گفتی برو اما یقین کن بر نمیگردم

گفتی برو اما یقین کن بر نمیگردم
حالا که از چشمان تو عزم سفر کردم

آن روز یادت هست با ساز تو میخواندم :
(( امشب سر هر کوچه دنبال تو می گردم )) ؟

دیگر برایت یک قدم هم بر نمیدارم
تنها نه از تو , از خودم , از عشق دلسردم

این روز ها ماه است تسکین دل تنگم
با شهریار ملک غم انگار همدردم

آنروز وقتی نامه ام را پس فرستادی
حس کردم از شهر نگاهت تا ابد طردم

حتما پشیمان می شوی روزی که می بینی
با یک فرشته عین قرص ماه میگردم
دیدگاه ها (۱)

نماز آیات می خوانم هر روز از هراس ندیدنت !وحشتی دارد نبود وح...

امشب اگر جامی دهی تا صبح مستت می کنممیخانه راتا بینهایت غرقه...

شانه بالا کردنت را دوست دارم عشق مننازِ آن خندیدنت را دوست د...

ﻋﻄﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺘﻢ ﻣﯿﮑﻨﺪ .. ﻓﺎﺭﻍ ﺍﺯ ﻏﻢ ، ﺧﻮﺩ ...

ص ۶۶با ازاده تماس گرفتم __باز هم این موضوع را از پریسا مخفی ...

پارت۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط