مافیای بی مزه من
مافیای بی مزه من
فصل ۲
پارت ۱۲
یک هفته بعد
ا/ت ویو
الان یه هفته از اون موقع میگذره
دیگه با شوگا حرف نزدم و اگه هم حرف زدم بحث کاری بوده و در مورد چیز دیگه ای حرف نزدیم
این مدت اصلا حالم نوش خیلی خوب نبود و همش گریه میکردم ولی به لطف آسا حالم بهتر بود و کمتر به اون فکر میکردم
بومگیو بهم گفت امروز قراره ناهار رو با یکی بخورم و در مورد کار بحث کنیم که چه کاری انجام بدیم ولی تا خواستم ازش بپرسم کیه قطع کرد
اماده شدم و رفتم به جایی که گفته بود
سر یه میز نشستم و منتظر بودم تا اون بیاد
همینجور داشتم بیرون رو نگاه میکردم که شوگا رو دیدم
سریع سرم رو انداختم پایین تا منو نبینه
اومد توی رستوران و دنبال یکی میگشت
نکنه با اون قرار دارم وایییی
اومد کنار میز من و اروم اسم منو صدا زد
سرم رو بردم بالا و خیلی جدی زل زدم بهش
ا/ت: ببخشید کاری دارید؟
شوگا: قرار بود ناهار رو با شما بخورم
ا/ت: پس خودت بودی*اروم
شوگا: چی
ا/ت: هیچی بشینید
شوگا روی صندلی رو به روم نشست و زل زد بهم
سریع منو رو برداشتم و زل زدم به منو
ا/ت: چی میخواید سفارش بدید؟
شوگا: هرچی تو سفارش بدی منم همونو میگیرم
ا/ت: خب پس من اینو میخوام (نمیدونستم چی بگم خودتون یه چی بگید دیگه)
شوگا منشی رو صدا زد
شوگا: ما دوتا از اینا میخوایم لطفا سریع اماده کنید
ا/ت: خب فعلا بیاین تا غذا رو میارن کارا رو انجام بدیم
شوگا: اوکی
مشغول صحبت و حرف زدن راجب کار شدیم تا غذامون رو اوردن
مشغول خوردن غذا شدیم و بعد اینکه غذا خوردیم هم کمی در مورد کار بحث کردیم تا کارامون تموم شد
ا/ت: من دیگه باید برم سرم شلوغه فعلا
بلند شدم و میخواستم برم که اون صدام کرد
برگشتم سمتش
ا/ت: کاری دارید
شوگا: میتونیم یه دقیقه بیرون باهم حرف بزنیم
ا/ت: امم.. باشه
رفتم بیرون و شوگا پشت سرم اومد
شوگا: ا/ت من اون روز خیلی بد رفتار و کردم و کارای خوبی نکردم منو ببخش میدونم که ما دیگه باهم نسبتی نداریم و من نباید اون کارا رو میکردم ببخشید
ا/ت: مهم نیست من خوشم نمیاد در مورد چیزی که گذشته و خیلی وقته اتفاق افتاده بحث کنم و برام اهمیتی هم نداره
شوگا: بازم ببخشید
ا/ت: مهم نیست. من دیگه میرم فعلا
شوگا: ا/ت یه دقیقه وایستا
ا/ت: چیه
شوگا: اگه ازت بخوام باهم بریم بیرون قبول میکنی؟ نه بریم در مورد کار و شرکت حرف بزنیم میخوام بریم باهم خوش بگذرونیم
ا/ت: خب من منفعتی از این کار ندارم و چیزی بهم نمیرسه پس جوابم نه هست فعلا سرم بخاطر شرکت شلوغه
شوگا: میدونم چیزی یهت نمیرسه ولی دلم میخواد وقتمو باهات بگذرونم خواهش میکنم قبول کن
بعد این حرفش کمی ذوق کردم ولی سعی کردم خودمو جدی نشون بدم و عادی بنظر بیام
ا/ت: امم... خب در موردش فکر میکنم
شوگا: وایی مرسی ا /ت
ا/ت: چرا خوشحال شدی من که هنوز قبول نکردم شاید اصلا نیام
شوگا: ولی خوشحالم که راحت بهم نه نگفتی
ا/ت: باشه حالا من میرم کار دارم
شوگا: باشه مراقب خودت باش
...
رفتم خونه
تا رسیدم سریع رفتم پیش آسا
ا/ت: آسا زود بیا کارت دارم *ذوق فراوان
همون لحظه دیدم بومگیو پیششه
سریع دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقم
ا/ت: آسا کلی حرف دارم
آسا: چیشده؟ شوگا بهت در خواست داده؟
ا/ت: از کجا فهمیدی
آسا: من تورو میشناسم میخوای نفهمم
ا/ت: باشه حالا بیا برات توضیح بدم
کل قضیه رو براش توضیح دادم و بعد از اون گرفتم خوابیدم
اینقدر ذوق داشتم که حتی نتونستم بخوابم ولی به کلی بدبختی خواب رفتم
....
ادامه توی پارت بعد...
لایک: ۱۵
خوشحال باشید تعدادش رو اوردم پایین
من چقدر فداکارم 😌
فصل ۲
پارت ۱۲
یک هفته بعد
ا/ت ویو
الان یه هفته از اون موقع میگذره
دیگه با شوگا حرف نزدم و اگه هم حرف زدم بحث کاری بوده و در مورد چیز دیگه ای حرف نزدیم
این مدت اصلا حالم نوش خیلی خوب نبود و همش گریه میکردم ولی به لطف آسا حالم بهتر بود و کمتر به اون فکر میکردم
بومگیو بهم گفت امروز قراره ناهار رو با یکی بخورم و در مورد کار بحث کنیم که چه کاری انجام بدیم ولی تا خواستم ازش بپرسم کیه قطع کرد
اماده شدم و رفتم به جایی که گفته بود
سر یه میز نشستم و منتظر بودم تا اون بیاد
همینجور داشتم بیرون رو نگاه میکردم که شوگا رو دیدم
سریع سرم رو انداختم پایین تا منو نبینه
اومد توی رستوران و دنبال یکی میگشت
نکنه با اون قرار دارم وایییی
اومد کنار میز من و اروم اسم منو صدا زد
سرم رو بردم بالا و خیلی جدی زل زدم بهش
ا/ت: ببخشید کاری دارید؟
شوگا: قرار بود ناهار رو با شما بخورم
ا/ت: پس خودت بودی*اروم
شوگا: چی
ا/ت: هیچی بشینید
شوگا روی صندلی رو به روم نشست و زل زد بهم
سریع منو رو برداشتم و زل زدم به منو
ا/ت: چی میخواید سفارش بدید؟
شوگا: هرچی تو سفارش بدی منم همونو میگیرم
ا/ت: خب پس من اینو میخوام (نمیدونستم چی بگم خودتون یه چی بگید دیگه)
شوگا منشی رو صدا زد
شوگا: ما دوتا از اینا میخوایم لطفا سریع اماده کنید
ا/ت: خب فعلا بیاین تا غذا رو میارن کارا رو انجام بدیم
شوگا: اوکی
مشغول صحبت و حرف زدن راجب کار شدیم تا غذامون رو اوردن
مشغول خوردن غذا شدیم و بعد اینکه غذا خوردیم هم کمی در مورد کار بحث کردیم تا کارامون تموم شد
ا/ت: من دیگه باید برم سرم شلوغه فعلا
بلند شدم و میخواستم برم که اون صدام کرد
برگشتم سمتش
ا/ت: کاری دارید
شوگا: میتونیم یه دقیقه بیرون باهم حرف بزنیم
ا/ت: امم.. باشه
رفتم بیرون و شوگا پشت سرم اومد
شوگا: ا/ت من اون روز خیلی بد رفتار و کردم و کارای خوبی نکردم منو ببخش میدونم که ما دیگه باهم نسبتی نداریم و من نباید اون کارا رو میکردم ببخشید
ا/ت: مهم نیست من خوشم نمیاد در مورد چیزی که گذشته و خیلی وقته اتفاق افتاده بحث کنم و برام اهمیتی هم نداره
شوگا: بازم ببخشید
ا/ت: مهم نیست. من دیگه میرم فعلا
شوگا: ا/ت یه دقیقه وایستا
ا/ت: چیه
شوگا: اگه ازت بخوام باهم بریم بیرون قبول میکنی؟ نه بریم در مورد کار و شرکت حرف بزنیم میخوام بریم باهم خوش بگذرونیم
ا/ت: خب من منفعتی از این کار ندارم و چیزی بهم نمیرسه پس جوابم نه هست فعلا سرم بخاطر شرکت شلوغه
شوگا: میدونم چیزی یهت نمیرسه ولی دلم میخواد وقتمو باهات بگذرونم خواهش میکنم قبول کن
بعد این حرفش کمی ذوق کردم ولی سعی کردم خودمو جدی نشون بدم و عادی بنظر بیام
ا/ت: امم... خب در موردش فکر میکنم
شوگا: وایی مرسی ا /ت
ا/ت: چرا خوشحال شدی من که هنوز قبول نکردم شاید اصلا نیام
شوگا: ولی خوشحالم که راحت بهم نه نگفتی
ا/ت: باشه حالا من میرم کار دارم
شوگا: باشه مراقب خودت باش
...
رفتم خونه
تا رسیدم سریع رفتم پیش آسا
ا/ت: آسا زود بیا کارت دارم *ذوق فراوان
همون لحظه دیدم بومگیو پیششه
سریع دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقم
ا/ت: آسا کلی حرف دارم
آسا: چیشده؟ شوگا بهت در خواست داده؟
ا/ت: از کجا فهمیدی
آسا: من تورو میشناسم میخوای نفهمم
ا/ت: باشه حالا بیا برات توضیح بدم
کل قضیه رو براش توضیح دادم و بعد از اون گرفتم خوابیدم
اینقدر ذوق داشتم که حتی نتونستم بخوابم ولی به کلی بدبختی خواب رفتم
....
ادامه توی پارت بعد...
لایک: ۱۵
خوشحال باشید تعدادش رو اوردم پایین
من چقدر فداکارم 😌
- ۴۱.۷k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط