دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با م

دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟ مهمان با مهربانی جواب داد:بله. دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن در بین اونا یک عروسک باربی هم بود. مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟ ... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی. اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم. مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!دخترک جواب داد: آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ، اونوقت دلش میشکنه ... ((( کاشکی آدما شبیه این بچه بودن............))) ..
دیدگاه ها (۱)

#قولی_که_شکست ###پارت ۴ صدای مامان تهیونگ امد ﷼تهیونگ پسرم ب...

پارت ۴۰ لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.سوفیا با تعجب نگاهش...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۰

..عشق تلخ.داستان از کجا شروع میشه یه روز مثل همیشه برای کار ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ به تایید س...

🦢 پارت بیست‌وهفتم | رازی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد، لیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط