رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۱۵: «انتخاب بزرگ ا.ت»

نور گردنبند تمام سالن را پر کرده بود.

اما این بار...

این نور مثل همیشه آرام نبود.

وحشی بود.

قدرتمند بود.

انگار چیزی درون گردنبند بیدار شده بود که سال‌ها منتظر این لحظه مانده بود.

همه عقب رفتند.

حتی خون‌آشام‌های قدرتمند قصر هم نمی‌توانستند نزدیک شوند.


---

یونا با لبخند به گردنبند نگاه می‌کرد.

یونا: «بالاخره...»

دستانش را بالا آورد.

یونا: «قدرتی که همه برایش جنگیدن، بالاخره آزاد می‌شه.»

با عصبانیت نگاهش کردی.

«تو باعث این کاری.»


یونا خندید.

یونا: «من؟»

چند قدم جلو آمد.

یونا: «من فقط چیزی رو برداشتم که همیشه حقم بود.»


---

شوگا جلو آمد.

چشمانش سردتر از همیشه شده بود.

«یونا، اون رو پس بده.»


یونا نگاهش را به او داد.

یونا: «چرا؟»

لبخند تلخی زد.

یونا: «چون حالا دیگه اون پری برای تو مهم شده؟»

شوگا چیزی نگفت.

اما سکوتش همه‌چیز را نشان داد.

یونا عصبانی شد.

یونا: «همیشه همین بود!»

صدایش در سالن پیچید.

یونا: «اول خواهرت... بعد قدرت... و حالا اون!»

نگاهش به تو افتاد.

یونا: «همیشه یکی هست که از من مهم‌تر باشه.»


---

ناگهان قدرت گردنبند منفجر شد.

نور شدیدی تو را احاطه کرد.

صدایی در ذهنت پیچید:

«صاحب نور ماه... زمان انتخاب فرا رسیده.»

سه تصویر جلوی چشمت ظاهر شد.

آسمان.

دریا.

زمین.

قدرت‌های تو.

اما پشت هر تصویر...

یک انتخاب بود.


---

تصویر اول:

قدرت کامل.

آرزویی که می‌توانست هر چیزی را تغییر دهد.

حتی برگرداندن مردگان.

حتی تغییر گذشته.


---

تصویر دوم:

رها کردن همه‌چیز.

از دست دادن قدرت برای همیشه.

اما پایان جنگ.


---

تصویر سوم:

راهی ناشناخته.

راهی که هیچ‌کس درباره‌اش چیزی نمی‌دانست.


---

صدای گردنبند دوباره آمد:

«انتخاب کن.»


---

چشمانت را باز کردی.

همه منتظر بودند.

شوگا با نگرانی نگاهت می‌کرد.

برای اولین بار...

ترس را در چهره‌اش دیدی.

نه ترس از دشمن.

ترس از اینکه تو را از دست بدهد.


---

آرام گفتی:

«من قدرتی رو انتخاب نمی‌کنم که باعث نابودی بقیه بشه.»


یونا با تعجب نگاهت کرد.

«من چیزی رو انتخاب می‌کنم که همیشه فراموش شده...»


نور اطرافت بیشتر شد.

«تعادل.»



---

گردنبند شروع به تغییر کرد.

تکه‌ی جادویی که یونا گرفته بود، ترک برداشت.

یونا: «نه...»

صدایش پر از ترس شد.

یونا: «این امکان نداره!»

اما قدرت گردنبند دیگر به او پاسخ نمی‌داد.

چون گردنبند فقط به صاحب واقعی‌اش تعلق داشت.


---

رهبر پری‌های تاریک هم ساکت شده بود.

چون چیزی را فهمیده بود.

آخرین پری ماه برای جنگیدن انتخاب نشده بود.

برای پایان دادن به جنگ انتخاب شده بود.


---

اما ناگهان...

یونا با عصبانیت تمام قدرت باقی‌مانده‌اش را آزاد کرد.

یونا: «اگر من نمی‌تونم این قدرت رو داشته باشم... هیچ‌کس نباید داشته باشه!»

سایه‌های سیاه اطرافش جمع شدند.

شوگا فوراً به سمتش رفت.

اما دیر شده بود.

قدرت یونا به سمت تو حمله کرد.


---

در آخرین لحظه...

شوگا جلوی تو ایستاد.

ضربه به او برخورد کرد.

«شوگا!»


او روی زمین افتاد.

برای اولین بار...

احساس ترس کردی.

نه برای قدرت.

نه برای جنگ.

برای او.


---

یونا با شوک نگاه کرد.

یونا: «تو... به خاطر اون خودتو سپر کردی؟»

شوگا آرام بلند شد.

زخمی بود.

اما هنوز ایستاده بود.

«آره.»


نگاهش به تو افتاد.

«چون این بار... نمی‌خوام کسی رو از دست بدم.»



---

و همان لحظه...

گردنبندت درخشید.

اما این بار نه از خشم.

از احساسی جدید.

چیزی که حتی افسانه‌ها هم درباره‌اش چیزی نگفته بودند.

قدرتی که از اعتماد به وجود می‌آمد.

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۰)

بچها ببخشید من همه ی اینارو کپی کردم و الان که میخواستم پارت...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۴: «جنگ...

بچها من عکسای قشنگترین پیدا کردم و شما میتونید اینا رو تصور ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۳: «گردن...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۹: «قدرت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط