوم پاشیده شده بود.
سرش رو کمی کج کرد:
_ چه مسخره!
__ وقتی از چیزی سر در نمیاری، دربارهش نظر نده.
میا از شنیدن صدای سرد پشت سرش تو جاش پرید.
برگشت و به تهیونگ که چند قدم عقبتر ایستاده بود نگاه کرد:
_ مثلا تو خیلی میفهمی؟
تهیونگ قدمی نزدیکش شد، به خاطر قد بلندش دختر مجبور بود برای اینکه تو چشماش نگاه کنه سرش رو بالا بگیره:
_ اسمش «شماره ۵، ۱۹۴۸»ـه.
_ که چی؟
_ اثر جکسون پولاکه... یه نقاش آمریکایی.
میا دوباره به تابلو نگاه کرد:
_ این؟
تهیونگ تایید کرد:
_ همین.
میا پوزخندی زد:
_ ملت واسه این پول میدن؟
مرد خشک لب زد:
_ چند ده میلیون دلار.
میا با ناباوری خندید:
_ نه، رسماً دیوونهان.
تهیونگ چشماش رو بست و نفس کوتاهی کشید.
بعد بیحوصله برگشت:
_ باهام بیا، یه کاری هست که باید انجامش بدیم
دختر با کنجکاوی و تعجب به پشت سرش نگاه کرد و بعد وقتی فهمید داره ازش دور میشه سریع دنبالش رفت.
با باز شدن در چوبی بزرگ بوی چوب و کاغذ قدیمی فضا رو پر کرده بود.
قفسههای بلند تا سقف کشیده شده بودن.
یه کتابخونه ی بزرگ که میا رو جذب کرد.
بهش نمیومد اهل مطالعه باشه!
_ وقتایی که حوصلم سر میره میام و یکم مطالعه میکنم.
انگار که سوال ذهنش رو خونده بود جا خورد.
بی حرف سمت میزی رفتن که دورش دارای چهار صندلی چوبی بود.
با اشاره دستش میا روی یکی از صندلی ها نشست و منتظر به تهیونگ که داشت داخل یکی از قفسه ها رو میگشت چشم دوخت که بعدش با یک کاغذ سفید دستش چرخید و اون رو روی میز مقابل چشمای سوالی میا گذاشت و بعد نشستن خودش شروع به حرف زدن کرد:
_ قرار داد ازدواجمون.
دختر با تعجب ابرو بالا انداخت:
_ ما که رسمی ازدواج کردیم!
تهیونگ پلکی زد و با انگشت روی کاغذ ضربه کوتاهی زد و با صدای بمی گفت:
_ قوانینِ ازدواجمون، باید و نباید ها داخلش نوشته شده، البته فعلا از طرف من، تو هم میتونی یه کاغذ برداری و قوانین خودت رو بنویسی.
میا گیج اول به کاغذ بعد به مرد روبروش نگاه کرد و با پوزخند لب زد:
_ قرار داد، اونم با توعه وحشی؟...منو نخندون!
نگاه تهیونگ تیره تر شد:
_ من وقت و حوصلهی سرو کله زدن با یه بچه ندارم، پس بیا تمومش کنیم.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره عشقم
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
دستاش رو پشتش بهم قفل کرده بود و با کنجکاوی داخل عمارت پرسه میزد و اطراف رو نگاه میکرد.
جلوی تابلوی بزرگ و عجیبی ایستاد، چند خط تیره و درهم با رنگهای سیاه و قرمز روی بوم پاشیده شده بود.
سرش رو کمی کج کرد:
_ چه مسخره!
__ وقتی از چیزی سر در نمیاری، دربارهش نظر نده.
میا از شنیدن صدای سرد پشت سرش تو جاش پرید.
برگشت و به تهیونگ که چند قدم عقبتر ایستاده بود نگاه کرد:
_ مثلا تو خیلی میفهمی؟
تهیونگ قدمی نزدیکش شد، به خاطر قد بلندش دختر مجبور بود برای اینکه تو چشماش نگاه کنه سرش رو بالا بگیره:
_ اسمش «شماره ۵، ۱۹۴۸»ـه.
_ که چی؟
_ اثر جکسون پولاکه... یه نقاش آمریکایی.
میا دوباره به تابلو نگاه کرد:
_ این؟
تهیونگ تایید کرد:
_ همین.
میا پوزخندی زد:
_ ملت واسه این پول میدن؟
مرد خشک لب زد:
_ چند ده میلیون دلار.
میا با ناباوری خندید:
_ نه، رسماً دیوونهان.
تهیونگ چشماش رو بست و نفس کوتاهی کشید.
بعد بیحوصله برگشت:
_ باهام بیا، یه کاری هست که باید انجامش بدیم
دختر با کنجکاوی و تعجب به پشت سرش نگاه کرد و بعد وقتی فهمید داره ازش دور میشه سریع دنبالش رفت.
با باز شدن در چوبی بزرگ بوی چوب و کاغذ قدیمی فضا رو پر کرده بود.
قفسههای بلند تا سقف کشیده شده بودن.
یه کتابخونه ی بزرگ که میا رو جذب کرد.
بهش نمیومد اهل مطالعه باشه!
_ وقتایی که حوصلم سر میره میام و یکم مطالعه میکنم.
انگار که سوال ذهنش رو خونده بود جا خورد.
بی حرف سمت میزی رفتن که دورش دارای چهار صندلی چوبی بود.
با اشاره دستش میا روی یکی از صندلی ها نشست و منتظر به تهیونگ که داشت داخل یکی از قفسه ها رو میگشت چشم دوخت که بعدش با یک کاغذ سفید دستش چرخید و اون رو روی میز مقابل چشمای سوالی میا گذاشت و بعد نشستن خودش شروع به حرف زدن کرد:
_ قرار داد ازدواجمون.
دختر با تعجب ابرو بالا انداخت:
_ ما که رسمی ازدواج کردیم!
تهیونگ پلکی زد و با انگشت روی کاغذ ضربه کوتاهی زد و با صدای بمی گفت:
_ قوانینِ ازدواجمون، باید و نباید ها داخلش نوشته شده، البته فعلا از طرف من، تو هم میتونی یه کاغذ برداری و قوانین خودت رو بنویسی.
میا گیج اول به کاغذ بعد به مرد روبروش نگاه کرد و با پوزخند لب زد:
_ قرار داد، اونم با توعه وحشی؟...منو نخندون!
نگاه تهیونگ تیره تر شد:
_ من وقت و حوصلهی سرو کله زدن با یه بچه ندارم، پس بیا تمومش کنیم.
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره عشقم
- ۲.۸k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط