در پی کافۀ دنجی هستم ... ته یک کوچۀ بن بستِِ فراموش شده
در پی کافۀ دنجی هستم ... ته یک کوچۀ بن بستِِ فراموش شده
که در آن،
یکنفر از جنس خودم دست و دلبازانه، از خودش دست بشوید گهگاه... و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه.
کافه ای دود زده با دو سه تا شمعِ نه چندان روشن
و گرامافونی که بخواند: "گل گلدون... بوی موهات... ای که بی تو خودمو..." و تو یکمرتبه احساس کنی، کافه، یک کشتی طوفان زده است،
وسط خاطره هایی که تو را می بلعند...
که در آن،
یکنفر از جنس خودم دست و دلبازانه، از خودش دست بشوید گهگاه... و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه.
کافه ای دود زده با دو سه تا شمعِ نه چندان روشن
و گرامافونی که بخواند: "گل گلدون... بوی موهات... ای که بی تو خودمو..." و تو یکمرتبه احساس کنی، کافه، یک کشتی طوفان زده است،
وسط خاطره هایی که تو را می بلعند...
- ۸۰۹
- ۲۲ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط