p

p.3

تورو رو تخت بیمارستان گذاشت و دکتر اومد چکت کنه...

دکتر: حالش خوبه فقط برا ضعف و خستگیه زیاده چیز زیاد مهمی نیس و چند دقیقه دیگه بهوش میان

جونگکوک کنارت روی صندلی نشست...
سرشو عقب برد و به دیوار تکیه داد و چشماشو بست..
و دستاشو روی پاش گذاشت و مشت کرده بود...

جونگکوک: آخه چجوری وقتی کنار خودم بود نتونستم از پرنسسم مراقبت کنم؟

جونگکوک: هوفف لعنت به من

بعد از چند دقیقه به هوش اومدی و چشماتو باز کردی...
هنوز بدنت به خاطر آرامش بخش ها بی حس بود...

ات: ما...م..مامان‌جون؟

جونگکوک سریع چشماشو باز کرد و دستاتو گرفت...

جونگکوک: ات..ات بیدار شدی؟ دخترم صدامو میشنوی؟

ات: آره آره خوبم.. بذار ببینم گریه کردی؟

جونگکوک: نگاه کن به خودت چقدر سخت میگیری آخه چرا اینجوری میکنی؟

دستتو محکم تر فشار داد...

ات: مرسی که انقدر قشنگی

جونگکوک تاری از موهاتو کنار زد و لبخندی زد..

جونگکوک: می‌دونی که براتم حاضرم بمیرم

تو با وجود جونگکوک حالت روز به روز بهتر میشد ولی در عماق قلبت زخمی وجود داشت که فقط جاش مونده بود...

The end....

--------------------------------------

می‌دونم مسخره بود ولی چیزی به ذهنم نمیرسید..
و اینکه مرسی که کنارم بودین بوس بهتون
دیدگاه ها (۲۶)

درخواستی بدین که سناریو بنویسمفقط از بی تی اس مینویسم

شروع مشکلات با گربه...Yuna...از جونگکوک...p.1محکم در آغوشت ف...

p.2صدای خوردن به زمینت تا آشپزخونه اومدجونگکوک: ات چیزی شد؟ ...

ترمیم روح خراشیده تو...Yuna....از جونگکوک...P.1روی زانوهات ن...

#رُز_زخمی_منPart. 62هواپیما در ارتفاع اوج قرار داشت و شهر زی...

فیک ازدواج اجباری پارت ۸پرستار :لطفا دکتر رو خبر کنید جین:چش...

black flower(p,296)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط