دو پارتی جونگکوک
دو پارتی جونگکوک
چیزی تا روز جشن عروسیتون نمونده تمام قصر در شادیه و انگار نه انگار که چند روز پیش امپراتور سابق از دنیا رفته ... به اتاق بزرگ و مجللی که این چند روز و توش سر کرده بودی نگاهی انداختی ... با ورت نمی شه که بالاخره دارید بهم می رسید ... درسته از اول ملکه مادر (عمه ات) و پدرت شما رو برای هم انتخاب کرده بودن ... ولی مشکلات زیادی سر راهتون بودن و این ازدواج یعنی شما همه اون ها رو پشت سر گذاشتیت با صدای ندیمه ات به خودت میای :بانوی من ملکه مادر تشریف آوردن ....همون موقع در باز شد و ملکه مادر وارد شد سریع بلند شدی و جارو برای ملکه خالی کردی ...
ملکه مادر بعد از لبخند گرمی که بهت زد نشست و توهم بعدش روی دوشکچه روبه روش نشستی...
_ برای همه چیز آماده ای دخترم ...
لبخندی از مهربونیه ملکه مادر زدی :بله تقریبا ...دارم تمام تلاشم و میکنم تا با آداب قصر کنار بیام ...
لباش و روی هم فشار و سرشو تکون داد...
٫بانوی من مادر ملکه تشریف آوردند..
_بگید بیان داخل ...
با تعجب به ملکه و بعد به مادرت که وارد شد نگاه کردی ...
مادرت تعظیمی کرد و کنار تو نشست...
لبخندی از سر بی خبری زدی: اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم ...(رنگ نگاهت تغییر کرد)برای عالیجناب اتفاقی افتاده ...
مادرت دستت و به گرمی فشرد :نه دخترم ...همه چیز خوبه ...من و ملکه مادر اومدیم تا یکی از آداب و رسوم های ازدواج و به تو یاد بدیم...
+این چه آداب و رسومیه که هردو شما خودتون اومدید تا به من یاد بدید ...
مادرت و ملکه مادر نگاهی بهم کردن و سرشون و باهم تکون دادن ...
_ میدونی که هر امپراتوری نیاز به ولیعهد داره...و خب این هم میدونی که برای این کار نیاز به ملکه داره...
گیج به ملکه خیره شدی:خواهش میکنم واضح تر بهم توضیح بدید...
با فشرده شدن دوباره دستات به طرف مادرت برگشتی...
۰ببین دخترم ... تو و عالیجناب جونگ کوک باید باهم دیگه بخوابید تا بتونید صاحب ولیعهد بشید...
با تعجب گفتی:یعنی هرکی با هرکی بخوابه ازش بچه دار میشه ...
۰اه...دختر ...چرا گیج بازی در میاری... شما باید با هم یکی بشید ...(دستش و رو بازوهات کشید)هم دیگه رو لمس کنید...(نگاهش و به سینه هات دوخت)و از یکی شدن لذت ببرید ...(نگاه جدیش و بهت دوخت )اولش درد داره...ولی بعدش بهت لذتی میده که تا حالا تجربه نکردی ...
خنده ی بلندی کردی :خیلی خنده دار بود واقعا ...ممنون که قبل ازدواج انقدر بهم روحیه میدید ...
چهره ملکه مادر عصبی شد و شروع کرد بدون هیچ وقفه ای به توضیح دادن همه چی...
~~~
از اون روز که متوجه همه چیز شده بودی از جونگ کوک میترسید ی هر وقت می خواست ببینتت دستپاچه میشدی و پابه فرار میزاشتی ...
بالاخره روز جشن عروسیتون رسید ... با تصور شب تنت می لرزید و نمی دونستی باید چیکار کنی ...هیچ وقت فکر نمی کردی برای بچه دار شدن باید همچین کاری کنی... ندیمه گره آخر لباستو زد و با ذوق گفت: بانوی من عالی شدید...
اما تو توی فکر بودی و هیچ واکنشی نشون ندادی ...
٫بانوی من؟! اتفاقی افتاده ... انگار خوشحال نیستید ...
به خودت اومدی و گیج بهش خیره شدی ... لبخند زورکی زدی و جواب دادی: نه خوبم ...
مراسم شروع شد... همه توی جشن و شادی بودن اما تو اصلا نمی تونستی خوشحال باشی ... کلی ندیمه پشت سرت بودن و دو تاریخ دیگه از دو طرف کمکت می کردن تا توی اون لباسای سنگین بتونی راه بری ... تقریبا به حیاط بزرگ قصر رسیده بودید که با امپراتور و کلی آدم دیگه رو به رو شدید ... با دیدنش احساس کردی دست و پاتو گم کردی و نمی تونی سر پات وایسی ... با هر زور و زحمتی شده کار هایی که باید انجام میدادید و انجام دادی... جونگ کوک لبخندی زد و دستش و به طرفت دراز کرد ... مردد بهش خیره شدی ... تو عاشق این مردی ... پس چرا داری ازش فرار میکنی ؟! همه افکار منفی و کنار گذاشتی و دستشو گرفتی ... همون موقع فریاد همه بلند شد:زنده باد امپراتور و ملکه ... زنده باد امپراتور و ملکه...
باهم به جای گاهی که براتون گذاشته بودن رفتید ... و کنار هم نشستید ... با اینکه افکار منفی و از خودت دور کرده بودی اما بازم تمام تلاش تو میکردی که از جونگ کوک دور باشی ...
تقریبا اخرای مراسم بود که احساس کردی بهت نزدیک تر شده جوری که نمی تونی یه سانتی مترم تکون بخوری ... دهنشو جلوی گوشت آورد: چرا ازم فرار میکنی؟!
نفسهای گرمش بت پوستت برخورد میکرد و باعث میشد احساس جدید و عجیبی و تجربه کنی ..هول به طرفش برگشتی: نه عالیجناب... حتما سو تفاهم شده ... من...
نگاهش و به آدم هایی که مشغول رقص بودن دوخت و پرید وسط حرفت : از کی تا حالا شدم عالیجناب ؟! ... نکنه هنوز شروع نشده خسته شدی ...
با تعجب جواب دادی :نههه ... اینجور نیست عالیجناب...(سرتو زیر انداختی خیلی آروم
چیزی تا روز جشن عروسیتون نمونده تمام قصر در شادیه و انگار نه انگار که چند روز پیش امپراتور سابق از دنیا رفته ... به اتاق بزرگ و مجللی که این چند روز و توش سر کرده بودی نگاهی انداختی ... با ورت نمی شه که بالاخره دارید بهم می رسید ... درسته از اول ملکه مادر (عمه ات) و پدرت شما رو برای هم انتخاب کرده بودن ... ولی مشکلات زیادی سر راهتون بودن و این ازدواج یعنی شما همه اون ها رو پشت سر گذاشتیت با صدای ندیمه ات به خودت میای :بانوی من ملکه مادر تشریف آوردن ....همون موقع در باز شد و ملکه مادر وارد شد سریع بلند شدی و جارو برای ملکه خالی کردی ...
ملکه مادر بعد از لبخند گرمی که بهت زد نشست و توهم بعدش روی دوشکچه روبه روش نشستی...
_ برای همه چیز آماده ای دخترم ...
لبخندی از مهربونیه ملکه مادر زدی :بله تقریبا ...دارم تمام تلاشم و میکنم تا با آداب قصر کنار بیام ...
لباش و روی هم فشار و سرشو تکون داد...
٫بانوی من مادر ملکه تشریف آوردند..
_بگید بیان داخل ...
با تعجب به ملکه و بعد به مادرت که وارد شد نگاه کردی ...
مادرت تعظیمی کرد و کنار تو نشست...
لبخندی از سر بی خبری زدی: اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم ...(رنگ نگاهت تغییر کرد)برای عالیجناب اتفاقی افتاده ...
مادرت دستت و به گرمی فشرد :نه دخترم ...همه چیز خوبه ...من و ملکه مادر اومدیم تا یکی از آداب و رسوم های ازدواج و به تو یاد بدیم...
+این چه آداب و رسومیه که هردو شما خودتون اومدید تا به من یاد بدید ...
مادرت و ملکه مادر نگاهی بهم کردن و سرشون و باهم تکون دادن ...
_ میدونی که هر امپراتوری نیاز به ولیعهد داره...و خب این هم میدونی که برای این کار نیاز به ملکه داره...
گیج به ملکه خیره شدی:خواهش میکنم واضح تر بهم توضیح بدید...
با فشرده شدن دوباره دستات به طرف مادرت برگشتی...
۰ببین دخترم ... تو و عالیجناب جونگ کوک باید باهم دیگه بخوابید تا بتونید صاحب ولیعهد بشید...
با تعجب گفتی:یعنی هرکی با هرکی بخوابه ازش بچه دار میشه ...
۰اه...دختر ...چرا گیج بازی در میاری... شما باید با هم یکی بشید ...(دستش و رو بازوهات کشید)هم دیگه رو لمس کنید...(نگاهش و به سینه هات دوخت)و از یکی شدن لذت ببرید ...(نگاه جدیش و بهت دوخت )اولش درد داره...ولی بعدش بهت لذتی میده که تا حالا تجربه نکردی ...
خنده ی بلندی کردی :خیلی خنده دار بود واقعا ...ممنون که قبل ازدواج انقدر بهم روحیه میدید ...
چهره ملکه مادر عصبی شد و شروع کرد بدون هیچ وقفه ای به توضیح دادن همه چی...
~~~
از اون روز که متوجه همه چیز شده بودی از جونگ کوک میترسید ی هر وقت می خواست ببینتت دستپاچه میشدی و پابه فرار میزاشتی ...
بالاخره روز جشن عروسیتون رسید ... با تصور شب تنت می لرزید و نمی دونستی باید چیکار کنی ...هیچ وقت فکر نمی کردی برای بچه دار شدن باید همچین کاری کنی... ندیمه گره آخر لباستو زد و با ذوق گفت: بانوی من عالی شدید...
اما تو توی فکر بودی و هیچ واکنشی نشون ندادی ...
٫بانوی من؟! اتفاقی افتاده ... انگار خوشحال نیستید ...
به خودت اومدی و گیج بهش خیره شدی ... لبخند زورکی زدی و جواب دادی: نه خوبم ...
مراسم شروع شد... همه توی جشن و شادی بودن اما تو اصلا نمی تونستی خوشحال باشی ... کلی ندیمه پشت سرت بودن و دو تاریخ دیگه از دو طرف کمکت می کردن تا توی اون لباسای سنگین بتونی راه بری ... تقریبا به حیاط بزرگ قصر رسیده بودید که با امپراتور و کلی آدم دیگه رو به رو شدید ... با دیدنش احساس کردی دست و پاتو گم کردی و نمی تونی سر پات وایسی ... با هر زور و زحمتی شده کار هایی که باید انجام میدادید و انجام دادی... جونگ کوک لبخندی زد و دستش و به طرفت دراز کرد ... مردد بهش خیره شدی ... تو عاشق این مردی ... پس چرا داری ازش فرار میکنی ؟! همه افکار منفی و کنار گذاشتی و دستشو گرفتی ... همون موقع فریاد همه بلند شد:زنده باد امپراتور و ملکه ... زنده باد امپراتور و ملکه...
باهم به جای گاهی که براتون گذاشته بودن رفتید ... و کنار هم نشستید ... با اینکه افکار منفی و از خودت دور کرده بودی اما بازم تمام تلاش تو میکردی که از جونگ کوک دور باشی ...
تقریبا اخرای مراسم بود که احساس کردی بهت نزدیک تر شده جوری که نمی تونی یه سانتی مترم تکون بخوری ... دهنشو جلوی گوشت آورد: چرا ازم فرار میکنی؟!
نفسهای گرمش بت پوستت برخورد میکرد و باعث میشد احساس جدید و عجیبی و تجربه کنی ..هول به طرفش برگشتی: نه عالیجناب... حتما سو تفاهم شده ... من...
نگاهش و به آدم هایی که مشغول رقص بودن دوخت و پرید وسط حرفت : از کی تا حالا شدم عالیجناب ؟! ... نکنه هنوز شروع نشده خسته شدی ...
با تعجب جواب دادی :نههه ... اینجور نیست عالیجناب...(سرتو زیر انداختی خیلی آروم
- ۱۳.۹k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط