رها کن در گلوی نی دوباره بغض چوپان را
رها کن در گلوی نی دوباره بغض چوپان را
پریشان تر به دشت آور زن گیسو پریشان را
که چادر بر کمر بستم که با تو پا به پا باشم
به پایم رقص خلخال و به چادر رقص توفان را..
ببین سرگیجه می گیرد تمام شهر در چشمم
تمام خاطراتی که گرفته حال آبان را
و دانه دانه می ریزد غمی از مردمکهایم
غمی که داده بر چشمم شکوه برگریزان را
درختان بی گناهند و من دیوانه می دانم
به آتش می کشد چشمت تمام این خیابان را
الا یا ایهاالساقی گره افتاده در کارم
که مشکل می کنی هر بار این تقدیر آسان را...
پریشان تر به دشت آور زن گیسو پریشان را
که چادر بر کمر بستم که با تو پا به پا باشم
به پایم رقص خلخال و به چادر رقص توفان را..
ببین سرگیجه می گیرد تمام شهر در چشمم
تمام خاطراتی که گرفته حال آبان را
و دانه دانه می ریزد غمی از مردمکهایم
غمی که داده بر چشمم شکوه برگریزان را
درختان بی گناهند و من دیوانه می دانم
به آتش می کشد چشمت تمام این خیابان را
الا یا ایهاالساقی گره افتاده در کارم
که مشکل می کنی هر بار این تقدیر آسان را...
- ۷۷۱
- ۱۸ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط