ویو آت

ویو آت
لیسا آروم گفت .
٪پدر
=هوم؟
٪من..م..من..
لکنت داشت و انگار ترسیده بود تهیونگ دستشو گذاشت رو دهن لیسا خیلی آروم بود ولی لیسا ساکت شد..یعنی آنقدر از تهیونگ می‌ترسید

=خب لیسا اگه خوردی...خدمتکار لیسا رو ببر اتاقش
٪م..میشه... میشه بهم..ک..کتاب بدین لطفا
=نه
-اره
هم زمان باهم گفتن حداقل تهیونگ یکم دل داره

٪م..من خب الان...
=نمیشه.
واقعا فازش چیه؟نکنه...نکنه بعد عروسی که مامانمو بخوره که با منم اونطوری رفتار کنن؟نه نه نمیخوام

-لیسا رو ببر اتاق من
√چشم
لیسا رو بلند کردن که بهم لبخند زد
٪خدانگهدار آت
چرا لحنش آنقدر آروم بود؟خیلی مظلوم بود می‌دونم

+خ.. خدانگهدار..

ویو تهیونگ
من که می‌دونم این دختر نابود شده...من که می‌دونم خیلی اذیتش کردم... موقعی که مامان مریض شد..من ۱۴ سالم بود و لیسا ۸ سالش...مامان ازم قول گرفت مراقبش باشم و نزارم ناراحت باشه...من چیکار کردم؟از همون بچگی کتکش زدم بعدش هم که پدرم زندانیش کرد داخل اتاق میدیدم...موقعی که ۱۰ سالش بود بزور با کلی زنجیر نگهش داشت که به تختش عادت کنه...از پنجره هم سن و سال های خودشو میدید که دارن بازی میکنن میدونستم دلش میخواد بره بیرون اما...پنجره رو قفل کردم و دیگه نزاشتم بیرونو ببینه... ات که تازه اومده اما امیدوارم با اینکه زیاد نمیتونه با لیسا ارتباط بگیره اما حداقلش...حداقل بتونه کاری کنه افسرده گیش درمان بشه صبحانه‌ تموم شد و
دیدگاه ها (۱)

ویو لیساخیلی خسته شده بودم واقعا کابوس هاش به شدت بد بود مثل...

ویو آتدستامو نشونش دادم+دارم خودم ازینا برو بیرونرفت بیرون ل...

نام فیک:عشق مخفیPart: 14*سه سال بعد*(الان ات ۲۰ سالشه و جیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط