مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت18
#یاس

سر تکون دادم و بلند شدم و خواستم برم که گفت:
- حالا نمی شه اون طلا و گل و قبول کنی؟
خودشو مظلوم کرده بود.
طبق معمول باز کوتاه اومدم و خم شدم گل و طلا رو برداشتم که لبخند زد.
توی اتاقم برگشتم و اماده شدم پایین رفتم که بلند شد .
بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم.
اولین بنگاه ی که رفتیم گفت پول مو چقدره و پاشا گفت:
- پول ‌ش مهم نیست فقط این چیزی که خانومم می گه باشه.
بنگاه دار به من نگاه کرد و گفتم:
- حیاط داشته باشه متوسط نه بزرگ ساده باشه و قشنگ سه خوابه باشه در و پنجره هاش از این طرح قدیمی ها شیشه های رنگی باشه حوز داشته باشه.
بنگاه دار متعجب باشه ای گفت و به چند نفر زنگ زد.
پاشا با تعجب گفت:
- دقیقا این مدل خونه رو از کجا اوردی؟
با لبخند گفتم:
- توی رمان عشق به یک شرط خوندم خونه ی ترانه و مهدی اینطور بود خیلی رمان قشنگ و خوبی بود و یه فرق با ما دارن فقط!
پاشا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- چه فرقی؟
به خودمون اشاره کردم و گفتم:
- توی رمان عشق به یک ‌شرط دختره مذهبی نبود و پولدار بود پسر ساده و مذهبی بود ولی اینجا من ساده ام و تو پولدار مذهبی نیستی!
پاشا خنده ای کرد و گفت:
- حتما پسره رو دختره از مذهبی بودن دراورد .
نچی کردم و گفتم:
- برعکس دختره رو مذهبی کرد پسره!
پاشا گفت:
- پس بیا یه شرطی!
سر تکون دادم و گفتم:
- چه شرطی؟
با شیطنت گفت:
- هر کی حرفه هاشو به کار ببره یه سال که گذشت ببینیم من مذهبی می شم یا تو امروزی.
قبول کردم که بنگاه دار گفت
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت19#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت20#یاس...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌مذهبۍ‌من‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت17#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت16#یاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط