He was wonderful🦑part:۴
He was wonderful🦑part:۴
چیکار داشت میکرد...داشتم میمردم از ترس...خواستم یه راه برای جذبش پیدا کنم...لحظه ای که صدای باز شدن در رو شنیدم از دهنم در رفت...
ات:ددی(با صدای هات)
ته ویو:
میخواستم برم پیش پسرا...در رو باز کردم که ات داد زد ددی؟چه صدای قشنگی...داشت کاری میکرد من در رو باز کنم...اهمیت ندادم رفتم پیش اعضا ولی بعد از اینکه اومدم خونه بهش نشون میدم!!
ات:هیییی...ددی؟کجایی ددی؟رفتیی؟
(چند ساعت بعد)
(ته پیش اعضا میرسه و ماجرا رو میگه)
نامجون:تو الان یا دختر دزدیدی؟
کوک:ماافیااا شدیییی؟
ته:نه...فقط من دوستش دارم...خیلی خوشگله...امشب مهمونی میگیرم بیاید و یکی رو باید به عنوان هیز بیارم و وقتی ات رو اذیت میکنه منم میرم ات رو نجات میدم اونجوری دیگه سمت هیچکس دیگه نمیره
جیمین:تهیونگ...تو عاشق شدی؟
جین:بچم بزرگ شده😭(گریه)
جیهوپ:واااای عاشق شدهه(با خنده)
نامجون:هی بس کنید دارید خجالتش میدید(با خنده)
ته:کمکم میکنید؟!
اعضا:اکیه...کمکت میکنیم
(چند ساعت بعد)
ته:ات خوبی؟(در اتاق رو میزنه)
ات:ته واقعا برات متاسفم(گریه)
ته:(در رو باز میکنه و ات رو بغل میکنه)نه لطفا گریه نکن...امشب میخوام برات مهمونی بگیرم
ات:چه مهمونی؟(بغض)
ته:یه مهمونی کوچیک ولی خب میخوام بهت خوشامد بگم
ات:چه خوشامدی؟
ته:به خونواده ی من...یونتان تو و من...یه خانواده ی عالی و خوشبخت
ات:(میخنده)
ته:پاشو الان آماده شو چند ساعت دیگه مهمونی شروع میشه!!
ات:اوهوم باشه
ته:پاشو بدوو خانومیم
ات:یااا...بس کن من خانومیت نیستم
ته:(میخنده)
(چند دقیقه بعد)
ات:آماده شدم ته...
ته ویو:
اون...فوق العاده بود...زیباترین دختر روی کره ی زمین...محو اون چشای قشنگش بودم...خیلی خوشگل بودن...دختر کوچولو
ات:هیی...داری به چی فکر میکنی؟
ته:هیچی بیا بریم یه تعداد از مهمونا رسیدن
ات:واقعا؟کی رسیدن؟
ته:بفرمایید ایشونم دوست دختر یونتان و هاپوی شما
ات:چ...چی؟مسخره میکنی منو؟دوست دختر یونتان؟سگ من؟
ته:آره دوست دختر یونتان عه و سگ توعه...دوستش نداری؟
ات:شوخی میکنی خوشگلل کوچولو(با ذوق بغلش میکنه)
ته:اسمش رو چی میزاری
ات:ذغال؟
ته:معنی اسم یونتان رو میخوای بزاری؟
ات:آره
ته:اکی خوبه!(میخنده)
ات:خب مهمونای دیگه مون کی میان؟
ته:اونا هم میان نگران نباش بیا فعلا با ذغال و یونتان بازی کنیم
چیکار داشت میکرد...داشتم میمردم از ترس...خواستم یه راه برای جذبش پیدا کنم...لحظه ای که صدای باز شدن در رو شنیدم از دهنم در رفت...
ات:ددی(با صدای هات)
ته ویو:
میخواستم برم پیش پسرا...در رو باز کردم که ات داد زد ددی؟چه صدای قشنگی...داشت کاری میکرد من در رو باز کنم...اهمیت ندادم رفتم پیش اعضا ولی بعد از اینکه اومدم خونه بهش نشون میدم!!
ات:هیییی...ددی؟کجایی ددی؟رفتیی؟
(چند ساعت بعد)
(ته پیش اعضا میرسه و ماجرا رو میگه)
نامجون:تو الان یا دختر دزدیدی؟
کوک:ماافیااا شدیییی؟
ته:نه...فقط من دوستش دارم...خیلی خوشگله...امشب مهمونی میگیرم بیاید و یکی رو باید به عنوان هیز بیارم و وقتی ات رو اذیت میکنه منم میرم ات رو نجات میدم اونجوری دیگه سمت هیچکس دیگه نمیره
جیمین:تهیونگ...تو عاشق شدی؟
جین:بچم بزرگ شده😭(گریه)
جیهوپ:واااای عاشق شدهه(با خنده)
نامجون:هی بس کنید دارید خجالتش میدید(با خنده)
ته:کمکم میکنید؟!
اعضا:اکیه...کمکت میکنیم
(چند ساعت بعد)
ته:ات خوبی؟(در اتاق رو میزنه)
ات:ته واقعا برات متاسفم(گریه)
ته:(در رو باز میکنه و ات رو بغل میکنه)نه لطفا گریه نکن...امشب میخوام برات مهمونی بگیرم
ات:چه مهمونی؟(بغض)
ته:یه مهمونی کوچیک ولی خب میخوام بهت خوشامد بگم
ات:چه خوشامدی؟
ته:به خونواده ی من...یونتان تو و من...یه خانواده ی عالی و خوشبخت
ات:(میخنده)
ته:پاشو الان آماده شو چند ساعت دیگه مهمونی شروع میشه!!
ات:اوهوم باشه
ته:پاشو بدوو خانومیم
ات:یااا...بس کن من خانومیت نیستم
ته:(میخنده)
(چند دقیقه بعد)
ات:آماده شدم ته...
ته ویو:
اون...فوق العاده بود...زیباترین دختر روی کره ی زمین...محو اون چشای قشنگش بودم...خیلی خوشگل بودن...دختر کوچولو
ات:هیی...داری به چی فکر میکنی؟
ته:هیچی بیا بریم یه تعداد از مهمونا رسیدن
ات:واقعا؟کی رسیدن؟
ته:بفرمایید ایشونم دوست دختر یونتان و هاپوی شما
ات:چ...چی؟مسخره میکنی منو؟دوست دختر یونتان؟سگ من؟
ته:آره دوست دختر یونتان عه و سگ توعه...دوستش نداری؟
ات:شوخی میکنی خوشگلل کوچولو(با ذوق بغلش میکنه)
ته:اسمش رو چی میزاری
ات:ذغال؟
ته:معنی اسم یونتان رو میخوای بزاری؟
ات:آره
ته:اکی خوبه!(میخنده)
ات:خب مهمونای دیگه مون کی میان؟
ته:اونا هم میان نگران نباش بیا فعلا با ذغال و یونتان بازی کنیم
- ۱۰.۷k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط