مادربزرگ پنج تا بادام زمینی دستم داد
مادربزرگ پنج تا بادام زمینی دستم داد
او میدانست که من چقدر عاشق بادام زمینی هستم!
اولی را خوردم،
دومی را خوردم،
سومی را خوردم،
چهارمی را هم خوردم...
آخری را که در دهانم گذاشتم
طعمش به قدری تلخ و بد بود که
مزه ی خوبِ تمامِ آن قبلی ها را به
کامم زهرمار کرد!
بعضی از آدم هایِ زندگیمان هم
درست مثلِ "بادام زمینی" هستند!
روزهای اول کارهایشان شیرین،
حرف هایشان شیرین،اخلاقشان شیرین...
اما از یک جایی به بعد چنان تغییر میکنند وعوض میشوند که زندگی را به کامتان
مثلِ طعمِ کارها وحرف هاو اخلاقِشان
"تلخ" میکنند!
او میدانست که من چقدر عاشق بادام زمینی هستم!
اولی را خوردم،
دومی را خوردم،
سومی را خوردم،
چهارمی را هم خوردم...
آخری را که در دهانم گذاشتم
طعمش به قدری تلخ و بد بود که
مزه ی خوبِ تمامِ آن قبلی ها را به
کامم زهرمار کرد!
بعضی از آدم هایِ زندگیمان هم
درست مثلِ "بادام زمینی" هستند!
روزهای اول کارهایشان شیرین،
حرف هایشان شیرین،اخلاقشان شیرین...
اما از یک جایی به بعد چنان تغییر میکنند وعوض میشوند که زندگی را به کامتان
مثلِ طعمِ کارها وحرف هاو اخلاقِشان
"تلخ" میکنند!
- ۸۴۰
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط