*گل یخ*

*گل یخ*
*محمد*
شاید لازم بود فرشته اینجوری خودشو خالی کنه مامان اومد داخل اشاره کردم بره نشسته بود وهای های گریه می کرد به اتاقی نگاه کردم که حسابی بهم ریخته بودتنهاش گذاشتم ورفتم بیرون تو سالن پذیرای نشستم نمی دونم چقدر گذشت تا اون اومد بیرون وبعدم رفت پاهام رو گذاشتم رو میز می خواستم سیگار بکشم حال نداشتم برم بردارم
- محمد
- هووووم
- چی شد محمد چیکارش کردی
- عکسمون رو ماهک دید
- دید ...چقدر گفتم برش دار محمد حداقل در رو قفل می کردی .
- کسی نمیومد اینجا از وقتی اونا اومدن راحت میان میرن دیگه باید در رو قفل کنم .
- محمد پاشو الان دوستت میاد
- میگم نیان
- زشته مامان بلند شو یکم آب بزن صورتت اینجوری فرشته خودشو خالی کرد
- منم همین نظرو دارم
- ترسیدم گفتم عصبی میشی
- نشدم
- خدا رو شکر پاشو قربونت برم
بلند شدم رفتم آب زدم صورتم ورفتم پایین بابا اومده بود چیزی نپرسید مامان بزرگم فقط نگام کرد ماهک تو بغلش بود انگار داشت براش قصه می خوند منو دید اومد کنارم
- عمو ....باهام قهری
جوابشو ندادم
- عمو ...
- برو عمو برو کنار
- بچه است محمد
به بابا نگاه کردم وگفتم : چیکار کنم مگه دیشب باباش نیومد چرا نمیره پیش باباش
- محمد این تویی این حرفو می زنی
- اره منم. مهرداد باباشه چرا گیر داده به من
- چی بگم بهت محمد اون بچه است به تو علاقه نشون میده
جواب بابا رو ندادم
آرمین والهه اومدن نمی دونم فکرم کجا بود قلبم کجا بود باز همون حس پوچی وتو خالی رو داشتم هر چی آرمین حرف زد نمی شنیدم فهمید حالم بده خداحافظی کردن رفتن رفتم بیرون یکم پیاده روی کردم کم کم داشتم به خودم میومدم وبه دلیل حال فرشته فکر می کردم نیمه شب بود برگشتم خونه رفتم بالا ودر رو قفل کردم لباسهامو در آوردم ورفتم رو تخت از خستگی بی هوش شدم


آرمین لیوان چای رو گذاشت مقابلم وگفت : بهتری پسر
- خوبم ببخشید بابت دیشب
- محمد یه چیزی بگم
- بگو
- چشای ماهک خیلی به تو شبیه
- خوب چشای عمو هم سبز بود
- واقعا
- اره حالا منظورت چی بود
- گفتم شاید بچه تو باشه
بهش اخم کردم گفتم : دیونه
- خوب چیه شک کردم
- بی خود کردی پاشو بزار به کارم برسم
- امیدوارم فردا موفق باشی
- متشکر دوست گرامی اجازه میدی
- کوفت منو باش می خوام حال کی رو خوب کنم
- دستت طلا رفیق با مرام می دونی که نمی خوام مشکلی پیش بیاد
- می دونم
رفت ومن مشغول کارام شدم قرار بود واسه کاری موکلم برم بانک بهش زنگ زدم بیاد وخودمم رفتم بانک منتظرش نشسته بودم وسرم تو گوشی بود با صدای آشنایی سرمو بلند کردم دیدم امیده بلند شدم رفتم پیش نگهبان بانک وبهش گفتم بره دستگیرش کنه کارتمم نشونش دادم یکی از نگهبانها رفت واونو از پشت دستبند زد برگشت نمی دونست چی به چیه رفتم جلو وگفتم : نامردباید تقاص کارتو بدی
دختری که باهاش بودم گرفتن زنگ زدن مامور اومد بردتشون کارای موکلمو انجام دادم وزنگ زدم به آرمین باورش نمی شد امید رو گرفتن اونم همدست شراره بود دیگه
دیدگاه ها (۲۰)

*گل یخ**محمد*امید با نفرت نگام می کرد خیلی خونسرد گفتم: یعنی...

*گل یخ**فرشته*ساعت یک ظهر بود ومحمد در رو قفل کرده بود که یه...

*گل یخ* *محمد* با ارمین رفتیم باشگاه انقدر سربه سرم گذاشت وخ...

*گل یخ**فرشته*صبح از خواب که بیدار شدم دیدم ماهک نیست دنبالش...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

Part13ویو می یوندلم رو به دریا زدم و رفتم پایین دیدم مادرم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط